پیرامونِ یک تاریخ..


استادی عزیز دارم که همیشه علی حاتمی را مثال می‌زند برای توصیفِ تفاوتی که بین تاریخ‌نگاری‌ و داستان‌نویسی وجود دارد. برساختنِ حادثه‌های تاریخی و درآوردنشان به شکل قصه. مثلا می‌گوید علی حاتمی تاریخ‌نگار نیست و داستانِ خودش را نوشته از فلان حادثه یا رویداد. این نگاه ، کم و بیش سبب شده حتا به آثاری که می‌دانم برگرفته از حادثه‌ای واقعی هستند، داستانی نگاه کنم. خوب یا بدش را نمی‌دانم اما این سال‌ها که تاریخ ایران را بیشتر خوانده‌ام و بیشتر پای حرف‌ها و روایت‌های دیگران نشسته‌ام، پی برده‌ام که ما در ایران با تاریخ‌نگاری به عنوان یک علم کمتر برخورد کرده‌ایم و بیشترِ مواقع تخیل یا ساخته‌ی ذهن خودمان را هم وارد ماجرا کردیم. به نظر می‌رسد انگشت‌شمارند تاریخ‌نگارانی که در ایران، به شکلی علمی، به نقل و روایتِ تاریخ مشغول بوده‌اند و مرزِ داستان و تاریخ در نوشته‌هایشان جدی و جداست. حتا خود ما، در این چند سال که به لطفِ گستردگیِ فضای وبِ دو، علاوه بر خواننده‌بودن به مفهومِ مطلق، به تولید محتوا هم گه‌گدار مشغول بودیم و یا با نظرهایمان با نوشته‌ی دوستان‌مان ارتباط داشته‌ایم، بخشی از حادثه‌های پیرامون‌مان را با تخیل و قدرتِ ذهن شاخ و برگ اضافه داده‌ایم یا به دلخواه تصویرسازیِ دیگری داشته‌ایم.
این مقدمه برای رسیدن به این بود که اگر به فیلمی که صفتِ تاریخی را یدک می‌کشد، برچسبِ «روایت‌گرِ عین به عینِ تاریخ» ندهیم، نه عجیب است و نه نادرست. به نظرم یک اثر هنری را می‌شود جدا از این صفت‌ها نگاه کرد.
«آرگو» یک حادثه‌ی تاریخی را گرفته و داستانِ خودش را از دلِ آن برساخته..اینکه چرا عده‌ای انقدر از نادرست بودنِ ماجرای تاریخیِ تصویر‌شده‌اش برآشفته و خشمگین می‌شوند، شاید به این دلیل باشد که گمان می‌کنند وقتی بخشی از فیلم واقعی‌ست و بخشی ساختگی، انگار که فیلم آنها را به اشتباه انداخته و چنین حقی را برای اثر قائل نیستند. البته که می‌توانند چنین نظری داشته باشند اما فکر می‌کنم، مرزِ مشخصی میان برساختن و آوردنِ تصویرهای واقعی، در یک اثر هنری وجود ندارد..

 
پ.ن : اینکه «آرگو»، چقدر تاریخ را به درستی تصویر کرده، و اینکه اصلا چقدر فیلمِ خوب یا متوسطی‌ست، جدا از بحثِ من است.
 

ایده‌ی پرفورمنس اینه که « من دارم زندگی می‌کنم»

