سنگ در چمدان مسافر

این نوشته پیش از این در شماره‌ی بیست و یک نشریه‌ی تجربه منتشر شده است. 

**


زمانی نه چندان نزدیک، دخترانی در شهری کویری، زندگی خلوت خودشان را داشتند. نرم‌نرمک کنار هم قد می‌کشیدند و به فردا با امیدواری نگاه می‌کردند. خبر رسید که فاتحی، به سمت شهرهجوم می‌آورد ؛ فاتحی که بنا به عادتش قرار است چند نفرشان را به دلیلی نامعلوم، راهیِ سفری همیشگی به سرزمینی دور کند. او عازم قلعه بود و دختران، نه قدرتی برای مبارزه داشتند و نه پناه‌گاهی برای فرار. از بیمِ اسارتِ چاره‌ناپذیرِ آنانی‌که قرعه به نامشان می‌افتاد، همگی، خود را قربانی کردند تا فاتح،این‌بار دستِ خالی قلعه را ترک کند.

*

قاعده‌ی تصادف، با سفر آغاز می‌شود. سفر در سفر. آدم‌ها، از رفتن می‌گویند. با واژه‌هایی نظیرخودکشی، از همان آغاز، ردی را از ترس و گریز برجا می‌گذارند.

ماجرای فیلم، داستانِ برخوردهای کوچک و بزرگِ از سر اتفاق است. لحظه‌ها پر هستند از واژه‌های "اگر" که می‌شود از پسشان، هر چیزی را چید و به راهِ دیگری رسید. «اتفاق همین‌جوری که نمی‌افته. حتا اگه منتظر یه تصادفی باید بری جایی که امکانش بیشتر باشه. اگه یه بار یه تصادف خوب پیش اومد، آماده باش که ازش استفاده کنی»

تصادفِ خوب: تلاقیِ یک اتفاق خوش‌آیند با زمانی غیرمنتظره، لقبی که آدم‌ها، به شهرزادِ درون نمایش نسبت می‌دادند. حادثه‌ای که انگار در خودِ فیلم دیده نمی‌شود یا دست‌کم آنقدر میانِ اگرهای پیچیده‌ی نابودگری که آرام را می‌گیرند، گم می‌شود که خوبی یا بدیِ نقطه‌ی نهایی کمتر به چشم می‌آید. نقطه‌ای که مرز پررنگی، میان آدم‌های قبل و بعدِ همه‌ی آن اگرهاست و در طیفی از همبستگی تا شناخت قرار دارد.  

پیش‌آمدِ اول

کمی دورتر، پیش‌تر از جدال با پدربر سرِ رفتن یا نرفتن، پس از خودکشی و تحمل دردهای نه چندان کهنه‌شده‌ی گذشته، شهرزاد، در مسیر زندگی با تاتر آشنا شده که هیچ ربطی به رشته‌ی تحصیلی‌اش نداشته و تنها مسکن و آرام‌کننده‌ی آن شب‌ها بوده. اتفاقی که این روزها به بهانه‌اش فصلِ دیگری را باز می‌کند و به سببش قدرتِ ایستادن دربرابرفتحِ پدر را پیدا می‌کند و ارتباط یا گسستی جدید را در زندگی‌ رقم می‌زند.

پیش‌آمد دوم

صداقت، دیگرعادی نیست، تصادفی‌ست. یک تصادف خطرناک ، آغازگرِ بحرانِ مسیری که باید طی می‌شد و رفتارها را به جایی دیگر می‌کِشاند؛ دیگر نمی‌توانست که آدم‌های داستان را به لحظه‌هایی خوش‌تر پیوند دهد و نویدبخشِ رابطه‌ای شود که در ذهن آرزویش را داریم.

