« عنوانی برایش انتخاب کردهای؟»
پاییز سال هشتاد و نه از کتابفروشی کوچک و گرم « اگر» کتابی گرفته بودم به نام « صدای سوم» که روی جلدش عنوان «گزیده داستانهای نویسندگان نسل سوم امریکا » نوشته شده است و برگردانش « احمد اخوت » است.امروز سروقتش رفتم و در حال خواندن پراکندهی داستانهایش هستم.یکی از ویژگیهای خوب کتاب انتخاب نویسندگانیست که کمتر دربارهشان میدانیم و خواندیم و به نظرم « احمد اخوت» هوشمندی خوبی داشته در گلچین کردنِ این داستانها کنار هم.
خواندن مجموعه داستانها همیشه یک هیجانانگیزی نهفته داشته برای من ؛ اینکه میتوانم ترتیب خواندن کتاب را به ترتیب شمارهی صفحهها پیش نبرم.از نویسندهای به نام « امی همپل » شروع کردم و سه داستان کوتاهش را خواندم که فضای یکی از این سه داستان را کم و بیش دوست داشتم.نام داستان « برداشت » است.و با اینکه کل داستانهای مجموعه به جنبشهای مدرن داستاننویسی در امریکا اشاره دارد اما به نظر من این داستان رگههایی دارد که آنرا به یک اثر پست مدرن نزدیک میکند. اما نکتهی بامزهای که داستان داشت جدا از بازیهای جذاب فرمیاش،شخصیت اصلی داستان است که راوی ،ماجرا را با او پیش میبرد ،طنز دوستداشتنی و تلخی دارد روی گفتار و ذهنش که همدلیِ مخاطب را میخواند.از آن جور شخصیتها که اگر دور و برم ببینمش نزدیکش میشوم تا کشفش کنم.از آنها که حرف زدنشان را روی مختصات زمان پیچیدهای –نه زمان حال خودت و خودش- باید بگذاری تا کم و بیش بفهمی چه میگویند..تا اینجای کار با این کتاب لحظههای خوبی دارد اتفاق میافتد..(دو داستان دیگر از این نویسنده بود به نامهای «مگه فرقی هم میکنه مال آدمه یا مال سگه» که ایدهی داستان را دوست داشتم اما پایانبندی و مدل روایتش را نه .و داستان کوتاهتری داشت به نام « در وان » که در کل دوستش نداشتم..)
یکی دیگر از فصلهای کتاب به داستانی از « پم اولمان » اختصاص دارد به نام «تلفنهای پنهانی» که به نظرم گشایش بسیار خوبی داشت و با اینکه تازگی و نفسگیری آغاز تا به انتها نمانده بود و روایت یکباره انگار از نفس میافتاد ولی به نظرم داستان در کل فضای خوبی را در ذهن میساخت و آدم را برای لحظهای میتوانست درگیر کند چه به دلیل چشیدن تلخی موضوع داستان و چه به لحاظ شیوهی گفتنش.(مقدمهی « احمد اخوت» روی این فصل به نام « در جست و جوی پم اولمان» شوخطبعی دلچسبی داشت)
بخش سومی که سراغش رفتم قسمت هیجانانگیز « کارور » بود.« کارور » از آن نویسندهها است که با دانشگاه رفتنم پیدا شد. « کلیسای جامع» اش را همان سالها خوانده بودم و دیگر مرورش نکرده بودم تا امسال که به بهانهی یک کار کلاسی و تحلیل داستان « عدسی چشمی» در همان مجموعه، بعضی از داستانهایش را بازخوانی کردم که با نگاه امروزم لذتِ متفاوتی را بخشید..و راستش حرف زدن از داستانهایش مجال دیگری میخواهد. از بین سه داستانی که در این مجموعه از او خواندم « کوچکترین چیزها را میدیدم» شگفتآور بود از جهت سادگی فرم و روایتش و پیچیدگیِ همهی اجزایی که در تکتک کلمهها نشسته بود.خلاصهی داستان همان نامش است.یک شب مهتابی که کوچکترین چیزها دیده میشوند و فکر میکنم تصویر تابش ماه بر رویدادگاه آشنای حیاط خانه وقتی همه چیز را به چشم بیاورد،دیدنی باشد...