اول‌های مهرماهِ یک سالی، نه چندان دور، در حیاط ویلای عمه در ورسک، سرِ رو‌کم کنی با دخترعمه‌ها و پسرعمه‌ها، پاچه‌های شلوار را بالا داده بودم و یک لنگه پا ایستاده بودم در حوضی که آبش یخ بود و در حالی‌که باید نشان می‌دادم خیلی خوش‌خوشانم است فکری به حالِ یخ‌زدگیِ استخوان‌هایم می‌کردم. یادم نمی‌آید چند دقیقه گذشت که عمه جان از روی تراس فریاد کشید و تهدید‌آمیز گفت که خیلی سریع باید به این مسخره‌بازی خاتمه دهیم و ما دیگر شورش را درآوردیم. به هر حال برای من که خوب بود. هم روی بقیه را کم کرده بودم و هم دلاورانه یخ حوض را به چنگ قدرت آورده بودم. باز یادم نمی‌آید که تا چند دقیقه ماندم زیر آن کرسی بزرگِ خفنشان تا انجماد پوست و گوشتم آب شود. اما هر چه بود از یک طرف باید وانمود می‌کردم، از سر تفریح و همراهی جمع خزیدم زیر این کرسیِ داغِ بی‌مصرف و از طرفی همه‌ی تمرکزم را جمع کرده بودم روی جریانِ گرما از درون رگ‌هایم که زودتر اثر کند.

آن روز قهرمانِ جمع بودم. همه‌ی خانواده که سهل است، در منطقه‌ی کوهستانیِ ورسک(چه می‌دانیم شاید حتا تا سواد کوه و فیروزکوه هم)همه حرف از دختر هرکولی می‌زدند که یک لنگه پا ایستاده در حوضِ آب یخ و هیچ هم باکیش نبوده از گزند سرما! فکر کنم عمه هم در دلش افتخار می‌کرد اما به روی خودش نمی‌آورد که مبادا از فردا کار هر روزه‌ام شود.

هیچ‌کس هم نفهمید از دردِ پا چند تا مسکن خوردم و باز هیچ کس نفهمید شبش تا صبح از دردِ موذی پا پلک روی هم نگذاشتم. قرار بود فردا صبحش برای اهالی ویلای پایینی و بالایی کمی از یوگا و تمرکز و اینها حرف بزنم و بی‌خوابی فرصت خوبی بود برای ورق زدنِ کتاب‌های « چگونه از سرما و گرما با قدرت ذهن در امان باشیم». سخنرانی هم به خوبی تمام شد و درد هم دیگر کم‌کم بی‌اثر می‌شد و آب حوض را هم عمه خارج کرده بود و همه چیز به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه قرار شد بعداز ظهرش برویم اتاق فیلم شوهر عمه و یکی دو تا از فیلم‌های ممنوعه‌ی فیلمخانه‌اش را کش برویم و با خودمان ببریم تهران و نوبتی تماشا کنیم..معلوم است دیگر! این جور وقت‌ها همیشه قرعه به نام قهرمان‌ها می‌افتد..من شدم فیلم کش‌رونده و از نوع بهترینش حتا! نتیجه هم چندان بد نبود..سه فیلمِ ممنوعه‌ را زیر لباس پنهان کردم و با مهارت هر چه تمام‌تر چپاندم در کیف خودم و دخترعمه‌ها! تا اینجا همه چیز خوب بود..دو روز از سفر گذشته بود و من با دو حرکتِ ضربتی شده بودم بهترین ماجراجوی جمع. اینکه بعدا فهمیدند فیلم‌ها گم شده هم دیگر به ماموریت ما ربطی پیدا نمی‌کرد..چطور می‌توانستند اثبات کنند؟ اصلا سه تا نوار وی‌اچ‌اس بزرگ به چه دردی می‌خورد برای ما؟ آن هم ما فرهیختگان! که هم هاپولی‌کردن را محکوم می‌کردیم و هم تماشای آن فیلم‌های از اول تا آخر بی‌شرمانه را!

دیگر نیازی نیست که بگویم روزآخر سفر هم، با شکوهِ هر چه تمام به پایان رسید و جان یک خرگوش بزرگ کوهی را، نجات دادم. چون تنها بودم به وقتِ نجات‌دادن و دیگران هم ندیده بودند، نخواستم ریا شود و تعریف نکردم که با حرکتی شجاعانه خرگوشِ گیرکرده در تله را روانه‌ی جنگل کردم. همین که پا به حیاط ویلا گذاشتم، احساس کردم همه از روی نگاهم فهمیدند که از ماموریتی دیگر بازگشته‌ام ..این بود که سکوت و تواضع پیشه کردم.

