«بورخس» داستان کوتاهی دارد به نام «معجزه پنهان »که چندی پیش با جمعی از دوستانم بازخوانی‌اش کردیم.داستان مردی‌ست در آستانه‌ی اعدام و می‌خواهد یک سال دیگر فرصت داشته باشد برای به پایان رساندنِ نمایشنامه‌ی منظومش. به نقطه‌ای رسیده بود که همه‌ی کارها و کتاب‌هایش او را به ندامتی مبهم دچار کرده بودند و می‌خواست یک اثر را فقط به میل خودش به انتها برساند و با تمام‌کردن این نمایشنامه‌ی منظوم بخشی از گذشته‌اش را به قول خودش جبران کند.هنوز دو پرده از نمایشنامه باقی مانده بود و می‌گفت «اگر اصلا وجود داشته باشم ، اگر یکی از تکرارها وخطاهای تو نباشم ،به عنوان مصنف «دشمنان » وجود دارم .به منظور پرداخت این نمایشنامه،که شاید وجود مرا توجیه کند و بالطبع وجود تو را توجیه کند  ،به سال دیگری نیاز دارم..»و لحظه‌ی مرگ به درازای یک‌سال می‌انجامد وآن تک‌صفت را هم پیدا می‌کند و«قطره آب بر گونه‌اش فرو لغزید »و شاید آسوده ..کمی آسوده رفت..

هر سال در آستانه‌ی نوروز دلم می‌خواهد کلمه پشت کلمه روی کاغذ بیاورم و رویشان خط بکشم.یک جورماندگی بین نوشته‌ها و نانوشته‌هایی که از ترس نمی‌آیند.از هراس این‌که چه کردم و چه نکردم..

«نوروز» در هر شرایطی برای من نو روز باقی خواهد ماند و هر چه توان داشته باشم به کار می‌گیرم که با زایش طبیعت از نو زاده شوم..اما این روزهای پایان سال هر چه فکر کردم که چه باید بنویسم و به چه باید فکر بکنم به این داستان کوتاه بورخس می‌رسیدم. «مرگ» مطلق‌ترین واژه است شاید. تسلیم‌ناپذیر و انکار ناپذیر.تعریف نشده و همیشگی.قطعی‌ترین مفهوم.

این داستان حکایت نسبت ما با مرگ است و من فکر می‌کنم با همین یک تفسیر به استقبال نوروز بروم کافی‌ست. با همین معنی که فکر کنم یک سالم از همین امروز آغاز شده و چند پرده‌ی باقی مانده را باید تمام کنم..

فکر می‌کنم این‌گونه زندگی خوشایندتر است.رنگ دارد.نسبت دارد.تعریف دارد. انرژی و شور و انگیزه دارد.

سپس به واژه‌های مطلق دیگر می‌رساند مرا :به عشق.تنهایی.درد.

این‌که «عشق»چقدر قطعی‌ست و چقدر نامعلوم به تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی هر کسی با این واژه برمی‌گردد.من دلم می‌خواهد «عشق» را کنار «مرگ»قطعی بدانم حتی اگر تا امروز تجربه شده باشد و برایش تعریف داشته باشم ؛ همان‌اندازه که بدانم ، خودش،از نو وجودش را ترمیم می‌کند و از نو می‌زاید و می‌آغازد،کافی‌ست و ادعای عاشق‌تر بودنم را محکم می‌کند.

عزیزی می‌گفت در آستانه‌ی سال نو بپذیریم که تنهایی نیز برای ما مانند مرگ همان مفهوم مطلق و قطعی را دارد.اینگونه با آرامش بیشتری کنار می‌آییم با تنهایی.و در کنارش هم‌دیگر را بیشتر و عمیق‌تر دوست خواهیم داشت.«دوست‌داشتن» قرار نیست از آن تنهایی درونی ما را نجات دهد.اما این‌که بدانیم انتهای همین هم‌نفسی باز تنها هستیم نه رنج می‌کشیم و نه زندگی‌کردن و عشقمان را خدشه‌دار می‌کنیم.این تنهایی پذیرفتنی‌ست.راحت‌تر کنار بیاییم با خودمان و دنیا.شاید آفرینش تنها راه رهایی از این تنهایی باشد..آفرینش جهانی تازه و یکتا با هر شیوه و راهی که بلد هستیم..

ما عادت کرده‌ایم چشم بگردانیم به روی هر چیزی که افسرده‌تر و غمگین‌ترمان می‌کند.شاید خوب هم باشد.شاید این حساسیت و نگاه آراممان کند یا راهِ عمیق‌تری پیش رویمان بگذارد اما پافشاری خودمان را برای پیشی گرفتن از هم در اندوه نمی‌فهمم.

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم  ،چه در این سرزمین مانده باشیم و چه کوچ کرده باشیم ، تاریخ و روزگار چنگِ زخم را روی نازکی پوستمان کشیده است..اما هنر است فلج نشدن از این زخمه‌ها. از پا افتادن از درد را می‌فهمیم اما با این به زانو‌افتادن در این تیرگیِ بی‌صدا خودمان را به آن بادِ سهمگین نسپاریم..

شاید تا روزی که سرزمینمان پذیرای خواسته‌هایمان،نشود؛ از ته دل نتوانیم بخندیم یا نوروزمان را جشن بگیریم.شاید تا روزی که کنار معشوقمان آرام نگیریم ، پریشان و ملتهب  باشیم و از مهِ‌ رنگی و توفان بی‌پروا لذت نبریم.اما این زایشِ هرساله‌ی طبیعت رویدادی نیست که بتوانیم ساده از کنارش بگذریم..

هنوز می‌توانیم با هم گفتگو کنیم.حتی اگر موافق بودن و مخالف بودنمان مدام در نوسان باشد.حتی اگر در چند دقیقه گفتار از سرتکان دادن به خشمگین شدن بچرخیم اما هنوز این چرخش‌ها خوب است یعنی ما زنده‌ایم و ایده داریم..

من ، خوشم که این نوروز را با شما تجربه می‌کنم و با شما به این فصل باران و سبزی و شکوفه می‌روم..