و «ان بیتی»..با آن همه جزئینگری خیرهکنننده انتخاب بعدی بود..سه داستان داشت در این کتاب به نامهای « برف»،« صحنههای مجسم» و « ویلینگ»، که از بین این سه داستان،داستانِ چندلایهی« صحنههای مجسم » را نه تنها بهترین در این سه که در کل کتاب یکی از زیباترینها یافتم..شخصیتپردازی چنان دقیق چیده شده بود که هیچ قطعیتی دربارهشان وجود نداشت..
گشایش داستان با تصویری از ذهنِ شخصیت اصلی که در گفتاری بیان میشد، بینظیر نشسته بود.روایت با نظرگاه سوم شخص پیش میرفت و شاید کمتر پیش آید که مخاطب بداند چرا با این نظرگاه میخواند یعنی با این انتخاب ،نویسنده انگار فاصلهای بین شخصیت داستان(زنی که فقط در پایاین داستان به نامش«لیز»اشاره شده بود) و ما ایجاد کرده بود که به خوبی همدلی وهمذاتپنداری بدون کوچکترین قضاوتی شکل میگرفت.داستان پر از احتمال و حدس بود.میشد خیلی چیزها را دربارهی « مکس» (همسر «لیز»)حدس زد و زود پسش زد.میشد همه چیز را هم خیلی رو دید و هم خیلی پنهان.درست شبیه چیدهشدنِ آدمها در یک داستان مدرن .کدهای کوچکی که رد میشدند و فضای ذهنی زن را جذاب میکردند.داستان به همان اندازه که عینی بود ،در ذهنِ زن و ما شکل میگرفت.مخاطب مدام در رفت و آمد بین عین و ذهن حرکت میکرد.فضای غالب با اینکه به نظر کاملا عینی میآمد و مخاطب میدانست پایش را کم و بیش در جای سفتی گذاشته اما در لابهلای پنهان متن چیزی که به شدت جریان داشت و کل داستان را به تعبیرِ دیگری شکل میداد و تفسیر میکرد،ذهنی بودنش بود و اینکه خواننده هر چیزی را میتوانست جور دیگری و در سطح دیگری بخواند و ببیند.بعضی از قسمتها انقدر فضاسازی و تصویرسازیِ جالبی داشت که به گمانم داستان را همیشه نگه میدارد..مانند اشاره به برف،ورق زدنِ آلبوم،رابطهای که پیرزن (« لیز» مسئول نگهداری از پیرزن بود) با اطرافیانش برقرار میکرد و..
نام داستانها ،گاهی کلید مهمی در فهم و درک داستان هستند .« صحنههای مجسم» روایتگرِ صحنههاییست که هم اعتماد به راوی را و هم گاهی بیاعتمادی به راوی را میخواهد.هر چیزی هم میتواند باشد و هم نباشد و این داستان به شکلی تجسمِ واقعی یا خیالی همهی صحنههاییست که آدمهای داستان درگیرش هستند..
« برف»دیگر داستان این مجموعه(به نظرم «ان بیتی» علاقهی زیادی به تم برف و پوشانندگیِ محوکننده یا پاککنندهاش دارد) از آن داستانهای بسیار کوتاهیست که خواننده باید بین کلمههایش به دنبال ارجاعات گوناگونِ فرامتنی بگردد.و یا در ذهنش به دنبال هر جزئیاتی باشد برای گرهگشایی از جهان داستان..
( باید بروم و « ان بیتی » را بیش از پیش کشف کنم)
و « توبیاس ولف» که با سه داستان ،فصل سوم این مجموعه را شکل داده است.« گلولهای در مغز» را بیش از بقیه دوست داشتم.داستان متفاوتی که به نظرم در هر سطحی با مخاطب ارتباط میگیرد.ارجاعاتِ اسمی و مفهومی زیادی دارد که اگر هم ندانیمشان جورِ دیگری لذت میبریم و اگر هم که مثلا بدانیم آیسخولوس کیست یا "هوبا هوبا" را چه کسی اولین بار به زبان آورده،رابطهی عمیقتری برقرار میکنیم.
