ایدهی پرفورمنس اینه که « من دارم زندگی میکنم»
اولهای مهرماهِ یک سالی، نه چندان دور، در حیاط ویلای عمه در ورسک، سرِ روکم کنی با دخترعمهها و پسرعمهها، پاچههای شلوار را بالا داده بودم و یک لنگه پا ایستاده بودم در حوضی که آبش یخ بود و در حالیکه باید نشان میدادم خیلی خوشخوشانم است فکری به حالِ یخزدگیِ استخوانهایم میکردم. یادم نمیآید چند دقیقه گذشت که عمه جان از روی تراس فریاد کشید و تهدیدآمیز گفت که خیلی سریع باید به این مسخرهبازی خاتمه دهیم و ما دیگر شورش را درآوردیم. به هر حال برای من که خوب بود. هم روی بقیه را کم کرده بودم و هم دلاورانه یخ حوض را به چنگ قدرت آورده بودم. باز یادم نمیآید که تا چند دقیقه ماندم زیر آن کرسی بزرگِ خفنشان تا انجماد پوست و گوشتم آب شود. اما هر چه بود از یک طرف باید وانمود میکردم، از سر تفریح و همراهی جمع خزیدم زیر این کرسیِ داغِ بیمصرف و از طرفی همهی تمرکزم را جمع کرده بودم روی جریانِ گرما از درون رگهایم که زودتر اثر کند.
آن روز قهرمانِ جمع بودم. همهی خانواده که سهل است، در منطقهی کوهستانیِ ورسک(چه میدانیم شاید حتا تا سواد کوه و فیروزکوه هم)همه حرف از دختر هرکولی میزدند که یک لنگه پا ایستاده در حوضِ آب یخ و هیچ هم باکیش نبوده از گزند سرما! فکر کنم عمه هم در دلش افتخار میکرد اما به روی خودش نمیآورد که مبادا از فردا کار هر روزهام شود.
هیچکس هم نفهمید از دردِ پا چند تا مسکن خوردم و باز هیچ کس نفهمید شبش تا صبح از دردِ موذی پا پلک روی هم نگذاشتم. قرار بود فردا صبحش برای اهالی ویلای پایینی و بالایی کمی از یوگا و تمرکز و اینها حرف بزنم و بیخوابی فرصت خوبی بود برای ورق زدنِ کتابهای « چگونه از سرما و گرما با قدرت ذهن در امان باشیم». سخنرانی هم به خوبی تمام شد و درد هم دیگر کمکم بیاثر میشد و آب حوض را هم عمه خارج کرده بود و همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه قرار شد بعداز ظهرش برویم اتاق فیلم شوهر عمه و یکی دو تا از فیلمهای ممنوعهی فیلمخانهاش را کش برویم و با خودمان ببریم تهران و نوبتی تماشا کنیم..معلوم است دیگر! این جور وقتها همیشه قرعه به نام قهرمانها میافتد..من شدم فیلم کشرونده و از نوع بهترینش حتا! نتیجه هم چندان بد نبود..سه فیلمِ ممنوعه را زیر لباس پنهان کردم و با مهارت هر چه تمامتر چپاندم در کیف خودم و دخترعمهها! تا اینجا همه چیز خوب بود..دو روز از سفر گذشته بود و من با دو حرکتِ ضربتی شده بودم بهترین ماجراجوی جمع. اینکه بعدا فهمیدند فیلمها گم شده هم دیگر به ماموریت ما ربطی پیدا نمیکرد..چطور میتوانستند اثبات کنند؟ اصلا سه تا نوار ویاچاس بزرگ به چه دردی میخورد برای ما؟ آن هم ما فرهیختگان! که هم هاپولیکردن را محکوم میکردیم و هم تماشای آن فیلمهای از اول تا آخر بیشرمانه را!
دیگر نیازی نیست که بگویم روزآخر سفر هم، با شکوهِ هر چه تمام به پایان رسید و جان یک خرگوش بزرگ کوهی را، نجات دادم. چون تنها بودم به وقتِ نجاتدادن و دیگران هم ندیده بودند، نخواستم ریا شود و تعریف نکردم که با حرکتی شجاعانه خرگوشِ گیرکرده در تله را روانهی جنگل کردم. همین که پا به حیاط ویلا گذاشتم، احساس کردم همه از روی نگاهم فهمیدند که از ماموریتی دیگر بازگشتهام ..این بود که سکوت و تواضع پیشه کردم.
چند روز پیش دوستی، ئیمیلی زده بود و نوشته بود:
«دلم برایت تنگ شده.گاهی یاد روزهای تظاهرات پس از 88 میافتم..یاد آن روز که تو با چند نفر، فلان کوچه را بسته بودید..روز عاشورا ..همان روز که من و آیدا و چند نفر دیگر رفته بودیم پشت بام خانهای و یک گروه از آدمها، از آن بالا تو را نشان میدادند که اون دختره چه باحاله..که آیدا زده بود روی سرش و گفته بود که اون خواهر منه و داره منو دق میده و ما به آیدا خندیده بودیم و دلداریاش داده بودیم که الناز حواسش جمع است» این "حواسش جمع است" را ده بار در ئیمیلش نوشته بود. درست ده بار..پشت سر هم و بیوقفه!
