
این نوشته پیش از این در شمارهی بیست و چهار
نشریهی تجربه منتشر شده است.
(مثل یک عاشق/عباس کیارستمی/***)
***
یک: واقعیت/تخیل
ماجرای آن برشِ شبانهروزی از درونِ همهمه و هیاهوی یک بار آغاز میشود. از
دلِ صدایی که پیچیده میشود و بیربطیِ صاحبِ صدا را با آن فضا و با هر فضای دیگری
به رخ میکشد. تقابلش را با محیط و آدمها.
تقابلی که آرامآرام خودش را به تضادی جدیتر در ذهنِ ما بدل میکند. تضادی
برآمده از قرارگاهِ آن دختر. آکیکو، کسیست که حتا قادر نیست لطیفهای را تعریف
کند که در چهارچوبِ شغلیاش خیلی طبیعی و ساده به نظر میرسد. دختریست که برای
سادهترینِ آرایشِ روی صورتش هم ابزار لازم را ندارد.
توانِ فریادکشیدن دارد اما انگیزهای برای ایستادن بر سرِ خواستهاش ندارد.
خواستهای که شاید دراصل خواستهای نباشد. دیدار با مادربزرگی که از راهی دور آمده
است؟ امتحانِ در پیش؟ در دلِ روایتِ پر از ناگفتهای که از خودش دارد، چسباندنش به
واژهی «خواسته» به شوخی شبیه است.
نقطهای که ایستاده جایی بین خیال و واقعیت است. شاید از همین رو، روایت با او
آغاز میشود و با او پایان نمیگیرد. مخاطب، نیاز به اندکمکانِ سفتی دارد که تکههای
نه چندان شفافی را در مسیر، به هم سنجاق کند. آکیکو، در پهنهی وسیعی میانِ خواب و
بیداری شناور است. مفاهیمی چون کنش در لحظه یا تشخیص در موقعیتِ فردا در فاصلههای
خوابهای پیدرپی سراغش را نمیگیرد. به مثابهی انسانی بیحس و بیموضع، به لحظههای
جاری نگاه میکند.
دائوئیستها یک جملهی معروف دارند: «آیا انسانی هستم که دیشب خواب دیدهام
پروانه شدم یا اکنون پروانهای هستم که در خواب میبینم انسانم؟» برای ما، که مرز
واقعیتِ انسانبودن از پروانهبودن مشخص
است فهمِ این باور ممکن است دشوار باشد اما اگر یک دائوئیست باشیم متوجه این
خواهیم بود که این حرف از چه بیمرزیِ جدی
و روشنی میان واقعیت و خیال میآید. وضعیتِ تنهبهتنهی خواب و بیداری/ واقعیت و
خیال در این برش از زندگی آکیکو به چیزی شبیه این مثال میماند. انگار که در مرز
مخدوش و گنگی، بین دیروز و فردا حرکت کند. دختری منقوش در تصاویر به همپیوستهی پیشِ
چشم ما که مثلِ همه و هیچکس است.
دختری که در تب و تاب شغل و درس و زندگیاش پیوسته به خواب میرود و بیدار میشود.
مدام در زیر تهاجم مرزهای واقعیت ضربه میخورد. هیچ ابایی ندارد در زمانی که سرِ
پُست شغلیاش است به خواب برود و در عینحال هیچ شجاعتی ندارد که در قبالِ ضربهی
محکمی که از دوستش (نامزدش/ نوریاگی) میخورد، بایستد و پاسخ دهد.
دیگران هم او را در این جابهجا شدن میان بیهوشی و هشیاری پذیرفتهاند انگار.
