یک کاسه فالوده گذاشته‌ام کنار..

قرار بود چیزی بنویسم به بهانه‌ی «دست‌پختِ او» .نوشتم و کناری گذاشتم تا بخوانم برایش.همان‌جا مانده روی میز.گفتم در آشفتگیِ این روزها هر چه زودتر خوانده شود بهتر است.گفت که منتظر است.گفتیم شاید آن همه « فدایت شوم‌ها» و « تو معشوقی تو را با غم چه کار است» های نوشته، غم‌های این روزها را کمتر کند.قرارش را گذاشتیم که زودتر بخوانمش.دوشنبه شب پس از سبزی پلوی با ماهیِ جانانه‌ای که قرار است بپزد.همان‌طور که آخرین قاشق را می‌گذارد در دهانش من هم شروع می‌کنم به خواندن.خواندنِ کلمه‌هایی که فراتر از اختیار من روی کاغذ آمدند.نوشته را پر کردند  از روزشمار و ماه‌شمار.روایت‌گرِ لحظه‌لحظه‌هایی که خندیدیم و بغض کردیم.شوخی و شیطنت داشتیم یا درددل و گلایه.کلمه‌هایی پر از حجم دوست‌داشتن،عشق،دلتنگی ، گذشت و صبر.

حالا نشستم و عکس‌های شیراز را مرور می‌کنم تا دوشنبه شب برسد و صدایم بپیچد توی گوشش و با لحنِ کودکانه‌ی عزیز و خوبش بگوید« بازم بگو..»

آنها خسته نمی‌شوند..

می‌گویند مسافرانِ رها برای تماشا و ثبت نور آن‌جا را انتخاب می‌کنند.شهری را که بهشت خطابش می‌کنند و به قامتِ ایستاده‌اش که از ویرانی‌های جنگ برخاسته،چنگ می‌زنند برای دمی شادمانی.لوهاور نام شهری‌ست مشهور به آفتاب‌های خیره‌کننده و نورهای جادویی‌اش.اما نه آن آفتاب و نه آن نورها ،پوشانندگیِ سردِ بی‌حالتِ چهره‌های آدم‌هایی را که از دوردست آمدند،پر نمی‌کند.آدم‌هایی که نه مسافرند و نه خودی.آدم‌هایی که به جای «خانه» در بارها و کافه‌های شهر،همدیگر را پیدا می‌کنند.آدم‌هایی که هرچند بگویند«من جامعه‌ام را دوست دارم»باز بیگانه‌اند.چه آن‌ها که سال‌هاست روز و شب می‌گذرانند و چه آن‌ها که بی هیچ واکنشی نسبت به این نور- که پس از چند روز تاریکی به صورتشان تابیده می‌شود-قرار است پا به شهر بگذارند.

 زندگی‌شان انگار چیز دیگری می‌خواهد. شاید شعله‌ای باید برافروخته شود تا چهره‌های سرد و بی‌حالت را پرفروغ کند؛تا امید و شور را به جوش بیاورد.تا موج رویداد‌های آفتاب‌گون را بلند کند.

لوهاور نام یک سرزمین است.سرزمینی که آدم‌هایش همان‌قدر به صدای مرغان دریایی‌اش عادت دارند که به صدای تیری و کشته‌شدن مردی.سرزمینی که هویتِ آدم‌هایش پنهان است و مهم نیست این آدم واکسیِ ویتنامی باشد یا بازرسی که انگار از دل داستان‌های قدیمی برخاسته تا به تصویر هم‌نوعانِ پیشینِ خودش ،لبخندی زده باشد.لبخندی از جنسِ لبخندی که قرار است به لب ما هم بنشیند.

شاید قرار بر این است که به همه چیز به شکل شوخی نگاه کنیم.لوهاور چیزی شبیه امید از دست‌رفته یا بازیافته است .و اگر باورش کنیم،دوستش خواهیم داشت و اگر نتوانیم اجزایش را به هم ربط بدهیم، ساده‌انگاریِ خطیِ شادی‌گونش،آزارمان خواهد داد.