دختر و پدر گفت‌و‌گویی را آغاز می‌کنند که با همه‌ی تلخی و اضطرابش، رگه‌ای از صمیمیتِ گم‌شده‌ میان نسل قدیم و جدید را وعده می‌دهد. از مشورت، سوتفاهم، پیش کشیدنِ اشتباهات، انتخاب، آگاهی و..حرف می‌زنند تا در سکانسی کم و بیش طولانی، از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر برسند. اگر آن توهم صمیمیت و آن صداقت، در کار نبود، جدلی هم شکل نمی‌گرفت و پای دیگران هم به میان نمی‌آمد و بدگمانی‌ها رقم نمی‌خورد.رشته‌ای سست، گسسته نمی‌شد.

حالا دیگر، همه چیز می‌تواند سلسله‌وار روی هم اثر بگذارد. اگر ضرب و شتمی صورت نمی‌گرفت که ترس از شکایتی را به همراه بیاورد؛ اگر کمی دورتر می‌ایستادند، می‌شد غیر از جنگ به راه‌های دیگر هم اندیشید اما حالا شهرزاد و دیگران، در تقابل با پدر قرار دارند.

پیش‌آمد سوم

شهرزاد تصمیمش را گرفته است؛ نه از سرِ سنجیدن و مقایسه‌ی حال و آینده. او می‌خواهد همراه گروه برود. حالا دیگر بحث بر سر تاتر نیست که او را به زندگی بازگردانده بود، پای غرور و آبرو و ادامه‌ی آن زندگی، به میان کشیده شده است.

درکارزارِ به هم ریختنِ خانه و شکستنِ قفل، اگر پدر کمی زودتر می‌رسید آن نبرد تن به تن چگونه پیش می‌رفت؟

پیش‌آمد چهارم

اگر چند دقیقه زودتر رفته بودند تا پدر با قفلِ فرمانِ ماشین به خلوت‌شان پا نمی‌گذاشت، شاید مظهر رویارویی‌شان، انقدر عیان، به چشم نمی‌آمد.

انگار این آدم‌ها که دور میز نشستند و املت می‌خورند، نوادگان همان دختران قلعه‌ی دور هستند. جامعه‌ای کوچک شکل داده‌اند، جامعه‌ای ایستاده بی‌هیچ حصار و تکیه‌گاهی و عریان بدون خانواده‌. آن‌ها فقط به یاری خویش راه نجات خواهند داشت.

 فرقی با شهرزاد ندارند. هم، ترسِ او و هم فرار او را می‌شناسند و فقط پریسا که به قول خودش پدری "جوون‌طور" دارد، از کشمکش‌های دیگران در امان است. انگار که در آن جامعه، نماد خانواده‌ای مدرن است با پایه‌ریزیِ درست. اتفاقی از جایی کنده نشده و شاید هیچ‌گاه در مسیر، تنها نمانده؛ اما وصله‌ی ناجوری هم نیست، بیشتر شبیه یک مرکز ثقل است.

پیش‌آمد پنجم

بیشتر وقت‌ها، نزدیکان، ما را غافلگیر می‌کنند. انگار با محدودیت‌هایمان همیشه چیزی برای یکه خوردن وجود دارد. مهم هم نیست که ساعتی پیش محک خورده باشند، قاعده‌های رفتاری نو به نو تغییر می‌کند که اگر غیر از این بود شهرزاد، پدر را بهتر می‌شناخت و هیچ‌گاه پشت چراغ قرمز، ماشین را ترک نمی‌کرد و دیگران را به ورطه‌ی دشوارِ انتخاب دچار نمی‌کرد.

پیش‌آمد ششم

«با اینها باید اینجوری حرف زد»و اگر جور دیگری حرف می‌زد؟

حالا ماجرای فرار، آن رفتنِ قطعی را دچار شک می‌کند. پریسا- همان‌که مصرانه بی‌هیچ بحثی به اجرای کار فکر می‌کرد- ورق را برمی‌گردانَد و دیگر فرصت آن نیست که کسی تنها به چیزی که با آن بیشتر کیف می‌کند، اکتفا کند.