چند روز پیش دوستی، ئی‌میلی زده بود و نوشته بود:
«دلم برایت تنگ شده.گاهی  یاد روزهای تظاهرات پس از 88 می‌افتم..یاد آن روز که تو با چند نفر، فلان کوچه را بسته بودید..روز عاشورا ..همان روز که من و آیدا و چند نفر دیگر رفته بودیم پشت بام خانه‌ای و یک گروه از آدم‌ها، از آن بالا  تو را نشان می‌دادند که اون دختره چه باحاله..که آیدا زده بود روی سرش و گفته بود که  اون خواهر منه و داره منو دق می‌ده و ما به آیدا خندیده بودیم و دلداری‌اش داده بودیم که الناز حواسش جمع است» این "حواسش جمع است" را ده بار در ئی‌میلش نوشته بود. درست ده بار..پشت سر هم و بی‌وقفه!

دو روز پیش، در یک خانه‌ی عجیب و غریبی مهمان بودم. از آن خانه‌ها که کسی به کسی کاری ندارد..هیچ‌کس هم به کسِ دیگری معرفی نمی‌شود. آنقدر هم بزرگ بود که بی‌ربطی آدم‌ها به همدیگر معلوم نباشد. (خانه چیزی بود شبیه آن خانه‌ی خانم جانِ فیلم لیلا )
یک گوشه از آن خانه، حوض بزرگی بود و پسرِ هجده-نوزده ساله‌ای که پاچه‌های شلوار را داده بود بالا و یک لنگه پا ایستاده بود در آبِ یخ حوض. رفتم به سمتش..یک گیلاس مارتینی در دستم و لال، زل زده بودم به چشم‌های پسر. دیگران سوت و دست و «مهرداد بسه..مهرداد بسه» و من منتظر کسی شبیه همان عمه‌جانِ خودم یا خانم جانِ فیلم لیلا که با دادش بگوید «مسخره بازی بسه !» و به دادِ این مهرداد برسد! اما از کسی هم خبری نبود و فکر کردم در آن حیاطِ بزرگِ هر کی به هر کی ، انتظار از هرگونه عمه‌ جانی خنده‌دار است..این بود که خودم دست به کار شدم.
در چشم برهم زدنی، گیلاس کریستال را همراهِ چاشنیِ جیغی، از دست انداختم (خب کسی مرا نمی‌شناخت که بداند حتا اگر شش تا موش فربه و هشت تا موشِ چزیده هم از رویم رد شوند جیغی نخواهم کشید)

عملیات، موفقیت‌آمیز بود و مهرداد جستی زد و از آب پرید بیرون. همه دور من که مثلا کمی از حال رفته بودم جمع شده بودند..زیر چشمی که مهرداد خان را دیدم کم‌کم حالِ خودم را جا آوردم و قطعا آن آبِ قند در خوب شدن حالم بی‌اثر نبود! (خدا این روحیه‌ی آب قند دادن را از ما نگیرد..از آسمان ظاهر می‌شود..طبق محاسبه من، از آنجا تا آشپزخانه‌ی آن خانه ده دقیقه‌ای پیاده راه بود..چطور در عرض چهار دقیقه، به دست من رسیده بود، حکایتی‌ست) از جمعیت، عذرخواهی کردم و گفتم که نفهمیدم چطور سرم گیج رفته و کمی نچ‌نچ کردم که اصلا سابقه نداشته و چه حیف که در این میان، نمایش ژانگولر وخفن مهرداد جان را خراب کردم و رو به مهرداد :«ای بابا! تو این سرما..چه عجیب و جالب..اون هم یه لنگه پا» و تازه همه یادشان آمد چه پرفورمنس جالبی تماشا می‌کردند و دست و سوت برای مهرداد و ماجرا به خوبی تمام شد و طبق محاسبه‌ی من دردِ پایش از یک ساعت بعد شروع می‌شد و باز طبق پیش‌بینیِ من، حتما که در تنهایی رنج درد‌کشیدن را باید تحمل می‌کرد و خدا می‌داند اگر من آن سیاه‌بازی را انجام نداده بودم، چه می‌شد..می‌مرد یا از قهرمانی‌اش چیزی کم می‌شد!

