این نوشته برای بهار زیبا نیست..
نمی توانم....خیلی سعی کردم ..نتوانستم....
امسال نمی توانم کنار سفره ی هفت سین بنشینم..دلیلش این نیست که تو نیستی ..که تو سال پیش هم نبودی...دلیلش این نیست که خسته ام و بی حوصله...
سالی که گذشت بزرگتر از یک سال بود...روزهایش بیشتر از روزهای یک سال بودند...اتفاقهایش عجیب تر از آنی بود که فکر می کردم....
آرزویم این بود که این روزهای پایانی سال شکل دیگری داشتند..دوست دارم خیلی ها شب عید خانه هایشان باشند...دوست دارم محمد بعد از یک سال و اندی در خانه ی پر مهرش باشد...دوست دارم صبا از پدر بزرگش عیدی بگیرد...دوست دارم شیوا با مادرش بخندد ..دوست دارم علی ملیحی کنار پدرش باشد...و دوست دارم خیلی های دیگر شب عید در خانه شان بخوابند....در خانه ی خودشان....و من دست خودم نیست این روزها به شدت دل نازک شده ام و مدام تصاویر این ماه ها از جلوی چشمانم می گذرد و فکر می کنم چه چیزی انتظارمان را می کشد؟
من دوست ندارم تلخ بنویسم ...این چند خط پیش در آمد بهاریه ی سبز من که نوشته می شود به زودی زود...
از من ایشان را هزاران یاد باد :