شرم (استیو مک کوئین) -**

چرخ‌خوردن در شهر و جست و خیز کردن و دویدن از گوشه و کنار خیابان‌های تاریک و روشنش،گستره‌ای را پهن می‌کند پر از وسوسه برای گفتن یا ماندن.شهر ،خودش را چنان پیشِ چشم می‌آورد که با نگاهِ تنگ‌شده یا عبوری گذرا هم، گریزی از واژه‌های روشن و خاموشش نیست. و ایده‌هایش که می‌ریزند باید حواس آدم چنان جمع باشد که ناب‌بودن یا آشنا و جذاب بودنشان، درگیریِ یک‌نفسی ندهد که از فرطِ شوقِ گفتنِ همه‌شان، آن اولی را،آن را که بهانه‌ی ماندن شده بود،،بی‌مهر،رهایش کند و بی‌نفس‌تازه‌کردنی چنان در دامِ گفتن گرفتار شود که نه مجالی به آن ایده‌ی اولی بدهد برای عرضه‌ی خودش و نه قدرتی برای ساکت کردنِ حاشیه‌هایی که از هزار چراغِ پرقدرت، خیره‌کننده‌تر می‌تابند و چشم را می‌زنند و جای هیچ شهود  و ارتباطی را نمی‌گذارند و کار را به جایی می‌رسانند که با زیر سوال بردن همه‌ی آن‌چه به شخصیتِ انتخاب‌شده داده‌اند،او را تک و تنها شرمِ شهر تعبیر می‌کنند و آدم یادش می‌رود از کجا شروع کرده..

و این بزرگ‌ترین مشکل من با دنیایی‌ست که شرم برایم گشوده..

عادت ندارم به کلمه‌هایی که زور می‌زنند تا تمِ فیلم را در چشم فرو کنند،نگاه یا توجه کنم.و این‌جا این عادت قدیمی کمک می‌کند که جمله‌ی "درامی درباره‌ی روانکاوی مسئله‌ی جنسیت" به خوبی پس زده شود.راهِ تماشای فیلم برای من جستجوی این روانکاوی و بررسی برهنگیِ پیرامونِ برندون نیست.راهِ ذهن من و فیلم ،گرفتاری از بی‌سلاحیِ شخصی‌ست که همه منتظر سقوطش نشسته‌اند :خودش و حتی فیلم که شخصیتِ یافته‌اش را رها می‌کند و با تصویر‌کردنِ هر چیز کوچک و بزرگی ، به همه‌ی آن چیزی که در سکوتِ برندون و گرداگردش نشسته، پشت پا می‌زند..

شخصیت‌های فیلم،نیازی به توضیح ندارند.بیننده می‌داند گذشته‌ی خواهر و برادر چگونه بوده است ، زیر نگاه و حرفشان پر از رگه‌هایی‌ست برای ردیابی .برندون  نکته‌ی ناشناسی از خودش نگذاشته است.دریچه‌ی ورودش باز باز است. آمدن و ماندن و گذشته‌ و تنهایی و خودکشی‌های بی‌نتیجه‌ی سیسی هم پاسخ‌های درون‌متنی آشکار دارد...فیلم انقدر همه چیز را گفته است که حسرتِ پی‌بردن به رویه‌های پنهان را گرفته..جایگاه تماشاگر را به واسطه‌ی حجم زیاد گفتن و نشان دادن کنش‌ها و بی‌کنشیِ آدم‌ها به نقطه‌ی رهایی از فکر می‌رساند.فیلم که تمام می‌شود همه چیزش هم با خودش تمام می‌شود.هیچ چیزی برای کشف باقی نگذاشته..هیچ ردپایی نمانده که بی‌تعقیب رها شده باشد..با خودم فکر می‌کنم اگر آن تصویر پایانیِ مترو نبود چه چیزی از دست می‌رفت؟ حلقه‌ی گم‌شده‌ای از فردای برندون بی‌شکل باقی‌می‌ماند؟ اگر روی حلقه‌ی ازدواج دختر تاکیدی نمی‌شد از درد یا رنجِ مسئله‌ی شکل‌گرفته در ذهن ما کاسته می‌شد؟

مگر نیازی بود که سیسی در پیامِ تلفنی به بدبزرگ شدنشان اشاره‌ای کند؟ مگر ما تا آن لحظه خودمان نفهمیده بودیم؟

اگر آن گفتار نیم‌بندِ پسر رئیس  را نمی‌شنیدم که « ددی..ددی » میگوید.چیزی از بارِ بی‌ربط‌بودنِ آن رابطه‌ی یک‌شبه در ذهن ما اضافه یا کم می‌شد؟

و اینجا بازمی‌گردم به بند اول نوشته‌ام.اینجاست که « دیگران» دلشان می‌خواهد خودشان را بی کم و کاست نشان دهند.همه‌ی خودشان را.و فیلم در را به روی همه‌شان باز کرده.

