در میانه ی کارزار هم می توان از عشق سخن گفت...
...سینما شهر قصه و سینما شهر فرنگ (آزادی ) کنار هم بودند و در روزهای سرد بهمن ماه هر دو از سینماهای جشنواره بودند و فیلمی نشان می دادند که اسم فیلم ها یادم نمی آید..پدرم در صف یکی از فیلم ها و مادرم در صف دیگری بود به همراه دوستش...پدرم به بهانه ی سیگار کشیدن یا چی از صف خودش خارج می شود و دوست مادرم را که از آشناهای خانوادگی بود می بیند و سلام و علیک و به مادرم معرفی می شود و مادرم به او...این نقطه ی آغاز کشف آنها از هم بود..بچه که بودم همیشه این قصه برایم جالب بود..مادرم را با لباسی که برایم توصیف کرده است از آن روز تجسم می کنم...پالتویی خاکستری رنگ..چکمه ای بلند و سفید و موهای خرمایی رنگ بلند....و هر وقت به سینما آزادی یا شهر قصه می رفتم- قبل از آتش سوزی -دو صف را در ذهنم تصویر می کردم...کاری ندارم که پدرم مانع شد آن دو فیلم را ببینند و گفت فیلم خوبی نیست و در صف نایستند و بروند ...که من اگر جای مادرم بودم می ماندم.. اما این حرف گوش دادن مادرم، شد برایش یک امتیاز با ارزش بایک جایگاه خاص در ذهن پدرم ...
از بچگی همیشه به وقت جشنواره هر روز یا مشغول دنبال کردن اخبار فیلم ها بودم یا با هیجان از این و آن در خواست بلیط می کردم ..تا زمانی که دیگر می توانستم خوش خوشک و مستقل پنج صبح بزنم بیرون و آخر شب برگردم و چهره ی متعجب مادربزرگ از اینکه این همه ساعت فقط
برای دیدن یه فیلم بیرون بودم حالم رو جا بیاورد
از سینما کریستال لاله زار تا سینما فرهنگ در رفت و آمد باشم و هر فیلمی که دیده می شد دورش با خودکار قرمز خطی بکشم و با آدم ها بحث کنم و به دیدن یا ندیدن تشویقشان کنم...
جور عجیبی سینما را از بچگی دوست داشتم...نمی دانم برای این بود که پدرم دو تا مستند قبل از انقلاب ساخته بود که با دستگاه آپارات دیده بودم زمان دبستان یا فیلم "خانه ی دوست کجاست ؟" کیارستمی که اولین فیلم جدی عظیمی است که من را با شوک و شعر رو به رو کرد..نمی دانم..یادم می آید پنجم دبستان بودم برای کیارستمی یک نامه نوشتم..و البته هیچ وقت به دستش نرسید....اما آن وقت ها سینما یک چیز مهم بود برایم..دکتر شدن و مهندس شدن جواب سوال خانم معلم نبود ..می گفتم می خواهم کارگردان شوم....او می گفت" واقعن؟ چرا؟ .".و الان از جوابم خنده ام می گیرد و شاید کمی خجالت هم بکشم..می گفتم " چون نشستن رو اون صندلی و داشتن یه کلاه و گفتن کات و چند تا ورق تو دست داشتن رو دوست دارم ".
الان سال ها از اون روزها گذشته و سینما هیچ وقت کم رنگ نشد در ذهنم..و هنوز روزهای جشنواره چیزی ته دلم را تکان می دهد.. دو سال است که جشنواره را برای خودم تحریم کردم و رفتن به آن را بی معنی می دانم..با خوب و بدش کاری ندارم..دلم نمی آید..من همیشه نگاهم به خیلی چیزها از بچگی سیاسی بود و خیلی وقت ها نتوانستم جور دیگری ببینم...که شاید حتی ضعف باشد برایم...که دست خودم نیست...اما امروز دوستی درخواست می کرد که "الناز بیا پنج شنبه با هم فیلم فرهادی رو ببینیم " گفتم " نه " ..جایی خواندم که فیلم فردین صاحب الزمانی چهارشنبه اکران می شود ..بعد یهو یادم آمد این همان فیلمی است که ماه ها پیش می گفتم کاش زودتر ببینمش..باز از ذهنم پسش زدم..تا نفهمم کجا اکران دارد...خب باید اعتراف کنم این که دنبال اخبار جشنواره نیستم الان خوب است..ذهنم آرام تر است...با آشفتگی کمتری رو به رو می شوم..نمی گویم از اخبارش فرار می کنم که مبادا روی عهدم اثر بگذارد...نه ..من کلن هر روز می توانم عهد ها و تصمیم های نو به نو داشته باشم ...تکلیفم با خودم روشن است..حوصله اش را ندارم ..کمی پریشانم می کند...از این رو که فکر می کنم جامعه ی چند تکه ای را می بینم..این چند تکه بودن هست ..اما وقتی این اتفاق ها رخ می دهد توی چشمم می خورد..اینکه خیلی از آدم ها این روزها بی تفاوت و راحت ..فقط به یک چیز فکر می کنند......