یا تصویر واقعیاش را شبیه او میپندارند (حتا اگر از سر دلخوشی و خود را به خوابزدن
باشد) و یا تصویری را به جای پرترهی او باور دارند. خود او نیز به یافتنِ شباهتش
با آدمهای درون قاب عکس و یا نقاشی خوکرده. تناظرِ عینبهعینی که در خودش و
پرترهی زن درون نقاشی میبیند از تقلایی ناشی میشود از جنسِ تفاوتِ آموزشِ زن به
طوطی یا آموزشِ طوطی به زن. واقعیت و وارونگیِ واقعیت. خیال و واژگونگی آن.
دو :واقعیت
در بخشی از
لحظههای خواب و یا لحظههای عدمِ حضور دختر، نقلِ روایت بر دوشِ پیرمردیست که انگار
گهگدار برای پرکردنِ ثانیههای کشدارِ شبانه، به کاری غیر از ترجمه و نوشتن هم روی
میآورد. به همصحبتی با کسی یا پختنِ سوپی محلی و یا چیدنِ میزی که تنهاییِ یک
انسان را پنهان کند.
رگههایی در فیلم وجود دارد که نشان میدهد واتانابی
هر از چندی دخترکانی همسن و سال آکیکو را به خانه دعوت میکند اما در زمانِ پیش
روی ما، رابطهی آکیکو و واتانابی اهمیت دارد. رابطهای که از آگاهیِ مرد بر
واقعیتِ زندگی دختر سخن میگوید. رابطهای که یک سمتش معلمِ جامعهشناسِ تجربهمندی
ایستاده که همه چیز را در مشت دارد. پیرمردی که زادگاه دختر را میداند. آدمهای
شهر را میشناسد. واقعیتِ رابطههای آکیکو با پیرامونش (کارفرما/ نامزد/ مادربزرگ/
نگیسا) را میشناسد. در کنار آن رنگهای گرمِ خانه و آن قفسهها، با پسزمینهی
موسیقی جازی که در لحظه جاری میکند، در خلالِ احترامی که به سنت – به عنوان پایهای
محکم و قابل اعتماد- میگذارد، همراه باوری که به سرزمین دارد، (ارجاع به تابلوی
نقاشیِ اصیلِ ژاپنی) آگاهیاش در تقابل با وضعیتِ آکیکو برای ما آشکار میشود. او
کسیست که میداند در صورتِ شنیدنِ دروغ نباید چیزی پرسید. بر جایی ایستاده است که
دیگران، آرزوی نزدیکی به آن موقعیت را دارند. انگار قدرت و استحکامی دارد که
مادربزرگ، پیرزنِ همسایه و حتا آکیکو و نوریاگی فاقد آن هستند. او پسِ سکوتِ آدمها
را از دل تجربه و دانش به چنگ آورده است. او نقطهی اتکای رابطههای آدمهای فیلم،
به سانِ یک مرکزِ ثقلِ واقعیت، به سانِ یک خدای مدرن است.
سه: خیال
نوریاگی، جوان عاشقیست که مانند تمامیِ عاشقان در کشاکشی با خود و معشوق، نیاز
دارد از نقطهی تخیل یا خیال به واقعیت برسد و در جایی ایستاده که با واقعیتِ رابطه،
خودش و معشوق فرسنگها فاصله دارد و در تلاشی بیهوده، دست و پا میزند چیزی را به
چنگ آورد که مختصاتش در رابطهی او و آکیکو گم شده است. دختری را دوست دارد و در
واقعیت هیچ از آن نمیداند. تصویر دختر را در دست دارد اما به شباهت دختر با تصویر
برای آسودگی خیال خودش اکتفا میکند. آیندهای را خیال میکند به عنوان تنها راهِ
رهایی از بار مشکلاتِ فعلیِ خودش و معشوق که هیچ ربطی به واقعیت زندگیِ پیرامونشان ندارد. برای فهم و رسیدن به راست یا
دروغِ سخنِ آکیکو به شمردنِ موزاییکهای کف توالت یک کافه میاندیشد. برای اثباتِ
شکِ خودش به دلیلِ خاموشبودنِ موبایل آکیکو دلگرمِ شهادتِ مردی میشود که از لحظهی
اول خیال کرده پدربزرگ معشوق است. او درست در جایی مقابل پیرمرد در نقطهی کمتجربگی
و خیال ایستاده است. در نقطهای که یک سر طیفِ دوگانگیِ آکیکوست. که سرآخر میفهمد
برای نزدیکی به واقعیتِ دور از دست، باید سروقتِ آن خدای مدرن برود؛ که یا واقعیتِ
خودش را بر ما تحمیل کند و یا در میانِ راه چیزی از واقعیتِ رابطه را کشف کند.