مارسل و آرلتی بی‌دگرگونیِ ویژه‌ای روز و شب را می‌گذرانند. سال‌ها پیش به لوهاور پناه آورده‌ بودند تا زندگیِ دیگری را فرای چیزی که در گذشته‌های دور سپری می‌کردند،تجربه کنند.شاید به سرزمین نور،بازآمده از سنگینیِ سایه‌های ابرهای سترون در جستجوی آسمانِ بازتری آمده بودند و انگار تنها آدم‌های این شهر هستند که پشت میز خانه‌شان می‌نشینند برای شام.

قهرمانی خاکستری که هم برای برداشتن پنهانیِ نان، با شوخ‌طبعیِ دوست، گنگستر کوچولو خطاب می‌شود و هم می‌تواند وقت کشته‌شدن مردی بگوید:« به هر حال وقت حساب کردنش رو داشت».قهرمانی که آرام‌آرام به ما نشان می‌دهد،آشنایان دوستش دارند و انگار روبه‌روی دریای رخشانِ پیش‌رو ایستاده تا به غریبه‌ها بگوید او و همان آشنایان می‌توانند از پسرک مراقبت کنند.او و آدم‌های شبیه او-که برای هم خودی هستند- می‌توانند با تک‌تک چیزهایی که دارند به یک جمعیت بزرگ برسند و یک نفر از جنس خودشان را رهسپار آنسوی آب‌ها کنند.فقط آنها می‌توانند نیاز هم را بشناسند و برای هم باشند.دیگری همیشه یک گام پسِ آنهاست حتا اگر نامش «پرفکت» باشد.مرز آنها(خودی‌ها) و دیگران(بیگانه‌ها) در فیلم جدا و جدی‌ست.از رنگ چشم تا سایه-روشنِ فضای قدم‌هایشان همه و همه متفاوت است و فیلم انگار این خودی‌ها را بیشتر دوست دارد و از همان ابتدا این مهر را نشان می‌دهد.از همان لحظه‌ای که با موسیقی به دادِ قهرمانش می‌رسد وقتِ پرت شدن وسایل واکسی‌اش تا لحظه‌ی آخر که شکوفه‌های گیلاس را به چشم‌اندازِ کوچک خانه‌اش می‌بخشد.

پیروزی‌شان شگفت‌زده‌مان نمی‌کند. همان لحظه هم که گزارش همسایه را می‌شنویم می‌دانیم پسرک-همان شورِ شیرینی که ناگهان به جان یکنواختیِ روز و شب افتاده- از آب‌ها گذر خواهد کرد و دیگر قلبی از تشویش به تپش نمی‌افتد در لحظه‌ی رویارویی پسرک و تعقیب‌کننده‌اش. سکوت کارگاه در بزنگاه آخر نفس راحتی از پی ندارد ،می‌دانستیم که فیلم آنقدر این خودی‌ها را دوست دارد که لحظه‌لحظه معجزه بارانشان کند.گویی حرفش همین است. "در یک لحظه ،شاید در یک شامگاه،یا یک بعدازظهر دم‌کرده،در چشم برهم زدنی،چیزی شبیه شانس پیش رویت،قرار می‌گیرد تا نقشِ همان موج را برایت بازی کند.تا خودت را بشناسی.که اگر درست بشناسی،غریبیِ واژه‌ی اعجاز از ذهنت بیرون می‌رود."

فیلم،نمایش هم‌دلی و هم‌یاریِ آدم‌هایی‌ست که در گوش مسافرانِ در دوردست می‌خوانند تا آنها هم بدانند که دل‌سپردن به عشق نشر نور دارد و نجاتِ خودی، معجزه‌ی زندگی.

گاه روزنه‌ها چنان برای تابش نور باز می‌شوند که مرز واقعیت و خیال را گم می‌کنند.و شاید تماشاگرِ لحظه‌های پر از شادی و رویای فیلم می‌تواند به جای زندگیِ واقعیِ پاداش‌داده‌شده به قهرمان،خیال کند این قدرت جادویی ذهن است که از این پس با مرد خواهد بود و آن بانوی زردپوش ،تجسمِ این ذهن قوی‌ست برخاسته از باوری که تا آستانه‌ی مرگ به کار خواهد آمد.

پیوستگیِ رویدادها روی لبه‌ی باریک دوست‌داشتن و نداشتن حرکت می‌کنند.گاهی چیدمان ساده‌ی وقایع، دلزدگی و ملال می‌آورد و گاهی از شوق و غوغای آدم‌هایش،انتظار گنج‌های بی‌پایان در درون بیدار می‌شود و خودی نشان می‌دهد.