بدیهی‌ست که قسم پدر باور نشود. قسمی که شاید مخاطب باور می‌کند و افسوس می‌خورد که چرا کسی آن‌جا این سوگند را جدی نمی‌گیرد و به این قامتِ خمیده اعتماد نمی‌کند. پاسخش ساده است! دیگران، پدر را با زبان تهدید، با فرار دخترش از ماشین می‌شناسند. بیننده می‌داند که گفته‌ی او مبنی بر خودکشی شهرزاد راست است، معلوم است که آن آدم‌ها این حرف را دروغ بدانند. پدر چیزی ندارد که مهر و اعتماد آنها را برانگیزد. او همان نیرویی‌ست که دربرابرش باید ایستاد.

پشت پنجره‌‌ی قدیِ آن اتاق

شش نفر که دو به دو رابطه‌ای کم و بیش مبتنی بر مهر یا عشق دارند، حالا باید تصمیم بگیرند.سه نفری که می‌گویند باید بمانند پریسا، لادن و مارتین هستند.

مارتین، که گویی یک آدم پست‌مدرنِ امروزی را تداعی می‌کند و با وجودِ ناامیدی‌اش، بی‌تصمیمی پایداری دارد که او را خاص می‌کند. لادن، که کم و بیش یک دخترِ سنتی را- به لحاظِ  خانواده و پیشینه - به یاد می‌آورد و با یک چهارچوبِ اصولی، ملاک و معیارِ رفتن و ماندنش را مشخص می‌کند طوری که آدم گمان می‌کند مهم‌تر از خودِ رفتن برای او، با یار بودن یا بدون یار ماندن است انگار که بخواهد رسم مهر و دوستی را به دیگری یاد دهد. و پریسا، که حرفِ نهایی از آن اوست و وزنه‌ی گروه به حساب می‌آید همان انسانِ مدرنی‌ست که با ظرف زمان و مکان، مفهوم‌های زندگی‌اش را می‌سنجد و جدی می‌گیرد.

در مقابل، بردیا، مریم و آقای کارگردان قرار دارند. مریم که به شوخی و خنده گفته برای خرید از برندها و مارک‌ها راهیِ سفر است؛ نه نقشش را درست تمرین کرده و نه شوری برای انگیزه‌دادن به خودش و دیگران دارد؛ بردیا که انتهای قدرتش در دعواکردن خلاصه می‌شود و شاید حتا نداند که چرا آن‌جاست؛ او از گفت‌و‌گوی جدی فرار می‌کند و در لحظه‌های حساس، به جای اثرگذاشتن با توانِ کلمه، فضا را آشفته می‌کند. فقط کافی‌ست که از تهاجم فیزیکی چیزی عایدش نشود. و اما آقای کارگردان؛ که گاهی لجِ آدم را از انفعالش درمی‌آورد و گاهی دل را برای آنچه بر سر کارش آمده می‌سوزاند. برای او آدم‌ها مهم نیستند. آن چیزی که اهمیت دارد کار است و چه بی‌مایه به آرزویش می‌چسبد و فراموش کرده مقدمه‌های کار باید درست سر جایشان قرار بگیرند تا آن اتفاق نهایی بیفتد. حتا اگر به هم خوردنِ همه‌ی آن مقدمه‌ها را گردنِ تصادف بیندازد، گنگی و گیجیِ بعد از ضربه‌ها را در زمانِ مناسب‌تری باید محو کند.

اما چیزی که در نهایت مهم است، تصمیم و شگردِ نبرد است؛ دیگر اهمیتی ندارد که ضربه‌ی پایانِ جنگ، با قدرتِ عشق شکل گرفته یا با ترفندی نامعلوم که در آن چند دقیقه گفت‌و‌گو پی‌ریزی شده؛. هر چه بود برای خلع سلاحِ حریف یک راه بیشتر پیش رویشان نداشتند.