خواستم بروم در گوشش بگویم «ببین از اون روز تا حالا هر عملیاتی  که در کل بزرگ خاندان‌ِ ما  انجام شده به سرپرستی من بوده..از قرارِ برنامه‌ی فرار شبانه از خانه مادربزرگ تا دوچرخه دزدی و لواشک دزدی..ببین! این سرپرستی، خستگی نمی‌شناسه..نق‌زدن نمی‌شناسه..بی‌حوصلگی نداره و هزار تا چیز دیگه..من دارم میرم اما خدا وکیلی قدم بعدی رو هم اگه برداری تا عمر داری تو رو دربایستی این آدمها باید سینه جلو بدی و بگی باکی نیست ها! اون هم در تنهایی...از ما گفتن. »

 اما نگفتم! هر کاری کردم راضی نشدم که بگویم..با اینکه دیدم ، بعدش رفته بالای درخت تا جوجه کلاغ را نجات بدهد..با اینکه دیدم چند تا بچه قورباغه را با یک دست برداشت از روی میزِگردِ یک سری آدم که در حال جیغ زدن بودند؛ اما نگفتم. نهار را خوردم و خداحافظی کردم و یک ورق مسکنِ ده‌تایی دادم دستش.
 الان هم دارم جواب ئی‌میل دوستم را می‌دهم:«..آره سمانه..حواسم هست! حواسم به خیلی چیزها هست» نه ده بار..اما دو بار پشت سر هم همین "حواسم هست" را نوشتم و فرستادم..

و بقیه‌اش را برای خودم می‌نویسم «حواسم هست، اما گاهی، از جایی به بعد خیلی چیزها عوض می‌شود..انگار که در آبِ یخی ایستاده باشی و آرام‌آرام بی‌حسی به سراغت آمده باشد...آن‌وقت، آنقدر عجیب و گنگ، همه چیز در پیرامونِ تو  عوض می‌شود که با همه‌ی حواسِ جمع‌شده‌ات هم نمی‌فهمی‌شان..درکشان نمی‌کنی ..یادت می‌رود که دچارِ چه چیزی شده‌ای..و یکهو خیلی چیزها از دستت در می‌رود ..حالِ خودت..لحظه‌هایت حتا! و این جور وقت‌ها نسبت خودت را هم با خیلی چیزها گم می‌کنی...»

ما باید پیدایش کنیم..

این نوشته پیش از این در شماره‌ی ۱۷ نشریه‌ی تجربه منتشر شده است.
*

تعمیرکار سرباز خیاط جاسوس(توماس آلفردسون) ***

 «کسی تعقیبت نکرد؟» این پرسش، آغازگرِ فیلمی‌ست با درون‌مایه‌ای جاسوسی و معمایی که نه تعیقبی دارد و نه گریزی. انگار با همین پرسشِ ساده‌ی آغازین می‌خواهد همه‌ی تصویرها و کلیشه‌های گذشته را به باد فراموشی بسپارد. بگوید که ماجرا به همین سادگی نیست .مظنونین همیشگی و حدس‌های اشتباهی و اعتراف‌های تکراری،تمامِ آن چیزی نیست که پسِ یک فیلم جاسوسی نهفته است.خبری از هیجان‌آفرینی و هراس‌افکنی نیست. آرام‌آرام در خیابان با قهرمانی که شبیه قهرمان‌های فانتزیِ گذشته نیست هم‌گام می‌شویم بدون آنکه نفسمان به شماره بیفتد.

