سرزمین من روز به روز تنها تر می شود...
مدتهاست می خواهم برایت چیزی بنویسم اما هر بار نمی شود...انگار خودم هم موافق نیستم..
می دانم که تصمیم گرفته ای بروی..مثل خیلی های دیگر....تصمیم خوبی ست انگار..این روزها همه تصمیم دارند بروند...به جایی که اینحا نیست..به جایی که در خیابان اوباش به دختران معصوم نوجوان تجاوز نمی کنند..به جایی که به میزان کار کردنت چیزی دریافت می کنی که راضی ات می کند..به جایی که همه به هم احترام می گذارند..به جایی که آزاد می نویسی..آزاد می بینی..آزاد کسی را که دوست داری در خیابان می بوسی...به جایی که صبح که از خواب بر می خیزی نگران روزت نیستی..با خودت فکر نمی کنی این شهر پر حادثه امروز چگونه است..می روی به جایی که با لبخند موهایت را شانه می کنی و روی شانه هایت می ریزی و از اینکه باد مستقیم موهایت را نوازش می کند شادمان خواهی بود...
خوب است که می روی...اما کاش مجبور نبودی که بروی...کاش می توانستی پدرت را و برادرت را و عاشقت را تنها نگذاری و بروی..کاش می شد چیزهایی دست ما بود و تغییرش می دادیم تا تو نروی..کاش می دانستی بهتر است جایی باشی که به تو نیاز دارند و همین حس نیاز داشتن به تو کاش کمی شادت می کرد..کاش باور داشتی که این شهر تو را دوست دارد...
اما شاید هوای تازه حالت را بهتر کند..پس برو..و حالا که تصمیم گرفته ای بروی..امیدوار و شاد باش..نگذار چهره ات رنگ دلتنگی بگیرد....
...به همه ی دوستانم سلام مرا برسان و بگو که من روز به روز تنها تر می شوم...و بگو ما روز به روز تنها تر می شویم..و بگو تنها چیزی که برایمان مانده امید است و روزی با هم فکری می کنیم برای بازگشت شما یا...
اینجا همیشه سرزمین تو باقی خواهد ماند..اگر روزی دلتنگ شدی..اگر روزی خواستی برگردی بدان اینجا همیشه کسانی هستند که منتظر قدمهای تو باشند
از من ایشان را هزاران یاد باد :