جز آوارِ جمله‌ی « ما نمی‌خواهیم برویم؛ هر کاری دوست داری بکن» راهی برای تاریک‌تر کردنِ شبِ نیروی مخالف وجود نداشت. حتا اگر آن نرفتن، قربانی کردنِ همه‌ی علاقه‌ها و تلاش‌هایشان باشد. اینجاست که  آن تصادفِ خوب، نتیجه‌ی خودش را نشان داده: اراده‌ی جمعی، از دل فردیتِ آدم‌ها برخاسته و دست فاتح را از قرعه‌ای برای گزینش کوتاه کرده است.

 

سین، واو، ی..

با اینکه این روزها به ندرت چیزی روی کاغذ می‌نویسم و کلمه‌ها را یا تایپ می‌کنم و یا پشت سر هم روی تبلتِ کوچکِ دستی، کنار هم ردیف می‌کنم اما گاهی به سرم می‌زند و مدادها را می‌تراشم و ردیف کنار هم روی کاغذ حرکت‌شان می‌دهم و صفحه‌ها را سیاه می‌کنم و کِیف می‌کنم از کم‌شدنِ تیزی سر مدادها؛ یا هنوز که هنوز است در برابر خرید دفترهای جورواجور و روان‌نویس‌های رنگی بی‌اراده و بی‌طاقتم. بعضی از حرف‌ها را همیشه یک جور خاصی می‌نویسم. مثلا "میم" بزرگ را در دو مرحله یا "ی" را در سه مرحله. این عادت از زمان کلاس‌های خوشنویسی با من مانده. از همان روزها که طبقِ سرمشق باید صفحه را پر می‌کردم..یک بار ریز، یک بار درشت. از آن عصرهایی که جاقلمیِ سیاهِ با قلم‌های دزفول تا خیزرانش کنار دستم بود و شجریان چیزی می‌خواند و من می‌نوشتم «مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد..»

آن شب هم اصرار داشتم "ی" را همان‌طور دقیق روی آن تکه کاغذ بنویسم. به انتهای حرف نرسیده از خواب می‌پریدم. قلبم می‌زد و باز خوابم می‌برد و باز همان خواب تکرار می‌شد. سین، واو و ی در آخر کلمه.

جز آن روزها که لنز می‌گذاشتم و در شبِ یکی از آن امتحان‌های سخت، در خواب، جالنزی‌ام را یک کلاغی به منقار می‌گرفت و می‌نشست روی لبه‌ی پنجره به نگاه‌کردنِ من، دیگر خوابِ بدِ تکرار‌شونده پشت سر هم در یک شب ندیده بودم..تکرارشونده‌ها یا خوب و دلچسب بودند نظیر معاشرت با رفقای دست‌نیافتنی (گدار و دوستان) و یا در یک ماه، پخش می‌شدند به عدالت که اضطرابشان به چشم نیاید. حالا بعد از چند سال دوباره یک خواب بد را چند بار..چند بار پشت سر هم می‌دیدم و هنوز که هنوز است یادآوریِ لرزش دستم وقت نوشتن آن یِ لعنتی انگشتم را تکان می‌دهد.

شب جمعه، شب بیست و چهارم تیر، با مدادی تیز، سین، واو و ی را می‌نوشتم؛ ی را در سه مرحله و تا می‌خواستم کاغذ را تا کنم از خواب می‌پریدم. "مو"ی اول کلمه را کسی قبل از من انگار نوشته بود. من همین سه حرف را می‌نوشتم..با تیزیِ مدادی تازه تراشیده‌شده.

شاید اثر همین خواب بود که تا پایم را از حوزه گذاشتم بیرون به گریه افتادم یا شاید اثر همین خواب بود که هنوز، باور نکردم چیزی به نام «انتخابات» تمام شده و حالا دیگر ماجرای پیگیری و خواست و نقد و تماشا و چیزهای دیگر به میان است.