« به هیچ‌کس اعتماد نکن» : کلام بعدی  برای گشایش. رمزِ برپا ماندن در این دوره‌ی سرد و عبوس انگار همین بی‌اعتمادی‌ست. با همین نگاه باید اوضاع سرزمین را در این دهه سامان داد. جرقه‌های پس از جنگ سرد هنوز با یک تلنگر شعله‌ور می‌شوند. اعتماد،ممکن است از آدم‌ها و ساختمان‌های خاکستری-قهوه‌ای این شهر،کشتی‌های با روزنه‌ای بسازد که پایانشان نه شناوری و کناره‌گیری در ساحل که غرق شدن و نابودی‌ست. در این عصرِ بی‌اعتمادی اگر ردِ صداها و نجواها و نگاه‌ها،را گم کنی و لایه‌های نهانشان را نبینی یا باید خودت و گذشته و آینده‌ات را فراموش کنی یا تاوانی هم‌سنگِ مرگ بپردازی. از فندکِ روی میز کافه‌ای در مجارستان تا صفحه‌ای پاره شده از مدرکی در انگلستان، از نگاهی رد و بدل شده در دوردست تا حرکت دستی در همین نزدیکی، همه و همه را باید ببینی..تیز و شایسته.

فیلم تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس،ساخته‌ی توماس آلفردسون، جهانی‌ست برپایه‌ی پرسش و پاسخ. پرسش و پاسخی غیر توامان که پس و پیش می‌شوند و گاهی بی‌ترتیب طرح می‌شوند و بدیهی‌ست اگر ذهنِ مخاطب یاری نکند این جهان،قرص و محکم بنا نمی‌شود.

فیلم، برگرفته از کتابی به همین نام نوشته‌ی جان لوکاره است. لوکاره نویسنده‌ی پرآوازه‌ای‌ست در زمینه‌ی کتاب‌های جاسوسی و معمایی.قهرمان داستان‌هایش جرج اسمایلی نام دارد که در این فیلم، ما را برای کشف کردنِ معما همراهی می‌کند.ما با اسمایلی باید «او» را پیدا کنیم .

 ببینیم تک‌تک اجزای صورتش، دگرگونی‌های لحظه‌ای چهره‌اش،احساساتِ مهارشده‌اش ما را چقدر به «او» نزدیک می‌کند و راستش گاهی  آن نزدیک شدن و پیدا کردن اهمیتش را در همین جزئیات از دست می‌دهد. و یادمان می‌رود برای چه با اسمایلی حرکت می‌کنیم آنقدر که او با چیدمان دقیقی از تصویرها، ذهن را بین گذشته و آینده حرکت می‌دهد. آنقدر که در همان آهستگی ،تخیل و تصور شتاب می‌گیرد.

تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس، روایتگر رویدادهایی‌ست که هر کدامشان می‌توانستند جهانی یکسر جدا را بسازد.از کشته شدنِ زنی روس تا انزوای دانش‌آموزی در دورها،از تنهایی و مهربانی  کانی تا شور و حرکت و لبخندِ  پیتر.و حالا همه‌ی این جهان‌ها یکپارچه گرد هم آمدند تا نماینده‌ی متفاوتی باشند از تریلری به نام جاسوسی-معمایی  که این بار نه بر اساس زد و خورد و کشتار که بر سکوت و اندیشه و گفتار استوار است. چرخ خوردن در خیابان‌ها و دنبال کردن آدم‌ها جایش را به نشستن روی صندلیِ پشت میز و جستجو در کلمه‌ها و رفتارهای دیگران داده است.