فیلم می‌تواند در لحظه‌هایی، با طعنه‌هایش به حکم‌های اجتماعی یا قراردادهای شهری، از حس و حال ارتباط بکاهد .گاهی بی‌امان به تکرار گفته‌هایش ادامه می‌دهد و کاش  لابه‌لای بزرگ‌نمایی تصویرهایش کمی میانه‌روی داشت تا قدری از دنیای آرمانیِ دلخواهش رنگ و بوی دیگری هم بگیرد.شاید بازگشت می‌می کنار باب کوچولو آنقدر عظیم باشد که نور و جان دوباره به کالبدِ او بدمد اما همین اتفاق به خودی خود نمی‌توانست حس رهاییِ برآمده از با هم بودن را به ما هدیه دهد؟نیاز داشتیم نظاره‌گر نگاه مارسل و عقب‌عقب راه رفتنش باشیم که گویی از مکانی متبرک به تاریکی شب پناه می‌برد ؟

همانقدر که به گفته‌ی همه،-در جواب کمیسر-«مارسل آشناست» ،آرلتی پیچیده و ناشناس است.

زن، درد دارد و پشت پک‌زدن‌های شبانه‌اش رازآلودگیِ عجیبی نهفته است که در همه‌ی لحظه‌های با او بودنمان منتشر می‌شود. چیزی جدا از غده‌ی درونی‌اش برای پنهان کردن دارد چیزی که خودش را همه جا نشان می‌دهد از واکس زدن کفش خاک‌گرفته‌ی مرد تا خودآرایی‌اش در بیمارستان به وقت انتظار.از خرد کردن پیاز درشتِ پیش رویش تا گوش‌دادن به جمله‌ای که می‌گوید :« به جنوب و به سمت شهری رفتم که او می‌گفت:"انسان‌های عجیبی آن‌جا زندگی می‌کنند.آن‌ها هرگز نمی‌خوابند."»

کتاب ،کتیبه‌ی درستی در دل فیلم قرار داده؛ انسانهای عجیبی که در آن سرزمینِ رویاگون نفس می‌کشند هرگز نمی‌خوابند چرا که انگار خستگی‌ناپذیرند.و بعضی‌هاشان می‌دانند در بیداری چطور گنجایش و پذیرش رخدادهای نو را زنده نگاه دارند؛ بعضی‌هاشان می‌توانند جای خالی آدم‌های محبوبشان را با قدرت فکر یا حرکت یا ذهنشان جوری پر کنند که بازگشتشان، به چیزی شبیه معجزه بماند.

همانها که همدیگر را، سرگردان، در جاده، رها نمی‌کنند. حتا اگر در خیابانی در شهری دور کار کند برای پسرش با آرزو و عشق،راه و نشانی را می‌فرستد.حتا اگر با مرگ دست و پنجه نرم کند،مردش را تنها روانه‌ی خانه نمی‌کند؛ و دیگر مهم نیست اگر در آن شهر دور، مادری یافت نشود و یا داخل خانه کسی بفهمد که تنهاست؛آمدن و رفتن و جنگیدن و ایستادگی  بر سر ماندن و اثبات‌کردنِ خود ،بی‌شک چیزهای تازه‌ای را به داشته‌ها افزوده ؛آنقدر که آفتاب زر را با قدرت بیشتری کنار آسمان گاه مه‌آلود ببینند.

*

۱۴/شهریور/۱۳۹۱ -روزنامه اعتماد 

You cried with me

کتاب‌فروشی کوچکی بود روبه‌روی در اصلی تقریبا.(می‌گویم بود چون دیگر نیست!)بعضی ازظهرهای بین کلاس‌ها را با این آهنگ،و آهنگ‌های دیگرش برای ما پرمی‌کرد.ما هم گاهی چند ساعتی همان‌جا روی زمین سفت می‌نشستیم و بی‌آن‌که گذر زمان را بفهمیم از لحظه عبور می‌کردیم.سال‌ها بود انگار این آهنگ را گم کرده بودم. امروز ،چاشنیِ پایان‌بندیِ کار نیمه‌تمامِ این چند روزه‌ام شد.فکر می‌کنم هر از چندگاهی مرور آهنگ‌های آن روزها خوب باشد برایم.آهنگ‌های آن کتاب‌فروشی کوچک که به همه‌ی حادثه‌های ریز و درشت آن دوران نیز پیوند خورده‌اند..