شیوهی روایت داستان از آن دست روشهاست که من "پیشبینیناپذیریِ سطر بعدی "میخوانمش.مردی که در صف ،در یک بانک ایستاده و در چند دقیقه پشت هم ماجراهایی به طولِ همهی عمرش برایش اتفاق میافتد.و در این بین رگههایی از معناباختگیِ زندگی یا کنارش علاقهمندی به جزئیات روزمرگی،همه به چشم میخورد..طنزِ دو پهلویی وجود دارد با دو معنی و تفسیر حتا دور از هم.موقعیت ساده است : سارق بانک هفت تیرش را روی سر شخصیتِ داستان نشانه میگیرد.او چه میکند؟در خلالِ تهدیدهای او به رنگ چشمش،مدل سقف و خیلی چیزهای دیگر میرسد جدا از اتفاقی که در حال رخ دادن است.و بعد از آن چه؟ ذهن است که حرکت میکند در بین سالها و لحظههای عمرش..
داستان اولی که از « توبیاس ولف » خواندم در این مجموعه ، داستان «خواهر» بود که هم به لحاظ تماتیک و هم از نظر روایی و فرمی تفاوت چشمگیری با « گلولهای در مغز» داشت.داستان زنی که از آرامشِ پشت شیشهی خانهاش با وسوسه و میلی فهمیدنی-یا حتا نافهمیدنی- تا آستانهی مرگ –یا حتا پس از مرگ-پیش میرود...
شاید « مرگ» را بشود عنصر مشترکی دید اما رویکردش در همین دو داستان متفاوت در معنی و فرم بود. و داستان سوم« بگو بله» از این جهت داستان بسیار جذابی بود برای من که نقشِ بازی را در روز و شب ما پررنگ و روشن نشان میداد.بازی بین یک زن و مرد که با هم زندگی میکنند.با همهی خطرها و جذابیتها و راست و دروغهایش.و فقط یک بازی از جنس خود زندگی چیزهای پنهان آدمها را رو میکند..
« پله کله و پلیس مخفی» داستانیست از نویسندهای که بیش از یک دهه است جای خوبی برای کتابهایش بین همنسلان من باز شده است.« دونالد بارتلمی» در این کتاب با پنج داستان کوتاه بخش جذابی را برای خواننده ساخته.
« پله کله و پلیس مخفی» را میشود یک داستان فراواقعگرا خطاب کرد با فضایی سوررئالیستی و از آنجا که روایت به شکلی از دو نظرگاه پیش میرود و آشکارا زندگی نقاش معروفی را وارد یک ماجرای پلیسی میکند،میتواند به یک داستان پست مدرن کاملا نزدیک باشد.اشارهی مستقیم داستان به نگاهکردن و باخبر شدن خواننده است.پیرامونِ زندگیِ ما چیزهایی هست که دیده نمیشود و ما از آنها بیخبریم که میتوانیم با کمی جا بهجا شدن و تغییر زاویهی دید ببینیمشان..و داستان با ایدهای به دور از" افتادن به ورطهی تکرار و شعار"،این را میگوید و منِ مخاطب با خودم فکر میکنم اگر این چیزها دیده هم نشوند،باز پس ذهنم باید جایی باشد از جنسِ آگاهی به این "ندیدن" که بتوانم انگیزهای برای کشف داشته باشم..
*
نامهایی چون « رابرت کوور»،ادیت پرلمن»،«جیسون براون»،«توماس بِیتز» و « لور سیگال» که هر کدام با یک یا دو داستان ،در مجموعه حضور داشتند،در این نوشتهی کوتاه من جا ماندند که شاید روزی در ادامهی مطلب نوشتمشان..
*
پ.ن ۱: تیتر مطلب،گفتاریست از داستان « قدر هوا» نوشتهی « توماس بیتز»
پ.ن ۲:ناشر این کتاب،نشر ماهیست.
از من ایشان را هزاران یاد باد :