اسمایلی، می‌داند با هجوم بی‌امانِ تصویرها و رازها چه کند. با مرور چهره‌های آدم‌های رده‌بالای سرویس اطلاعات جاسوسی بریتانیا(که در فیلم سیرکوس نامیده می‌شود) ماموریت تازه را می‌پذیرد وپس از کنار رفتنِ پرده‌ی خانه‌ی کنترل، و تماشای مهره‌های شطرنج، وارد بازی می‌شود. و خوب می‌داند که نه بازی اول است و نه بازی آخر. تجربه‌اش می‌گوید کارلا و کارلاها تکثیر می‌شوند و این کلمه‌های بیگانه از معنی و رازآلودِ خیاط ،تعمیرکار،سرباز، گسترش می‌یابند طوری که «جاسوس» میانشان، پنهان‌ و پنهان‌تر می‌شود. و شاید امیدوارانه به پایان بازی بعدی می‌اندیشد که دیگر مهره‌ی شطرنجی در دستش نماند و هدیه‌ی «از آنا به جورج با عشق» را پس گرفته باشد.

 

فصل اول

برایم تعریف می‌کرد که دستش را گذاشته بود روی یک کتاب ممنوعه و از همان‌جا گفت و گویشان آغاز شده بود.می‌گفت «بدون اینکه بدونم چاپِ کتاب کار خودش بوده اینو برداشتم»بهش می‌خندیدم که می‌دانستی.دوستش داشتی و درباره‌اش شنیده بودی و آن روز هم مخصوصا رفته بودی کتاب‌فروشی‌اش و دست گذاشته بودی روی آن کتاب.بعد می‌خندیدیم.تا اینجای ماجرا همیشه می‌خندیدیم.تا همان بعد از ظهری که دوست قدیمی‌اش رفته بود سراغش و زارزار اشک ریخته بود و گفته بود «با هر کی می‌خوای باش اما نه با این..دیگه منم باهاش نیستم اما تو هم نباش..» تا همان روز می‌خندیدیم.ازآنجا به بعدش اما فقط می‌پرسید «خب چرا؟»..من می‌گفتم که چون عاشق بودی.می‌گفت «نبودم..عاشق نبودم..هیچ‌وقت عاشق نبودم..یعنی راستش نمی‌دونم دوست‌داشتن فرقش با عشق چیه»همیشه به همین لحظه که می‌رسیدیم بحث را عوض می‌کردم «حالا اون کتاب چی بود؟چرا نگهش نداشتی یادگاری؟»

«تو همون سه تا گونی بود که شبونه وسط بیابون دفن شد»و من به خودم می‌گویم که لحظه‌هایی هست به وسعت همه‌ی تنهایی و بغض سال‌های عمر و می‌پرسم «هیچ‌کس رو نداشتین که اون کتابا رو بسپرین دستش؟» و می‌خندد از ترسِ خودش و دیگرانش. به این‌جا که می‌رسد فقط می‌خندد.ادامه می‌دهم « خب از اون آقایی که تو کوه عاشقش شدی بگو..»دلش با گفتن نیست.هنوز در چند دقیقه پیش چرخ می‌خورد.در چند سال پیش.همان بعد از ظهرِ سرد که به قول خودش رگه‌رگه‌های آفتاب،فرشِ لاکی را هاشور زده بودند.

