شبِ دورانی¹
این نوشته پیش از این در شمارهی بیست و دو نشریهی تجربه منتشر شده است.
**
«شاگردانِ با حرارت فیثاغورس میدانستند که اختران و مردان بر دایرهای میگردند. آن ذرات مقدر، آفرودیتِ زرین سرزنده را، مردمان تِبان و اجتماع بازارها را باز میاورند..»²
**
بدانیم که آن مرد زیر تیغ آفتاب کیست یا ندانیم؟
عدم قطعیت ناامنی میزاید. مادامی که لوکاس (یا حتا ما) نداند آن تیراندازِ واپسین لحظههای فیلم چه کسی بوده، آرامش و امنیتی در کار نخواهد بود. اما فکر کردن به هویتِ او، انگار از جنس همان مسیریست که چندی پیش مردم، مقابل لوکاس طی کردند؛ درواقع ما به همراه لوکاس، با فرضهایمان همان کاری را میکنیم که مردم با او کردند با یک اختلاف بزرگ : تفاوتِ ماهیت شکار به سببِ سینما. انگارِ ما را واسطهای به نام دوربین شکل داده، زیر و بمِ پنهان از دیدِ دیگران، برای ما نمایان شده است.
آخرین فیلم وینتربرگ، شبکهی در هم تنیدهای از شکار را پیش روی ما چیده است. چندین لایه واقعیت را کنار هم گذاشته و تا آدم میخواهد به چیزی چنگ بزند دستش سر میخورد و به خط دیگری میرسد اما راه فراری هم از این چنگ زدن و نگهداشتن ندارد.
موقعیت شکار و شکارچی مدام دستخوش تغییر میشود. سرِ تفنگ، میان چهار لایه واقعیت فیلم میچرخد : گوزن/ مردم/ لوکاس/ آن مرد.
ما؟ در جایگاه لوکاس ایستادهایم، کنار او. واقعیت ما، واقعیت لوکاس است. با او همذاتپنداری میکنیم و از فقدان دیدهها و درک خودمان پیش چشم جبههی مقابل، رنج میکشیم. به لطف چرخش دوربین، کشف ما به حقیقت نزدیکتر است. ما نیازی نداریم مانند مردم، واقعیتی را براساس تخیل ذهن یک کودک بسازیم. تنها لایهی کشفنشده و پنهان ما و لوکاس، آن کسیست که نمیدانیم کیست. که تا پیدایش نکنیم نمیتوانیم چشم در چشم، به دفاع یا ایستادگی فکر کنیم. که تا سایهی تمام قدش، جلوی نورِ آفتاب پیدا باشد، هر صدا یا هر نگاهی، یک تهدید است.
ما و لوکاس، در لایهای که ایستادیم توسط مردم شکار شدیم. قلابشان، پی طعمه میگشت و یک نفر را پیدا کرد اما اگر در کنارمردم ایستاده بودیم، گمان ما این بود که لوکاس ما را شکار کرده است. آرامش سرزمین کوچکمان را برهم زده است و برای رسیدن به نقطهی امن، ناگزیر، حرف کودکانمان را راستترین پنداشته بودیم و همنوا با یکدیگر در برابرِ سلاحش میایستادیم.
فیلم شکار، نمایش زندگیِ یکسر آکنده از شوکِ پس از وضعیت سفید است. انگار که جهان، دنیای پیرامون ما، سراسر شکار باشد. کسی در کمینِ دیگری و کسی دیگر نقش زمین. در نقطهی آسایش درام، با یک تلنگر همه چیز از هم میپاشد. آدم پرتاب میشود به نقطهای در یک شب دورانی.
از دل هر شکاری که آدم بیرون بیاید، به مسیرِ پرگزندِ بعدی پا گذاشته است. موج به موج، توفان این شکارها به هم میرسد از نقطهای به نقطهی دیگر و توقفی در کار نیست.
در فلسفهی « مرگ و زندگی» فیثاغورس، آمده است که هر شکاری ممنوع است؛ چه گوزن؛ چه انسان، چرا که یکی متولد از خاکِ آن دیگریست . هر مرگی دوباره زنده شدن و هر زندهشدنی آستانهی مرگی دیگر است .
این فلسفه، البته از باور او به تناسخ میآید و مهم نیست که ما چقدر به این حرف معتقد باشیم اما لوکاس و مردم، در فیلم شکار الگوی قدیمیِ زندگی پس از کشف واقعیت و سپس مرگِ دوباره را برمیسازند. رفت و برگشت لوکاس، مطرود شدن و پذیرشِ دوبارهاش، تکرار دورِ مرگ و زندگیست. لایهها، به هم میرسند تا لایهی آخری را بسازند و شکارچیِ تازهای آفریده شود تا امنیت را به خطر بیاندازد و با کشف واقعیتی دیگر، از میان برود و جای خودش را به دیگری بدهد.
