تابلوی نقاشی گوگن را از روی دیوار بر می دارم تا خاکش را بگیرم.
صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.تابلو را روی میز می گذارم.
- سعی می کنم ...باشه...قول نمی دم....باشه..تلاشم رو می کنم....
جلوی کامپیوتر می نشینم.یکسری خبرهای عجیب و یکسری خبرهای تکراری و تعدادی ایمیل پر از کلمه ساسی مانکن و رییس جمهور و ده نمکی و فاطمه رجبی و آلودگی صوتی و ترافیک و بشکه نفت و بحران اقتصادی و فقر فرهنگی را مرور می کنم.
صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.
- سلام ......آره.........نه..........باشه...دیگه چاپ نمی شه...آره من دارم.....باشه....پلاکمون عوض شده...۴۲
به حمام می روم.هوا سرد است.شیر آب را باز می کنم.بلند بلند با خودم حرف می زنم...انگار چیزی افسار گسیخته درون رگم نبض می زند...چیزی که نمی شناسمش...
صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.
- نه بابا...منتظرت بودم اتفاقا.....کی؟..آره جمعه خوبه.....آره.....باشه..من تا فردا خبرش رو بهت میدم..بذار یه چکی بکنم..خبرت می کنم....
جلوی تلویزیون می نشینم.BBC یک مستند تکراری نشان می دهد..کانال را عوض می کنم..یک گفتگوی تکراری با فیلمسازی که هیچ از فیلمهایش خوشم نمی آید....
صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.تا می خواهم جواب دهم قطع می شود.شماره هم نیفتاده است...
به آشپز خانه می روم....در یخچال را باز می کنم...هیچ چیز هیجان انگیزی برای خوردن پیدا نمی کنم...دلم یک قهوه خوب با کیک پنیر می خواهد....ولی حوصله درست کردنش را ندارم...با اکراه یک بستنی برمی دارم...
صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.این بار کلافه تر و بی حوصله تر......دیگر جواب نمی دهم...
انگار واژه ها و کلمه ها از دهانم بیرون نمی آیند....دلم هوای کویری می خواهد..شاید هم دلم برای ساعتها در هوای خنک کندوان نشستن و خیره شدن به خانه های در دل کوه کنده شده تنگ است..هرچه که است....نمی دانم...
صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.به شماره نگاه می کنم....شماره خیلی آشناست اما یادم نمی آید..که شماره کیست....جواب نمی دهم...
بستنی در دستم آب شده....بی آنکه متوجهش شده باشم....کمی روی قالی افتاده است....تمیز می کنم...روی زمین می نشینم....احساس می کنم صدای آب می آید....انگار رنگین کمان روی دیوارهای خانه نشسته است....چشمانم را می بندم......یکهو باز می کنم.....به سمت حمام می روم....شیر آب را می بندم....تابلوی گوگن را سرجایش می گذارم...کامپیوتر را خاموش می کنم..تلویزیون را خاموش می کنم....قهوه ترکی را که از نادری گرفتم....درست می کنم....یاد جمله یکی از دوستانم می افتم که می گفت "چیزی از اردیبهشت بگو..."