گردنبند
شنیدم دور میدان فردوسی چرخ میخوردی پیاده به دنبال انگشتر عقیقی شبیه همانکه به یادگار برایم جا گذاشتی وهمانطور که چشم میگرداندی پشت شیشهها با «کریمی » روبهرو شدی.. تصور میکنم لحظهای متحیر شدی و سرت را پایین انداختی و بعد بیهراس و بیخشم خیره شدی به چشمهایش..
بیهراسش را میدانم اما بیخشمش را برای شوخی گفتم اول گفتار..گفتن ندارد که صدایش از گوش من و تو پنهان نمیشود.
انگشترت را که در کف دستم گذاشتی ، گفتی از کولی چشم سبزی گرفته بودی سوغاتی برای خودت از یک سفر یک روزه به حاشیهی شهر..عاشق سفرکردنهای ناگهانیات بودم..همهی خاطرههایت پر بود از سفر..میگفتی کولیها زیورآلات زیادی به خودشان آویزان میکنند..و برای من و همهی دختران اینجا تو تجسمی از یک کولی شهری بودی با زیورآلات درخشان که روی گردن و دستانت حرکت میکردند به وقت تندکردن گامهایت..
کریمی به یک فنجان قهوه دعوتت کرد؟ چه سخت نیاز دارم به نشستن در هوای یک کافه..به خانهی ما سرزدی؟ جام پرنگار روی میز آرایشم را از مادرم گرفتی به یادگار؟ باید یک هفته صبر کنم تا بفهمم..مادرم سفر است و این هفته ملاقاتی ندارم..
یک بازی معروف داشتیم ..« کی به کی بخندد؟ » یادت هست؟ مصیبت بزرگ تو بود این بازی.چهرهات در هم میرفت. انگار راه نفست را کسی میگرفت و من تازه تازه میفهمم چرا از خندیدن به آدمها شرمگین میشدی..تو در ذات خودت اهل مسخره کردن نبودی حتی دختران به قول من « حیاط پشتی » را که میخواستند در خم کوچه پنهان شوند و تو را با انگشت نشان دهند و موهای زردت را بکشند و« رقتانگیز» صدایت کنند..چند ساله بودی راستی به وقت این حادثه؟
دیشب خوابت را میدیدم اما هیچکدام از تصویرهایش یادم نمانده.فقط صدایت از صبح میپیچد « قاضی سیاهپوش...قاضی سیاهپوش..» فریاد میزدی قاضی سیاهپوش....کیست؟ سیاهپوش که من و توایم ..بانوی غصهدار که ما هستیم. او که حکم میکند و میچرخاند روی سرانگشتانش خشم و افسوس و انتظار ما را؟ شاید هم تو در بیرون چیزی میبینی که من اینجا نمیبینم..شاید لباس قاضی از آن سوی میلهها سیاه دیده میشود..
دیروز در خلوت پیادهروی در اتاق کوچکمان اتفاق عجیبی افتاد..کسی تکه پارچهی سوختهای گذاشت کف دستم –همانجا که تو انگشتر را گذاشته بودی – گفت « من سیاسی نیستم...اما شما را دوست دارم..این نذر مادربزرگ من است برای آزادی شما..» رفت و من دلتنگ صدای خانمجانم شدم روی پیامگیر خانه...دلم هوای عطر ترمهی قدیمیاش را کرد..همان که یادگار مادر مادرش بود..آن ترمه را هم کنار آن جام بگیر از مادرم...دست تو باشد خیالم راحت است... از کریمی برایم بگو..درست از همان لحظه که مانند اجل معلق بر تو نازل شد در خیابان فردوسی..یا کمی از قبلترش بگو..از همان روزکه خاطره تعریف میکردیم برای هم و تو را فرا خوانده بود..من از خط خوش پدربزرگم و قابهایش میگفتم که بهانهی من بودند برای دیدن دزدکی شاگردانش و آغازشدن روزهای عاشقی و ورقزدن کتابها...اما فراموش کردم که تو از چه میگفتی..از همان روز که خوشحالی من با صدای کریمی ورفتن تو به سمت صدایش رنگ باخت اما به روی خودم نیاوردم..چه گفت و چه کردی که وقت برگشتن مثل زهر تلخ بودی؟ گفتم تو را بر من حق خواهریست ..بگو چه شده..نگفتی..فردایش بلند شدی و گفتی که درهای خانه برایت باز شده است...محکم در آغوشت کشیدم..اشک ریختم . با مشت به بازوهایت ضربه زدم. جیغ کشیدم . خواستم شلوغ کنم و همهجا را پر کنم از خبر خوش آزادیات. گفتی هیس. مثل یک موش کوچک گفتی « هیس»..از همان دیدارت با کریمی بگو تا همین دعوت به قهوه..راستی دعوتت کرد؟ یک شب خودم را زشت میکنم و به خوابش میروم و میترسانمش..دیگر کسی در اتاق ما خرناس نمیکشد و کسی از شکاف دیوار ما را به آتش نمیکشاند از شادی. نمیدانم چرا این چند روز همهچیز سوت و کور است..
این شبها خواب زیاد میبینم. انگار با همهی آدمهای زندگیم دورههای شبانه گذاشتهام. دو شب پیش دایهام به سراغم آمده بود. من ،دایه داشتم گفته بودم؟ شبها برایم دعا میخواند و پدرم -که از هرچه صدای دعا در این عالم بیزار بود - بیرونش کرد..یک گردنبند «الله » داشت که وقتی از پیش ما میرفت گذاشت کف دستم – همانجا که تو انگشتر را گذاشتی – گمش کردم...بین درختهای کاج حیاط پدربزرگ گمش کردم و هرشبی که از های های گریه از هوش میروم فکر میکنم گردنبند «الله »دایه میخواهد خفهام کند..
در مراسم مردهبران پدربزرگ دیدمش. همهی دندانهایش ریخته بود . پرسید « داریش هنوز ؟ » سرم را تکان دادم که یعنی دارم. صورتش خیس از عرق بود انگار از پدرم میترسید. چه خوب فصلی رفتی. سال پیش فصل عرقریزان حالم خوش نبود. دلم بستنی پالوده میخواست . تاب روزهای بلند را ندارم. تو ولی پر از فرصتی در این روزهای بلند و جلوی باد خنک کولر، داغی پشت پنجرهی بیرون از خانه چه اهمیتی دارد ؟
ارکیده دو شب است تب دارد و ما هرچه پاشویه میکنیم و داروی تببر میدهیم افاقه نمیکند . شاید تکه پارچهی سوخته را بگذارم کف دستش تا زودتر خوب شود. احساس میکنم برای آزادی به نذر نیازی ندارم.
بعد از اینکه دیدارت با کریمی را تعریف کردی میشود بگویی امضا کردن توبهنامه چهجور حسی دارد؟
یک بار اتفاقی برایم افتاد که از ترس جسد خودم را روی شانههایم میدیدم. سنگین و بینفس بودم. همهی گلویم خشک بود . گفتم « مشکل که حل شود..توبه میکنم خدا..تو حل کن..من توبه میکنم و گردنبند «الله » را پیدا میکنم..» همهچیز حل شد من اما اهل توبه نبودم. گردنبند قرمز مرجانم را به گردن آویختم که یادم بماند از عشق هیچوقت نمیتوانم توبه کنم...تو قدرت زیادی داری. میدانم. میشود آن گردنبند را هم از مادرم به یادگار بگیری؟ همیشه گردنم بود.. با اینکه دو سال میشود در گردن ندارمش اما بیشک هنوز عطر مرا دارد..
از من ایشان را هزاران یاد باد :