هر وقت اتفاقی در دانشگاه می‌افتاد که پشت میله‌ها حبس می‌شدیم و جز تصویر اتوبوس‌هایی که بین ما و مردم می‌گذاشتند،چیزی نمی‌توانستیم ببینیم ، تصور می‌کردم،کرکره‌هایش را پایین کشیده‌ و یکی از همان آهنگ‌ها را برای هم‌دلی با ما گذاشته‌ است.

یک شب که تا ساعت ده و نیم نگه‌مان داشتند،و وقتِ رفتن‌مان،با دام‌های عجیب و غریب،ماشین‌هایشان را پرکردند؛ نمی‌دانم از کجا صدایش می‌آمد با لحنِ پردردش ، که کنار همه‌ی هذیان‌های آشفته‌ام ،گیج‌ترم می‌کرد. دلهره‌ی بی‌امان‌مان خیابان شانزده آذر را تمام نمی‌کرد و سرانجام ، صف یک‌دستمان چند پاره شد و نفهمیدم چه‌طور همراهانم را قد یک "دست روی شانه‌گذاشتن و هیس گفتن" بردند؛ که بلند‌بلند وسط خیابان گریه می‌کردم از ترس روبه‌رو شدن با مادرانی که مرا تنها شاهد ماجرای نبود فرزندانشان می‌دانستند.-که همین لحظه هم از یادآوری سرمای آن شب پاییزی به خودم می‌لرزم-..خوب یادم مانده، یک‌نفر میان هق‌هقِ تلخم ،سرم فریاد کشید که به خودم بیایم و اگرنه مرا هم می‌برند و ماندنم در ساعت یازده شب وسط آن خیابان هیچ فایده‌ای ندارد.گفت که بهتر است همراهش بروم و مرا تا مسیری می‌رساند.چهره‌اش شبیه همان دوست کتاب‌فروشم بود.شاید از همین رو اعتماد کردم.گرچند آن‌قدر مسخ شده بودم که مرز حس‌هایم را گم کنم..حرفِ دوستان نزدیکی بود که بین خنده و گفتِ من غیبشان زده بود و ظرفیت آن لحظه‌ام توان روبه‌رو شدن با پرسش‌های مادران و پدران عزیزشان را نداشت.

درمسیری که نمی‌فهمیدم کوتاه است یا بلند، انگار همین آهنگ با حجم صدای خیلی کمی،می‌پیچید در فضا.حرکت می‌کرد روی چراغ‌های خیابان و سرعت یکنواخت ماشینی که مرا به خانه می‌رساند...

چهره‌ی مبهوت و بی‌حالت خودم بود  و بی‌رمقی پدر و مادری که نگرانی‌شان رفته بود و می‌خواستند دختری را آرام کنند که فکر می‌کرد آن شب را در جای دیگری غیر از خانه باید باشد .که فکر می‌کرد به جای پس زدنِ  بشقابِ غذایی که بخارش در اتاق پیچیده بود باید گوشه‌ای برای دوستانش، آهنگ‌هایی را هرچند نامفهوم  و گنگ زیر لب زمزمه کند..

اولین برف

«اولین برف و داستان‌های دیگر، نام مجموعه داستانی‌ست از گی دو مو پاسان به ترجمه‌ی زنده‌یاد مهدی سحابی. مترجم در ابتدای مقدمه نوشته است که دوازده داستان کوتاه این مجموعه را از میان چیزی حدود دویست داستان انتخاب کرده. گزینشی که در تک‌تک داستان‌ها حس می‌شود.هر کدام که آغاز می‌شود، آدم را به فضای دیگری - متفاوت با فضای داستان قبل- می‌برد و گاهی گریزی نمی‌ماند جز مکث و کمی نفس‌گیری میان خواندن.

سبک نوشته‌های موپاسان را تلفیقی از ناتورالیسم امیل زولا و رئالیسم فلوبر دانسته‌اند.در داستان‌های این مجموعه نیز این تعادل به چشم می‌خورد: از یک‌سو توصیف‌های دقیق رویدادهایی را داریم که بیشتر متاثر از فضای زیستی نویسنده هستند و از سویی دیگر واقعیت‌هایی مانند جنگ،روزمرگی،فقر،تنهایی و...»