ساختن حقیقت، خشن است. نمیتوانیم به مردمی که با لوکاس، رابطهی شکار و شکارچی را شکل دادند، خرده بگیریم. لوکاس هم در مسیری دیگر، جا پای همانها میگذارد تا زمانیکه امنیت به زندگیاش بازگردد یا باید با مرد شکارچی همین کار را بکند یا دیار را ترک کند که معلوم نیست، تلهای وحشتناکتر از اینجا برایش پهن نکرده باشند شاید هم آنجا در لایهی مردم، ماهیت شکاری دیگر را تجربه کند و نقشش را تغییر دهد.
چه اهمیتی دارد که بدانیم «او» کیست؟
ماجرا ساده است : در شهری کوچک، آدمها، پیِ قربانی میگردند. پیدایش میکنند و هرگز رهایش نمیکنند.
حالا تلخیِ آمده از این سادگی، گزندهتر و مهیبتر است. آن تیرانداز، پیامآور «ما فراموش نکردیم» است. یا نه، اصلا رهگذریست که ماجرای کودکآزاری به گوشش خورده و انتقامِ فردای همهی آن کودکان را در لولهی تفنگش ردیف کرده و نمیخواهد در یک آن، کار مجرم را یکسره کند و در دادگاه خودش، او را به عذاب ابدی محکوم کرده است.
اصلا آن یک نفر همانیست که سگش را کشته یا شاید پسر تئو و یا مادر کلارا باشد..اهمیتیش در چیست؟ مهم، آزاد شدنِ خشونت جمعیست. مهم، اتحاد برای رهاکردنِ خشم عمومیست. اهمیت، درلگد زدن و بیرون کردن مارکوس است؛ در اعترافگیری است به شکلی کاملا خندهدار و اغراقشده برای پرکردن حفرهای که پس ذهن ساخته شده از پیشتر. واقعیت، گمشده در شایعهها و باورهای پخششده در هواست.
فیلم شکار، آینهایست از خشونت ذهنی ما. تصویری از حملههای اجتماعی بیآنکه انصافی پشتش نشسته باشد. نمایشی از ساختن هیولایی که بدان نیاز داریم. برای کاستن نزاع و نابسامانی خانوادگیمان، برای گم کردن ردِ انحراف پسرمان، پوشاندنِ کمبودهای دخترک کوچکمان که حتا ترس دارد پا روی موزاییکهای داخل ساختمان بگذارد، برای کسب افتخار کاریمان، برای رونق شهرمان، بدان نیاز داریم و به خلقش افتخار میکنیم. خشونتِ درونی ما این اجازه و امکان را میدهد که قربانی را به مرز نابودی بکشیم. اعتبار و آبرو و فرزند و خانواده و دوست که چیزی نیست در مقابل اضطراب و ترسِ همیشگی که ارزانیاش میکنیم. کلام را میسازیم و در دهان دیگری میگذاریم و همان را در حضور شاهدی دیگر میشنویم و میشویم پیکِ پرشتابِ همان کلام. از ابراز خشم که خسته میشویم مهارش میکنیم تا در عرصهای دیگر باز آزادش کنیم اما نمیگذاریم شکار از چنگمان فرار کند.
آن مرد میتواند هر کدام ما باشد و همان بهتر که هویتش هیچگاه فاش نشود. گاهی واقعیت به مثابهی حقیقتی دور از دسترس فرض میشود و آدم دلش میخواهد تمام وجودش را صرف پیدا کردنِ آن بکند. فیلم شکار، در نگاهی دیگر، وارونهی همین روند است. نمایشِ عدم راهیافتن به لایههای دیگر است. نبودِ شوق کشفِ چیزهایی فراتر از آنچه دور خودمان میگردد. که اگر هم بخواهیم حقیقتی دور از دسترس را بیابیم، نمیدانیم از چه ابزاری کمک بگیریم.
مخاطب، لوکاس و مردم..
فیثاغورسیها، به عدد ده باور داشتند. به اعتقاد آنها عدد ده، یک حقیقت فرض میشد. عین کمال بود. در صورتیکه تنها نُه جرم آسمانی را میدیدند. دهمی را ساختند. دهمی را جایی زیر زمین، ضد زمین، ساختند. آن کسی که اول بار تشخیص داد لوکاس مجرم است، آن دهمی را ساخت و دیگران باورش کردند. لوکاس، برای آرامش و رهایی از شکنجهی ابدی باید یک "دهمی" بسازد که بتواند دربرابرش بجنگد یا وادهد و برود.
فقط مخاطب در زمان و مکان حرکت میکند و حال هر دو را میفهمد. دهمی برای او بیمعنیست. میداند که هیچوقت وجود نداشته است و وجود نخواهد داشت.
پانویس:
1. عنوان شعری از بورخس
2. شعری از بورخس- برگرفته از کتاب هزارتوهای بورخس


از من ایشان را هزاران یاد باد :