واقعیتِ بودن یا نبودن را.
چهار: عشق
مارکز در
مقدمهی کتابِ زیبارویان خفته اثر یاسوناری کاواباتا مینویسد:
«با دیدن او
در صف سوارشدن بر هواپیمایی که از فرودگاه شارل دوگل پاریس به نیویورک میرفت، با
خود اندیشیدم:
"این
زیباترین دختری است که در همه عمرم دیدهام!"
به او راه
دادم و به شمارهای که روی بلیت بود، نگریستم تا صندلی خودم را بیابم. وقتی به محل
موردنظر رسیدم او را در صندلی همجوار ، نشسته دیدم. نفسبریده از خودم پرسیدم:
"کدامیک
از ما در این رویداد بداقبالتر است؟"»
در رویدادی،
آدمهای فیلم مثل یک عاشق شبانهروزی را کنار هم میگذرانند که بعدش باید
پرسید کدامشان در آن رویداد بداقبالتر بودهاند. رویدادی با رنگ و لعابِ عشق، که
تنها قدرتِ موجود برای جابهجاکردنِ مرز خیال و واقعیت است.
تنها و تنها در یک صورت، مرزها در هم تنیده میشوند. تنها از
پسِ عشق قادر خواهند بود که در هم فرو بروند و یکدیگر را در خود بِکِشند. عشق،
همان نیروییست که تمایزِ این سهگانه را بیمعنا و آنها را جدانشدنی جلوه میدهد.
مثل یک عاشق یا خود عاشق؟ وجه تمایز این تمثیل در همان بازی بیمرز شدنِ خیال
و واقعیت و یا خواب و بیداریست.در این بازیها آنچه بر جای میماند از دسترس خارج
است. پیرمرد نیز در بازیهای عشق، محکوم میشود. حتا او با تمامِ اشرافی که به
واقعیت دارد، و با تجربهی مثالزدنیاش نسبت به گذشته و حال، با تمام تلاشی که
برای حفظ قدرت دارد تا لحظهی پیش از پایانِ برشِ اول، باز به میان پیچ و خمهای
بازیِ عشقِ دختر و پسر کشیده میشود. در مقابل آنها گویی کم میآورد. یا درواقع
در برابر واقعیتِ برآمده از عشق، وا میدهد. از آگاهیِ پشتِ انبوهِ کلمههای خانهاش،
از قدرتِ همراهی با دیگران و ما و کارگردان، جا میماند و جایی پنهان در برابر
شیشههای خرد شدهی پنجرهی حریم امنش، میماند تا برخاستن و نفستازهکردنی که
دیگر از دیدرس ما خارج است.
آکیکو، واتانابی و نوریاگی تنها در عرصهی عشق به یک میدان میآیند. تنها در
این عرصه آن قرارگاههای جداشدنیِ بافاصلهشان در هم فرو میرود بیآنکه نسبتشان
با واقعیت یا خیال مهم و معلوم باشد. و البته مهمبودنِ آن نسبت در جایی خارج از
این مقابله و آن رویداد، جایی خارج از آن برش شبانهروزی باید خودش را نشان دهد تا
در زمانی که پس از فیلم جریان دارد، در برشی دیگر منهای لحظهی مصافِ این سه تن،
فهمیده شود در آن رویداد چه کسی اقبال بیشتری داشت.