متن کامل این یادداشت در وبلاگ پرسه قرار دارد.

 

امروز ،زعفرانی را بیشتر دوست دارد..

-          یه جایی رو پیدا کردم که خیلی از کتاب‌ها رو با همون چاپ اولیه و بدون سانسور داره..[هیجان از صدا می‌بارد]

-          لاغر شدی به نظرم!

-          بالای یه پل هوایی تو شهرک غرب..یه آقای میان‌سالی که از یه کتاب‌خونه‌ی قدیمی کتابا رو گرفته..بساطش هم کوچولو و مختصره ولی خیلی چیزا داره ..واااای اینا رو ازش گرفتم [با هیجان کتاب‌ها را پخش زمین می‌کند]

-          برگرد! آره لاغر شدی..

-          شنیدی من چی گفتم؟

-          ..

-          نگاه کن چاپ برای سال 1315 است..[کتاب را ورق می‌زند و گوشه‌ی چشمی به مخاطب دارد]

-          تو شهرک غرب چیکار می‌کردی امروز؟

-          ...[لال!]

*

-          انقدر روز مسخره‌ای رو شروع کردم..هشت صبح با چند نفر قرار داشتم..از خونه اومدم بیرون دیدم کیف پولم رو جا گذاشتم..برگشتم و با مکافات سر قرار رسیدم..

-          ..[سکوتِ محض،بدون لبخند، مات!]

-          قرار چندان جالبی نبود و خیلی خوشم نیومد ازشون.از این آدما بودن که تا کمر جلوی این و اون خم می‌شن و پشتشون فحش رو می‌کشن به جون یارو..

-          ..این کتاب بیلی باتگیت دست توئه؟

-          بعدش نشستم تو یه پارک ..یه آب گرفتم دستم و گفتم تو خنکای صبح یه جا سر بکشم که یک پرنده‌،ترتیب شال صورتی کم‌رنگم رو داد..

-          ..

-          رفتم تو دستشویی پارک شال رو شستم و یه کم تکون تکونش دادم که خشک شه ..نمی‌شد از این سر شهر برگردم خونه و عوضش کنم ..نه و نیم صبح هم جایی باز نیود که یکی دیگه بخرم..یه ساعت رفتم نشستم یه جا صبحانه بخورم تا به قرار ساعت یازده برسم و ببینم چی میشه..تو راه راننده‌ی تاکسی همه‌ی مسیر رو آروم آروم اشک ریخت و من هم از این پشت نمی‌دونستم چی باید بهش بگم ..حتا نمی‌تونستم بپرسم چرا!مغزم کار نمی‌کرد..تا اومدم باهاش حرف بزنم..

-          تو شال صورتی کم‌رنگ مگه داشتی؟

-          ....!

 *

بی‌کم و کاست خیلی از گفتگوهای من و خواهرم را می‌شود همین‌جوری نوشت و هیچ ربط و معنایی هم از دلشان بیرون نکشید و این میل حرف زدن و اشتیاقی که برای گفتن هر چیزم با او دارم، ربطی به این بی‌حواسی‌اش یا منطق پنهان ابزوردی که حتا در مدل خوابیدنش هم نشسته،ندارد..او بخشی از وجود من است انگار.

هر از چند گاهی که به بهانه‌های جورواجور به خاطره‌های کودکی‌مان سرک می‌کشم،چیزی در ته دلم می‌لرزد..نه از این‌که چه بزرگ شدیم و چه گسترده‌تر شده دنیاهامان؛ جوری که همه‌اش را نمی‌شود گفت؛نه از اینکه گه‌گداری حس می‌کنم دورتر شدیم و دلبستگی‌های جداجدایی داریم. ..نه!

از این‌که دیگر حوصله نداریم همدیگر را کشف کنیم و حرف هم را گاهی بفهمیم دلم می‌گیرد.

هنوز نگفته‌های هم را می‌دانیم.هنوز می‌دانیم که یکدیگر را داریم تا ابد، اما دورترها انگیزه‌ی کشف و شوق حرف‌زدنمان بیشتر بود.