..همه قرار نیست که آدم های سیاسی و فعالی باشند ولی به نظرم مهم است که واکنش نشان بدهند نسبت به وقایع و اتفاقا ت دور و برشان..مهم است که بتوانند اوضاع کشورشان را نقد کنند که فیلمش را راحت تر نقد کنند که رنگ تابلوی نقاشی اش را بهتر ببینند.. حتی شده برای خودشان....این جامعه بیشترین و بهترین خوراکش مثل هر اجتماع دیگری هنر است..اما اگر فقط کمی با خودمان منصف باشیم و فکر کنیم که هنر در بستر یک جامعه ی آزاد چه رشدی خواهد داشت و چه خلقی خواهد داشت و چه اثری خواهد گذاشت کمی حساسیت را نسبت به وقایع روز بر می انگیزد...
گاهی فکر می کنم اگر همه کمی یک صدا تر بودیم ..آن وقت همه چیزمان جای خودش بود و دیگر برای من " هر چیزی جای خودش رو داره " خیلی بی معنا نبود..در میانه ی کارزار هم می شود از عشق و هنر و هر چیز دیگری گفت به شرط آنکه بدانیم در میانه ی کارزار هستیم..
پی نوشت : من نمی توانم پیش بینی کنم که روز بیست و پنج بهمن ماه چه اتفاقی می افتد..نمی دانم آیا سیل خروشان جمعیت خواهیم داشت یا نه..جمعیتی پراکنده در کوچه و پس کوچه های منتهی به خیابان انقلاب یا آزادی..یا هیچ کدام..نمی دانم میزان خشونت اعمال شده در آن روز چقدر خواهد بود..من به کسی نمی گویم بیاید...اما به همه دلم می خواهد بگویم که چنین روزی هست ..روزی که شاید با جمع شدنمان مهر تایید دیگری بزنیم بر نخواستن این وضعیت....این جا و آن جا بحث می کنند دوستان که چرا کسانی که از خیابان های ایران دور هستند نسخه ی حضور مردم در خیابان های ایران را می پیچند...دوست من ..بحث دور بودن و نزدیک بودن را کنار بگذاریم...من قبول دارم کسانی که ایران نیستند امنیت بیشتری دارند اما آرامش خیلی هاشان در گرو همین امنیت نداشتن ما است....که باور کنید دور و بر خیلی از ما کسانی هستند که دغدغه ی این خاک برایشان به مراتب کمتر از آنهاست و ما می شناسیمشان...معلوم است که آدم ها واکنش یکسانی ندارند نسبت به حوادث...اما حساس بودن نسبت به پیرامونشان مهم است..اگر اتفاق های اجتماعی و سیاسی این سرزمین حساستشان را بر نمی انگیزد به هیچ وجه من حرفی ندارم...با مقوله ی ترس هم کاری ندارم...که کیست که نداند با چه کسانی طرف هستیم و اگر کسی از ترس حرف زد کیست که در دل حق ندهد..اما واکنش نشان دادن و دنبال کردن و آگاه بودن از شرایط روز ربطی به این ها ندارد...
من امیدوارم روزی خیلی از چیزهایمان در بستر مناسب خودش رشد کند..خیلی از مشکلاتمان حل شود..جشنواره ی سینمایی مان واقعن پر باشد از اتفاق های خوب سینمایی و هنری...موسیقی مان آزاد شود..به سالن های نمایش مان حمله نشود..و آن روز نمی آید مگر اینکه زندانیان سیاسی مان آزاد شوند..دموکراسی و آزادی برقرار شود...و ایران از ظلم و ستم رها شود...خوب است که در این استبداد اما کسانی هستند که با هنرشان زندگی را تحمل پذیر تر می کنند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 11:45 توسط الناز بهنام
|
از من ایشان را هزاران یاد باد :