چهار سال پیش، یک سمت ماشین تصویر کروبی بود و یک سمت دیگرش، تصویر موسوی. انگار که در ذهنم این دو را در این سال‌های سیاه کنار هم می‌دیدم. عصر یک جمعه‌ای چند هفته مانده به انتخابات، از دفتر ستاد کروبی در میدان ونک تعدادی پوستر و بروشور و تصویر را گرفته بودیم دست‌مان و قرار بود تا پارک‌وی پیاده برویم و به هر کسی که می‌رسیدیم یکی از آن برنامه‌های لیست‌شده را بدهیم. همه‌ی راه را با یکی از بچه‌های ستاد کروبی، بر سر دعواهای طرفداران موسوی و کروبی بحث می‌کردم. می‌گفتم ادبیات مسخره‌کردن و از بالا به پایین نگاه کردن، پس‌زننده است و اگر می‌خواهید حرف‌ها بهتر شنیده شوند باید یک جور حس نزدیکی ایجاد کنید. با همراهان‌مان رسیده بودیم به پارک ملت و شعار می‌دادیم"حجاب اختیاری/حق زن ایرانی" همان لحظه یک گروه از طرفداران موسوی از کنارمان رد شدند با شعار"ایول ایوله/ ایول/ موسوی یله/ایول" به من گفت:«ببین! تفاوت رو ببین..!» گفتم: «شعار حجاب اختیاری حق زن ایرانی، بین طرفداران موسوی هم هست..جای دیگری شاید همین لحظه گروهی در حال تکرارش هستند؛ اینکه موسوی طرفداران بیشتری دارد که بینشان از شعار زندانی سیاسی آزاد باید گردد تا ایول ایوله جریان دارد، به پوپولیستی که تو می‌گویی ربط ندارد..» گفت که طرفداران کروبی، روشنفکر و خاص هستند و به طرفداران موسوی و خود موسوی هم کمی بد و بیراه گفت و تصمیم گرفتیم بحثمان را تمام کنیم و به تبلیغِ خودمان برسیم...فردای انتخابات، همان دوستم نوشت که بدبخت شدیم و حالا باید متحد شویم و  ببینیم چه خاکی روی سرمان بریزیم (کم و بیش با همین کلمه‌ها)؛ کاری هم ندارم که این روزها عکس موسوی بالای پیجِ شخصی‌اش در فیسبوک می‌درخشد؛ یعنی اصلا بحثم به هیچ وجه رنگ‌باختن نیست چرا که موسویِ این چهار سال با موسوی چهار سال پیش فرق داشت و معلوم است که آدم‌ها حس و حالشان نسبت به تغییر چهره‌ها و عملکردشان در زمان، دگرگون می‌شود و همراهی و همدلی برانگیخته می‌شود. بحثم بیشتر، از یادآوری این خاطره، اتفاقی بود که پس از دعوای آن سال، افتاد. ما کنار هم ایستادیم چون آن طرفِ خط، برایمان معلوم بود. حریف مشخص بود. در دعواهای پیش از انتخابات امسال، گاهی خودم را دلداری می‌دادم که بعد از انتخابات، تمام می‌شوند (می‌گویم دلداری چون بعضی از دعواها، فراتر از تحملم بود.خیلی خاص و به طور شخصی از بعضی از هم‌فکرانم، توهین شنیدم. از بعضی‌هاشان شنیدم که بوی پول به مشامم خورده! مبهوت‌کننده بود بعضی حرف‌ها. طوری‌که هنوز اثرش با من است. شبیه همان خواب، تکرارش در ذهنم، دستم را می‌لرزاند.)