یادم می‌آید هفت یا هشت سال سن داشت و پدرم دریاچه قو را گذاشته بود و لحظه لحظه برایش حرف می‌زد: « الان قوی سفید وارد شد»..« الان قوی سیاه چرخید..» « جنگ شروع شد..» .هنوز نگاهش یادم می‌آید.از یک طرف مانده بود چطور در تصویر کودکانه‌اش این قوها را بگذارد روی آن موزیک تند و آرام و از طرفی توانش را جمع کرده بود تا صورتش لذت را به بابا ببخشد.اما من می‌فهمیدم چقدر حوصله‌اش سر‌رفته .صبور بود.همیشه گوشِ شنوای ماجراها و داستان‌های من بود.از قصه‌های ترسناک و کلبه‌های متروک و کمدهای پر از اسکلتی که برایش می‌گفتم تا شعرهای عاشقانه‌ی دوران دبیرستان و قرارهای پشت پنجره‌ام با پسر همسایه.

همه‌ی کارهایمان با هم بود.از کتاب‌خواندن‌هایمان تا شیطنت‌های پنهانیِ دور از چشم مامان.

بهانه‌ی این چند خط مزه‌مزه کردنِ بستنیِ وانیلی عصر امروز نبود که طعمِ بستنی‌های یخِ عصر تابستان‌های دور را رو آورده بود و پرتابم کرده بود جایی که از بین یک بستنی وانیلی و یک بستنی شکلاتی ،شکلاتی را برایم گذاشت با این‌که همان اندازه‌ی من از وانیلی خوشش نمی‌آمد. بهانه‌ام دلتنگی برای ریزخنده‌هایش بود وقتی ادای رقصِ دوستان مامان را در می‌آورد؛یا شاید مرور این شعر بود که چهار سال پیش در وبلاگم به پاس با هم قدکشیدنمان گذاشته بودم:

پل چوبی کوچکی داشتیم

که هر روز با کیفی در دست

 شادمانه بر آن می دویدیم.

بزرگ شدیم

پل چوبی را از سیمان پر کردند.

 و کیف‌ها را بر دوشمان انداختند تا خمیده تر شویم.

دیگر بزرگ نشدیم

همانگونه مانده ایم

و با هزاران هزار ترانه نه می رقصیم

و نه می دویم

 یادم می‌آید آن روزهای این شعر، او دخترک سربه‌هوایی بود که ذهنش هزار جا سرک می‌کشید و دستِ‌آخر هزار و یکمین جا را پیش روی خودش سبز می‌کرد.

زمانِ سپردنِ این چند خط به این خانه،حال و هوای تلخ‌تری داشتم انگار.کلمه‌ها که اینطور می‌گویند.

این روزها شاید شادترم.فکر می‌کنم او هم شادتر است.امروز اگر می‌خواستم چیزی بنویسم شبیه شعر ،واژه‌هایش خالی از رقص و دویدن‌های تازه‌مان نبود.

شاید خط اولش راوی دخترکی می‌شد نشسته روی زانوهای پدرش که قوی سپید را با هزاران توان تجسم می‌کرد و آرام‌آرام می‌رسید به خط آخر جایی که دخترک،لابه‌لای حرف‌های خواهرش پیِ شال صورتی رنگش را می‌گیرد و میان این دو تصویر، قدر همه‌ی روزهای خوب با هم بودنمان،نفس تازه می‌کردم..

 

اگر شهر کمی آرام می‌گرفت..

شرم (استیو مک کوئین) -**

چرخ‌خوردن در شهر و جست و خیز کردن و دویدن از گوشه و کنار خیابان‌های تاریک و روشنش،گستره‌ای را پهن می‌کند پر از وسوسه برای گفتن یا ماندن.شهر ،خودش را چنان پیشِ چشم می‌آورد که با نگاهِ تنگ‌شده یا عبوری گذرا هم، گریزی از واژه‌های روشن و خاموشش نیست. و ایده‌هایش که می‌ریزند باید حواس آدم چنان جمع باشد که ناب‌بودن یا آشنا و جذاب بودنشان، درگیریِ یک‌نفسی ندهد که از فرطِ شوقِ گفتنِ همه‌شان، آن اولی را،آن را که بهانه‌ی ماندن شده بود،،بی‌مهر،رهایش کند و بی‌نفس‌تازه‌کردنی چنان در دامِ گفتن گرفتار شود که نه مجالی به آن ایده‌ی اولی بدهد برای عرضه‌ی خودش و نه قدرتی برای ساکت کردنِ حاشیه‌هایی که از هزار چراغِ پرقدرت، خیره‌کننده‌تر می‌تابند و چشم را می‌زنند و جای هیچ شهود  و ارتباطی را نمی‌گذارند و کار را به جایی می‌رسانند که با زیر سوال بردن همه‌ی آن‌چه به شخصیتِ انتخاب‌شده داده‌اند،او را تک و تنها شرمِ شهر تعبیر می‌کنند و آدم یادش می‌رود از کجا شروع کرده..