دو روز پیش، در یک خانهی عجیب و غریبی مهمان بودم. از آن خانهها که کسی به کسی کاری ندارد..هیچکس هم به کسِ دیگری معرفی نمیشود. آنقدر هم بزرگ بود که بیربطی آدمها به همدیگر معلوم نباشد. (خانه چیزی بود شبیه آن خانهی خانم جانِ فیلم لیلا )
یک گوشه از آن خانه، حوض بزرگی بود و پسرِ هجده-نوزده سالهای که پاچههای شلوار را داده بود بالا و یک لنگه پا ایستاده بود در آبِ یخ حوض. رفتم به سمتش..یک گیلاس مارتینی در دستم و لال، زل زده بودم به چشمهای پسر. دیگران سوت و دست و «مهرداد بسه..مهرداد بسه» و من منتظر کسی شبیه همان عمهجانِ خودم یا خانم جانِ فیلم لیلا که با دادش بگوید «مسخره بازی بسه !» و به دادِ این مهرداد برسد! اما از کسی هم خبری نبود و فکر کردم در آن حیاطِ بزرگِ هر کی به هر کی ، انتظار از هرگونه عمه جانی خندهدار است..این بود که خودم دست به کار شدم.
در چشم برهم زدنی، گیلاس کریستال را همراهِ چاشنیِ جیغی، از دست انداختم (خب کسی مرا نمیشناخت که بداند حتا اگر شش تا موش فربه و هشت تا موشِ چزیده هم از رویم رد شوند جیغی نخواهم کشید)
عملیات، موفقیتآمیز بود و مهرداد جستی زد و از آب پرید بیرون. همه دور من که مثلا کمی از حال رفته بودم جمع شده بودند..زیر چشمی که مهرداد خان را دیدم کمکم حالِ خودم را جا آوردم و قطعا آن آبِ قند در خوب شدن حالم بیاثر نبود! (خدا این روحیهی آب قند دادن را از ما نگیرد..از آسمان ظاهر میشود..طبق محاسبه من، از آنجا تا آشپزخانهی آن خانه ده دقیقهای پیاده راه بود..چطور در عرض چهار دقیقه، به دست من رسیده بود، حکایتیست) از جمعیت، عذرخواهی کردم و گفتم که نفهمیدم چطور سرم گیج رفته و کمی نچنچ کردم که اصلا سابقه نداشته و چه حیف که در این میان، نمایش ژانگولر وخفن مهرداد جان را خراب کردم و رو به مهرداد :«ای بابا! تو این سرما..چه عجیب و جالب..اون هم یه لنگه پا» و تازه همه یادشان آمد چه پرفورمنس جالبی تماشا میکردند و دست و سوت برای مهرداد و ماجرا به خوبی تمام شد و طبق محاسبهی من دردِ پایش از یک ساعت بعد شروع میشد و باز طبق پیشبینیِ من، حتما که در تنهایی رنج دردکشیدن را باید تحمل میکرد و خدا میداند اگر من آن سیاهبازی را انجام نداده بودم، چه میشد..میمرد یا از قهرمانیاش چیزی کم میشد!
خواستم بروم در گوشش بگویم «ببین از اون روز تا حالا هر عملیاتی که در کل بزرگ خاندانِ ما انجام شده به سرپرستی من بوده..از قرارِ برنامهی فرار شبانه از خانه مادربزرگ تا دوچرخه دزدی و لواشک دزدی..ببین! این سرپرستی، خستگی نمیشناسه..نقزدن نمیشناسه..بیحوصلگی نداره و هزار تا چیز دیگه..من دارم میرم اما خدا وکیلی قدم بعدی رو هم اگه برداری تا عمر داری تو رو دربایستی این آدمها باید سینه جلو بدی و بگی باکی نیست ها! اون هم در تنهایی...از ما گفتن. »
اما نگفتم! هر کاری کردم راضی نشدم که بگویم..با اینکه دیدم ، بعدش رفته بالای درخت تا جوجه کلاغ را نجات بدهد..با اینکه دیدم چند تا بچه قورباغه را با یک دست برداشت از روی میزِگردِ یک سری آدم که در حال جیغ زدن بودند؛ اما نگفتم. نهار را خوردم و خداحافظی کردم و یک ورق مسکنِ دهتایی دادم دستش.
الان هم دارم جواب ئیمیل دوستم را میدهم:«..آره سمانه..حواسم هست! حواسم به خیلی چیزها هست» نه ده بار..اما دو بار پشت سر هم همین "حواسم هست" را نوشتم و فرستادم..
و بقیهاش را برای خودم مینویسم «حواسم هست، اما گاهی، از جایی به بعد خیلی چیزها عوض میشود..انگار که در آبِ یخی ایستاده باشی و آرامآرام بیحسی به سراغت آمده باشد...آنوقت، آنقدر عجیب و گنگ، همه چیز در پیرامونِ تو عوض میشود که با همهی حواسِ جمعشدهات هم نمیفهمیشان..درکشان نمیکنی ..یادت میرود که دچارِ چه چیزی شدهای..و یکهو خیلی چیزها از دستت در میرود ..حالِ خودت..لحظههایت حتا! و این جور وقتها نسبت خودت را هم با خیلی چیزها گم میکنی...»
از من ایشان را هزاران یاد باد :