و این چسب‌های زوری می‌شود چشم اسفندیار فیلم.

فیلم بدون این ریزموضوع‌ها نه خلوت می‌شد و نه چیزی را از خط و ربطش کم می‌کرد.تنها فضای حرکت ذهن را می‌ساخت و می‌گذاشت از لابه‌لای نگاه مردی که در پی هر فرصتی به استقبال خودارضایی می‌رود به رویای کسی که موسیقیدان بودن در دهه‌ی شصت را بر حال و روزش بیشتر می‌پسندید ،گشت بزند..پرگویی فیلم ،شناختِ بی‌واسطه را از بیننده می‌گیرد.ارتباط را قطع می‌کند یا خیلی زود تمام می‌کند. جهانِ یکتای زندگی مرد را دست‌خوش اشاره به این و آنی می‌کند که بی‌اشاره هم حضور دارند.

 فیلم،لحظه‌های خوب هم دارد.شاید شگفتی‌های کوچکی هم داشته باشد.لحظه‌ی آواز خواندن دختر از این لحظه‌هاست و چه خوب که این‌جا از ابتدای خط‌های صورتِ برندون تا دگرگونیِ کوچکش همراه بودیم.چه خوب که همه‌ی آواز را شنیدیم تا با همان سردی و غم پنهان به رازی برسیم..افسوس که این رازها یا کم هستند و یا مدام گشوده می‌شوند...(حتی پشت پنجره‌های شهر هم چیز پنهان شده‌ای نمانده..)

گشایش فیلم از جنس همین لحظه‌هاست.انتظارِ پلک‌زدنی که تصورِ جسمی بی‌جان را به انسانِ نیمه‌جانی بدل می‌کند..آشفتگی‌های برندون در ارتباط با قطارهای زیرزمینِ شهر نیز از همین جنس است: گیجیِ گم کردنِ دختر..گنگی از پاسخِ نه چندان روشنِ زن..گمان از چگونگی زخمی که روی صورت نشسته..

کنار سکوت و گفتارهای بی‌رمقِ فیلم، حرف‌‌های جان‌دار هم به چشم می‌خورد گه‌گدار..مانند لحظه‌ی رویارویی برندون با دختری که دوست پرزورش دو میز آن‌طرف‌تر جاخوش کرده.پیش‌بینی دعوا و مشت و کتکِ دوستِ بی‌موی تیپ‌شده به کنار،آن گفتار، نشان از آغاز طغیانِ برندون دارد..رویکرد کسی که پیش از این ،با سکوت و چهره‌ای جذاب، حواسِ زنان شهر را به خودش جلب می‌کرد..آغاز طغیانی که اما باز تا تهِ ماجرا پیش می‌برد ما را.چرا نمی‌گذارد خودمان راهی پیدا کنیم؟ ما را از آن راه‌روهای سیاه و تاریک که حرف تازه‌ای ندارند به تصویرِ نابود‌شده‌ی مردی به روی شیشه می‌رساند که چه بگوید؟ خودمان که فهمیده بودیم. فیلم، ذهن من را کجای خستگی‌های برندون جا داده؟برایش مهم بوده؟ فراموش کرده از همان تابش نورِ روی رختخواب درهم، ما با خودمان قرارِ بیداری او را در شهری که هیچ‌گاه نمی‌خوابد،گذاشته‌ایم؟ نمی‌داند که نشانه‌ها را با آن بیداری نزدیک و دور می‌کنیم تا وضعیتِ آونگیِ برندون را بسنجیم؟

*

کاش فیلم، کمی کمتر حرف می‌زد.کمی کم‌تر این شهرِ همیشه بیدار را میانِ من و او قرار می‌داد.

*

 فیلمی که آنقدر روی عریانی شهر پافشاری نشان داد که دستِ‌آخر چیزی از او برایم باقی نگذاشت.او را حل شده در شهر دید و یادش رفت همین او بود که اول‌بار مجذوبش کرد. حتا درآستانه‌ی پایان،هنگامی که او در پیشگاه ما ایستاده، تاب نمی‌آورد و شهر را بین ما قرار می‌دهد.او را پرت می‌کند به زاویه‌ی دیگری تا در چشم ما خیره نشود که مبادا از دست شهر گله‌ای کند.انگار می‌داند که شهرهای کوچکِ افسرده در حال آب شدن نیستند و بزرگیِ شهر اوست با همه‌ی قدرت و زیبایی‌اش که لحظه‌های زیادی را کم می‌آورد در برابر کوچکی و سادگی آنها..