و این بزرگ‌ترین مشکل من با دنیایی‌ست که شرم برایم گشوده..

عادت ندارم به کلمه‌هایی که زور می‌زنند تا تمِ فیلم را در چشم فرو کنند،نگاه یا توجه کنم.و این‌جا این عادت قدیمی کمک می‌کند که جمله‌ی "درامی درباره‌ی روانکاوی مسئله‌ی جنسیت" به خوبی پس زده شود.راهِ تماشای فیلم برای من جستجوی این روانکاوی و بررسی برهنگیِ پیرامونِ برندون نیست.راهِ ذهن من و فیلم ،گرفتاری از بی‌سلاحیِ شخصی‌ست که همه منتظر سقوطش نشسته‌اند :خودش و حتی فیلم که شخصیتِ یافته‌اش را رها می‌کند و با تصویر‌کردنِ هر چیز کوچک و بزرگی ، به همه‌ی آن چیزی که در سکوتِ برندون و گرداگردش نشسته، پشت پا می‌زند..

شخصیت‌های فیلم،نیازی به توضیح ندارند.بیننده می‌داند گذشته‌ی خواهر و برادر چگونه بوده است ، زیر نگاه و حرفشان پر از رگه‌هایی‌ست برای ردیابی .برندون  نکته‌ی ناشناسی از خودش نگذاشته است.دریچه‌ی ورودش باز باز است. آمدن و ماندن و گذشته‌ و تنهایی و خودکشی‌های بی‌نتیجه‌ی سیسی هم پاسخ‌های درون‌متنی آشکار دارد...فیلم انقدر همه چیز را گفته است که حسرتِ پی‌بردن به رویه‌های پنهان را گرفته..جایگاه تماشاگر را به واسطه‌ی حجم زیاد گفتن و نشان دادن کنش‌ها و بی‌کنشیِ آدم‌ها به نقطه‌ی رهایی از فکر می‌رساند.فیلم که تمام می‌شود همه چیزش هم با خودش تمام می‌شود.هیچ چیزی برای کشف باقی نگذاشته..هیچ ردپایی نمانده که بی‌تعقیب رها شده باشد..با خودم فکر می‌کنم اگر آن تصویر پایانیِ مترو نبود چه چیزی از دست می‌رفت؟ حلقه‌ی گم‌شده‌ای از فردای برندون بی‌شکل باقی‌می‌ماند؟ اگر روی حلقه‌ی ازدواج دختر تاکیدی نمی‌شد از درد یا رنجِ مسئله‌ی شکل‌گرفته در ذهن ما کاسته می‌شد؟

مگر نیازی بود که سیسی در پیامِ تلفنی به بدبزرگ شدنشان اشاره‌ای کند؟ مگر ما تا آن لحظه خودمان نفهمیده بودیم؟

اگر آن گفتار نیم‌بندِ پسر رئیس  را نمی‌شنیدم که « ددی..ددی » میگوید.چیزی از بارِ بی‌ربط‌بودنِ آن رابطه‌ی یک‌شبه در ذهن ما اضافه یا کم می‌شد؟

و اینجا بازمی‌گردم به بند اول نوشته‌ام.اینجاست که « دیگران» دلشان می‌خواهد خودشان را بی کم و کاست نشان دهند.همه‌ی خودشان را.و فیلم در را به روی همه‌شان باز کرده.

و این چسب‌های زوری می‌شود چشم اسفندیار فیلم.

