-          یه جایی رو پیدا کردم که خیلی از کتاب‌ها رو با همون چاپ اولیه و بدون سانسور داره..[هیجان از صدا می‌بارد]

-          لاغر شدی به نظرم!

-          بالای یه پل هوایی تو شهرک غرب..یه آقای میان‌سالی که از یه کتاب‌خونه‌ی قدیمی کتابا رو گرفته..بساطش هم کوچولو و مختصره ولی خیلی چیزا داره ..واااای اینا رو ازش گرفتم [با هیجان کتاب‌ها را پخش زمین می‌کند]

-          برگرد! آره لاغر شدی..

-          شنیدی من چی گفتم؟

-          ..

-          نگاه کن چاپ برای سال 1315 است..[کتاب را ورق می‌زند و گوشه‌ی چشمی به مخاطب دارد]

-          تو شهرک غرب چیکار می‌کردی امروز؟

-          ...[لال!]

*

-          انقدر روز مسخره‌ای رو شروع کردم..هشت صبح با چند نفر قرار داشتم..از خونه اومدم بیرون دیدم کیف پولم رو جا گذاشتم..برگشتم و با مکافات سر قرار رسیدم..

-          ..[سکوتِ محض،بدون لبخند، مات!]

-          قرار چندان جالبی نبود و خیلی خوشم نیومد ازشون.از این آدما بودن که تا کمر جلوی این و اون خم می‌شن و پشتشون فحش رو می‌کشن به جون یارو..

-          ..این کتاب بیلی باتگیت دست توئه؟

-          بعدش نشستم تو یه پارک ..یه آب گرفتم دستم و گفتم تو خنکای صبح یه جا سر بکشم که یک پرنده‌،ترتیب شال صورتی کم‌رنگم رو داد..

-          ..

-          رفتم تو دستشویی پارک شال رو شستم و یه کم تکون تکونش دادم که خشک شه ..نمی‌شد از این سر شهر برگردم خونه و عوضش کنم ..نه و نیم صبح هم جایی باز نیود که یکی دیگه بخرم..یه ساعت رفتم نشستم یه جا صبحانه بخورم تا به قرار ساعت یازده برسم و ببینم چی میشه..تو راه راننده‌ی تاکسی همه‌ی مسیر رو آروم آروم اشک ریخت و من هم از این پشت نمی‌دونستم چی باید بهش بگم ..حتا نمی‌تونستم بپرسم چرا!مغزم کار نمی‌کرد..تا اومدم باهاش حرف بزنم..

-          تو شال صورتی کم‌رنگ مگه داشتی؟

-          ....!

 *

بی‌کم و کاست خیلی از گفتگوهای من و خواهرم را می‌شود همین‌جوری نوشت و هیچ ربط و معنایی هم از دلشان بیرون نکشید و این میل حرف زدن و اشتیاقی که برای گفتن هر چیزم با او دارم، ربطی به این بی‌حواسی‌اش یا منطق پنهان ابزوردی که حتا در مدل خوابیدنش هم نشسته،ندارد..او بخشی از وجود من است انگار.

هر از چند گاهی که به بهانه‌های جورواجور به خاطره‌های کودکی‌مان سرک می‌کشم،چیزی در ته دلم می‌لرزد..نه از این‌که چه بزرگ شدیم و چه گسترده‌تر شده دنیاهامان؛ جوری که همه‌اش را نمی‌شود گفت؛نه از اینکه گه‌گداری حس می‌کنم دورتر شدیم و دلبستگی‌های جداجدایی داریم. ..نه!

از این‌که دیگر حوصله نداریم همدیگر را کشف کنیم و حرف هم را گاهی بفهمیم دلم می‌گیرد.

هنوز نگفته‌های هم را می‌دانیم.هنوز می‌دانیم که یکدیگر را داریم تا ابد، اما دورترها انگیزه‌ی کشف و شوق حرف‌زدنمان بیشتر بود.

یادم می‌آید هفت یا هشت سال سن داشت و پدرم دریاچه قو را گذاشته بود و لحظه لحظه برایش حرف می‌زد: « الان قوی سفید وارد شد»..« الان قوی سیاه چرخید..» « جنگ شروع شد..» .هنوز نگاهش یادم می‌آید.از یک طرف مانده بود چطور در تصویر کودکانه‌اش این قوها را بگذارد روی آن موزیک تند و آرام و از طرفی توانش را جمع کرده بود تا صورتش لذت را به بابا ببخشد.اما من می‌فهمیدم چقدر حوصله‌اش سر‌رفته .صبور بود.همیشه گوشِ شنوای ماجراها و داستان‌های من بود.از قصه‌های ترسناک و کلبه‌های متروک و کمدهای پر از اسکلتی که برایش می‌گفتم تا شعرهای عاشقانه‌ی دوران دبیرستان و قرارهای پشت پنجره‌ام با پسر همسایه.

همه‌ی کارهایمان با هم بود.از کتاب‌خواندن‌هایمان تا شیطنت‌های پنهانیِ دور از چشم مامان.

بهانه‌ی این چند خط مزه‌مزه کردنِ بستنیِ وانیلی عصر امروز نبود که طعمِ بستنی‌های یخِ عصر تابستان‌های دور را رو آورده بود و پرتابم کرده بود جایی که از بین یک بستنی وانیلی و یک بستنی شکلاتی ،شکلاتی را برایم گذاشت با این‌که همان اندازه‌ی من از وانیلی خوشش نمی‌آمد. بهانه‌ام دلتنگی برای ریزخنده‌هایش بود وقتی ادای رقصِ دوستان مامان را در می‌آورد؛یا شاید مرور این شعر بود که چهار سال پیش در وبلاگم به پاس با هم قدکشیدنمان گذاشته بودم:

پل چوبی کوچکی داشتیم

که هر روز با کیفی در دست

 شادمانه بر آن می دویدیم.

بزرگ شدیم

پل چوبی را از سیمان پر کردند.

 و کیف‌ها را بر دوشمان انداختند تا خمیده تر شویم.

دیگر بزرگ نشدیم

همانگونه مانده ایم

و با هزاران هزار ترانه نه می رقصیم

و نه می دویم

 یادم می‌آید آن روزهای این شعر، او دخترک سربه‌هوایی بود که ذهنش هزار جا سرک می‌کشید و دستِ‌آخر هزار و یکمین جا را پیش روی خودش سبز می‌کرد.

زمانِ سپردنِ این چند خط به این خانه،حال و هوای تلخ‌تری داشتم انگار.کلمه‌ها که اینطور می‌گویند.

این روزها شاید شادترم.فکر می‌کنم او هم شادتر است.امروز اگر می‌خواستم چیزی بنویسم شبیه شعر ،واژه‌هایش خالی از رقص و دویدن‌های تازه‌مان نبود.

شاید خط اولش راوی دخترکی می‌شد نشسته روی زانوهای پدرش که قوی سپید را با هزاران توان تجسم می‌کرد و آرام‌آرام می‌رسید به خط آخر جایی که دخترک،لابه‌لای حرف‌های خواهرش پیِ شال صورتی رنگش را می‌گیرد و میان این دو تصویر، قدر همه‌ی روزهای خوب با هم بودنمان،نفس تازه می‌کردم..