به سراغ آلبوم "روزهای خوب " رفتم. نام این آلبوم یعنی یادآوری لبخند و شکوه از غرور و خودباوری و اعتماد . اعتمادی که فقط به خودم دارم و ایزدی که نخواهد گذشت وطنم ویران‌تر شود.

تئودوراکیس ، آهنگی ساخته که سال‌ها پیش وقتی حالم عجیب می‌شد به سراغش می‌رفتم ..روزی که مهندس سحابی – خدایش بیامرزاد – از این دنیا چشم فروبست باز به سراغ آن آهنگ رفتم و از آن روز گاهی که حالم عجیب می‌شود بارها تکرارش می‌کنم و در فضای خانه به همه‌ی دنیا سفر می‌کنم. امروز به آلبوم " روزهای خوب " اضافه‌اش کردم. انگار بعضی وقت‌ها مفهوم همه چیز در ذهنم تغییر می‌کند. حال خوب و حال بد مرز جدانشدنی و نافهمیدنی و بی‌شکافی با هم پیدا می‌کنند.خیلی از چیز‌ها کوچک می‌شود . مثل لحظه‌ای که در دره‌ها و قله‌های زاگرس ایستاده باشی و بخواهی به نداشتن شال‌گردن پشت ویترین فکر کنی.کنار ساحل خلیج فارس بایستی و  به جر و بحث ساده با دوستت اعتنا کنی...

وقتی به زندان‌ها فکر می‌کنم که این روزها پرند از عزیزترین‌های این سرزمین. به روزهای گذشته و پیش رو که فکر می‌کنم. وقتی به خودم و همه‌ی سادگی و خواهش‌ها و تمناها و عشقم فکر می‌کنم. وقتی به چشمان مادرم که دستخوش دیدن و ندیدن و اضطراب و ترس است فکر می‌کنم  ،وقتی به همه‌ی کارهایی که باید پیش از مردن انجام دهم فکر می‌کنم ، دیگر دلگیری‌های لحظه‌ای از همه‌ی دنیا بی‌اهمیت می‌شود..دیگر اهمیتی ندارد که حس‌هایم درک شود .یاد می‌گیرم که باید نگفت . باید که هر کلمه و حسی را به اهلش گفت و اگر اهلش نبود باید سکوت کرد. باید یاد بگیرم که سکوت کنم..

چندان دلم نمی‌خواهد از روی خشم چیزی بنویسم اما نوشتن آب روی آتش است.

امروز که طبق کار هر روزه گیاهان سبزم را آب می‌دادم فهمیدم که یکی از گلدان‌ها چند روزی‌ست به خواب رفته و برگ‌هایش ریخته و خاکش خسته است و من تازه دیدمش و این اتفاق بدی‌ست . یعنی یادم رفته خودم را ببینم . یعنی حل شدن من در آرزوهایی که به این سو و آن سو پرتم می‌کند...

چندان دلم نمی‌خواهد با خستگی و گلایه کلمه‌ها را بنویسم ولی به مرهم نیاز دارم و چه مرهمی بالاتر از کلمه.

شب یلدای گذشته در فرودگاه اهواز بودم و خسته از ماموریتی کاری بر‌می‌گشتم. پیام‌های دوستانم می‌رسید تک به تک که بیت‌های حافظ را به نیت من روی صفحه‌ی کوچک موبایلشان می‌نوشتند و چقدر خوب بود . شلوغی و سر و صدا ،بی انار و بی‌شراب و بی‌حافظ و بی‌آجیل و بی‌هندوانه‌ی قرمز قاچ‌شده . فقط با یک صفحه‌ی کوچک پیش رو و خیالی که جریان داشت. با خواهر دوستم که در بند بود تماس گرفتم تا جای خالی و آرزوی آزادی بگویم و دعا کردم که سال بعد در خانه باشد. در خانه است . امسال خودم هم شب یلدای پرشراب و پر شعری خواهم داشت.. و فکر کنم روحیه‌ام عوض شده . پر جنب و جوش‌تر شده‌ام و آرام‌بودن‌هایم عمیق‌تر شده است..انگار گذشتن سن و سال صبورترم کرده. امیدوارترم کرده و این تناقض عجیب من است و جنگ من با دنیا.

در دنیایی که جای زندگان و مردگان و رفتگانش مدام در حال چرخش است باید با روحیه‌ی قوی‌تری بجنگم و صلح کنم.

برای لبخند زدن به این دنیا و گذشتن از همه‌ی اتفاق‌ها و حادثه‌ها باید تیز‌بین‌تر و عمیق‌تر باشم.

برای منی که تکرار طعم بوسه‌ی عاشقانه می‌ارزد به همه‌ی دنیا و تصویر را ثابت می‌کنم روی دوستی‌ها و مهربانی‌های این خاک ، بخشیدن کار سختی نیست.

عادت دارم که در آستانه‌ی فصل‌های جدید، همه‌چیز را مرور کنم و با این مرور‌کردن‌ها تکه‌تکه‌های خودم را پیدا می‌کنم. امروز از صبح تا غروبی که به این صفحه‌ی امن پناه آوردم ،پاییز گذشته را دوره کردم و چه خوشم از تصویر‌ها و چه ناخوشم از فهم خیلی چیز‌ها..

 عطر لبوی سرخی که پخته‌ام هوش حس‌هایم را معلق می‌کند بین روزهای دور گذشته‌ای که ندیده‌ام و آینده‌ای که روشن‌تر از برف دی ماه خواهد آمد..

شاید شب یلدا فرصت نکنم آرزوهای بزرگ و کوچکم را بازسپار این خانه‌ی مجازی کنم . بزرگ‌ترین آرزویم آزادی ایران است و عزیز‌ترین هوایم، عشق به این خاک است. همین !