فیلم بدون این ریزموضوع‌ها نه خلوت می‌شد و نه چیزی را از خط و ربطش کم می‌کرد.تنها فضای حرکت ذهن را می‌ساخت و می‌گذاشت از لابه‌لای نگاه مردی که در پی هر فرصتی به استقبال خودارضایی می‌رود به رویای کسی که موسیقیدان بودن در دهه‌ی شصت را بر حال و روزش بیشتر می‌پسندید ،گشت بزند..پرگویی فیلم ،شناختِ بی‌واسطه را از بیننده می‌گیرد.ارتباط را قطع می‌کند یا خیلی زود تمام می‌کند. جهانِ یکتای زندگی مرد را دست‌خوش اشاره به این و آنی می‌کند که بی‌اشاره هم حضور دارند.

 فیلم،لحظه‌های خوب هم دارد.شاید شگفتی‌های کوچکی هم داشته باشد.لحظه‌ی آواز خواندن دختر از این لحظه‌هاست و چه خوب که این‌جا از ابتدای خط‌های صورتِ برندون تا دگرگونیِ کوچکش همراه بودیم.چه خوب که همه‌ی آواز را شنیدیم تا با همان سردی و غم پنهان به رازی برسیم..افسوس که این رازها یا کم هستند و یا مدام گشوده می‌شوند...(حتی پشت پنجره‌های شهر هم چیز پنهان شده‌ای نمانده..)

گشایش فیلم از جنس همین لحظه‌هاست.انتظارِ پلک‌زدنی که تصورِ جسمی بی‌جان را به انسانِ نیمه‌جانی بدل می‌کند..آشفتگی‌های برندون در ارتباط با قطارهای زیرزمینِ شهر نیز از همین جنس است: گیجیِ گم کردنِ دختر..گنگی از پاسخِ نه چندان روشنِ زن..گمان از چگونگی زخمی که روی صورت نشسته..

کنار سکوت و گفتارهای بی‌رمقِ فیلم، حرف‌‌های جان‌دار هم به چشم می‌خورد گه‌گدار..مانند لحظه‌ی رویارویی برندون با دختری که دوست پرزورش دو میز آن‌طرف‌تر جاخوش کرده.پیش‌بینی دعوا و مشت و کتکِ دوستِ بی‌موی تیپ‌شده به کنار،آن گفتار، نشان از آغاز طغیانِ برندون دارد..رویکرد کسی که پیش از این ،با سکوت و چهره‌ای جذاب، حواسِ زنان شهر را به خودش جلب می‌کرد..آغاز طغیانی که اما باز تا تهِ ماجرا پیش می‌برد ما را.چرا نمی‌گذارد خودمان راهی پیدا کنیم؟ ما را از آن راه‌روهای سیاه و تاریک که حرف تازه‌ای ندارند به تصویرِ نابود‌شده‌ی مردی به روی شیشه می‌رساند که چه بگوید؟ خودمان که فهمیده بودیم. فیلم، ذهن من را کجای خستگی‌های برندون جا داده؟برایش مهم بوده؟ فراموش کرده از همان تابش نورِ روی رختخواب درهم، ما با خودمان قرارِ بیداری او را در شهری که هیچ‌گاه نمی‌خوابد،گذاشته‌ایم؟ نمی‌داند که نشانه‌ها را با آن بیداری نزدیک و دور می‌کنیم تا وضعیتِ آونگیِ برندون را بسنجیم؟

*

کاش فیلم، کمی کمتر حرف می‌زد.کمی کم‌تر این شهرِ همیشه بیدار را میانِ من و او قرار می‌داد.

*

 فیلمی که آنقدر روی عریانی شهر پافشاری نشان داد که دستِ‌آخر چیزی از او برایم باقی نگذاشت.او را حل شده در شهر دید و یادش رفت همین او بود که اول‌بار مجذوبش کرد. حتا درآستانه‌ی پایان،هنگامی که او در پیشگاه ما ایستاده، تاب نمی‌آورد و شهر را بین ما قرار می‌دهد.او را پرت می‌کند به زاویه‌ی دیگری تا در چشم ما خیره نشود که مبادا از دست شهر گله‌ای کند.انگار می‌داند که شهرهای کوچکِ افسرده در حال آب شدن نیستند و بزرگیِ شهر اوست با همه‌ی قدرت و زیبایی‌اش که لحظه‌های زیادی را کم می‌آورد در برابر کوچکی و سادگی آنها..