یک‌بار نوشتم که نه رای‌دادن در این انتخابات مایه‌ی افتخار است و نه رای‌ندادن نشانِ مباهات. اتفاق‌ها و بحث‌ها و دلیل‌های هر دو کنش (یا واکنش) هم مدنظرم نیست در این چند خط که جدا از تکراری‌بودنش، زیر زبانم را تلخ می‌کند اما ادامه‌ی آن دعوا جای شگفتی دارد برایم. اثبات برای تقلب، اثبات برای اینکه حاکمیت، رای خودش را به نام رای مردم به ما تحمیل کرده و بعضی از ما، متوهم، با دممان گردو می‌شکنیم بیخود و بی‌جهت. ادامه‌ی این حرف‌ها برآنم کرد که بنویسم ما سرخوش و باده‌بنوش از رایی که دادیم نیستیم نه چون نتیجه را دوست داشتیم بلکه منتظریم ببینیم آن ذره امید و آن نیم‌پله بهبود کی عایدمان می‌شود. و نمی‌پسندیم کار کسانی را که تا روز پیش از انتخابات، با قطعیت، از کس دیگری در مهندسی انتخابات نظام نام می‌بردند و حالا پس از تماشای شور مردم، همه را به بازیچه‌بودن در بازی دیگری که برای آنها فقط عیان است محکوم می‌کنند.

دعواها امسال تمام نشدند چون آن سمت خط، خودی و غیرخودی در هم تنیده شدند انگار. خودی‌های دیروز، غیرخودی‌های امروز شدند و ماندند. کودتایی نبود که اتحاد بیافریند. ناباوری بود نام بیرون آمده برای همه..حالا عده‌ای می‌خواهند منتظر باشند ببینند چه می‌شود، عده‌ای از انتظار بدشان می‌آید و پیشگویی هم بلدند و پایان کار را می‌دانند، عده‌ای، فرقی بین فرد انتخاب‌شده و کسان دیگرِ تایید حکومت، نمی‌بینند و تلاش می‌کنند این تفاوت‌نداشتن را همه ببینند، عده‌ای هم زیادی خوشبین هستند و به کعبه‌ی آمالشان رسیدند و پس از بارش باران هم می‌گویند "روحانی مچکریم" (جنبه‌ی شوخیِ این جمله را می‌دانم اما بعضی‌ها به گمانم در دل همین باور را دارند). دیگر یک هدفِ حتا کوچک نیست که این همه گروه و تعدد را کنار هم قرار دهد. وضعیت، وضعیت جنگِ چهارسال پیش نیست که "ما همه با هم هستیم" سرش سر بدهیم..شرایط، وضعیتِ انتظار و آتش زیر خاکستری‌ست که شعله‌اش اول خود ما را نشانه می‌رود. خواسته‌ها و مطالبات، سطح یکسانی ندارند. پیداکردنِ یک حد متعادل که مورد توافق خیلی‌‌ها باشد، بی‌معناست اما نقد و پیگیری، بی‌آنکه فرصتی درکار باشد، چطور اثربخش خواهد بود؟ بی‌آنکه انصاف داشته باشیم، چطور به نتیجه‌ی حرف خودمان می‌توانیم مطمئن باشیم؟ صبر آدم‌ها، با هم فرق دارد و به نسبت شرایط و نگاه و دریافت‌های شخصی، تفاوت خودش را بیشتر هم نشان می‌دهد اما چیزی که نگرانم می‌کند ناتمام‌ماندنِ همه‌ی دعواهای جدیِ این روزهاست. نه که با دعوا مشکلی داشته باشم..مشکلم آن‌جاست، که عقلانیت و گذشته و نگاهِ آینده، زیر پا می‌رود و اتهام‌هایی را به یکدیگر، نسبت می‌دهیم که نه رواست و نه فراموش‌شدنی.

دیروز یکی از دوستانِ سابق برایم پیام فرستاد که «تو، و امثال تو، همه‌ی دار و ندار ما را برباد دادید با رای دادن‌تان..این مملکت در آستانه‌ی فروپاشی بود که از نو ساخته شود و نگذاشتید! شرم بر تو..» چند بار پیامش را خواندم تا باورم بشود کلمه‌هایش را. کتابخانه را تمیز می‌کردم که اس‌ام‌اسش آمد. بالای یکی از قفسه‌ها هنوز عکس موسوی و کروبی از همان سال، مانده. خاکی روی کاغذ نبود اما دست کشیدم روی سین، واو، یِ آخر «موسوی» و بعد از دو هفته، نوشتنِ فرضیِ این سه حرف، دستم را نمی‌لرزاند...