«چرا گریه‌هاش رو نادیده گرفتم؟ازم خواهش کرده بود..دستام رو گرفته بود و می‌گفت قیدِ این مرد رو بزن..این عشق منه..چرا رفاقت حالیم نشد اون روز؟»من نمی‌توانم دلداری بدهم.همیشه به ناچار این‌جای یادداشت و خاطره‌نویسی‌ها رها می‌شود.می‌گذارم خلوت کند.یادآورش می‌شوم که برای آن دوست قدیمی بهتر شد.«ببین چه زندگی خوبی داره..ببین!»یاد آن همه بیکاری می‌اندازمش.یاد همه‌ی روزهای سربالایی اوین.خیلی افاقه نمی‌کند.برای هردو نفرمان چای می‌ریزد و مرضیه می‌خواند و به خواننده‌های تازه‌کار که قدیمی‌ها را می‌خوانند،ایراد می‌گیرد«آدم،کپی‌کار هم که می‌شه،خوب کپی کنه..کپی کردن چه ارزشی داره که بخوای این شکلی هم کپی کنی»دلم شاد می‌شود که دیگر از یادش رفت یا دست‌کم تلاش می‌کند از یادش ببرد.هنرها و آدم‌های محبوبش را وسط می‌کشم که پرشور شود.می‌خواهم که از صخره‌نوردی‌های هیجان‌انگیزش بگوید و لب‌هایش را به فرمی که می‌خواهم دربیاورد و به لپ‌هایش بادی بیاندازد تا دو دستم را روی صورتش بکشم و اداهای عجیب غریب دربیاورم که بخندد و بگوید«به خدا تو باید هنرپیشه می‌شدی» و خرما را بگذارد در دهانش و بگوید «برای امروز کافیه..بساطت رو جمع کن» و من ته دلم بدانم این قصه هیچ‌گاه پیش نخواهد رفت.

 

آنجا که دریای عمیق آبی، آسمان را در خود غرق کرده بود..

 

این نوشته پیش از این در شماره‌ی ۱۶ نشریه‌ی تجربه منتشر شده است.
*
دریای عمیق آبی-ترنس دیویس(۲۰۱۱) ***

دریای عمیق آبی،از تاریکی آغاز می‌شود و از کلمه‌هایی که نمی‌دانند چطور بیایند روی کاغذ به مثابه‌ی آخرین حرف.گشایش آن‌جاست،جایی میان همان امواج تا می‌رسد به سایه‌های درهم شهر و خانه و ستون نوری قرار‌گرفته میان پرده‌های آویزان در دل پنجره‌ای رو به قامت زنی در آستانه‌ی فروپاشی.

دریا،از هر طرف که نگاهش کنی جور دیگری خودش را نشان می‌دهد از هر سمت،که گرداگردش بچرخی شکل دیگری‌ست و شاید تا  همیشه کشف‌ناشدنی باقی بماند. چرا که بازگوییِ سپری‌کردنِ زمان در اعماقش-اگر که آدم را در خود نکِشاند-توان می‌خواهد،و اگر هم که کسی بازآید و از پسش زنده باشد و همراه موج‌ها –که ردپایش را نیز هزاران بار از ساحل برچیده‌اند-راه را یافته باشد،بی‌شک گفته‌هایی نافهمیدنی خواهد داشت.

آخرین فیلم ترنس دیویس،تکه‌تکه‌های زندگیِ زنی‌ست درتنگنای انتخاب بین تجربه‌کردن دریای عمیق آبی یا زیستن به شکلی دیگر..انتخابی بین مرگ و حیات شاید،کشاکشی میان تمامی حس‌های عمیق بشری از شرم و نفرت و خشم و رنج و هوس تا شادمانی و سرخوشی و شوق با نگاهی به عشق یا دست‌کم با زایشی دوباره از عشق.تکه‌تکه‌های زندگی زنی در خطی میان ثبات و دیده‌شدن و خانه‌ی پرنور به هیجان و آسمان و اتاقی از جنس دیگر اما از آنِ خود.خطی میان روشناییِ آمده از قانون و قضاوت تا روشناییِ برخاسته از پروازی آسمان‌نورد.

فیلمِ گرفته شده از نمایشنامه‌ی ترنس رتیگان –به همین نام-،نمایش بی‌کم و کاست بازگشت به خویشتن است.ما، در مجال‌های گوناگون رویارویی با خودمان، گاهی در قالب هستر،گاه در هیبت فِرِدی یا ویلیام، مدام در پیشگاه حس‌ها و فکر‌ها و تجربه‌هایمان بالا و پایین می‌شویم و با کنار گذاشتن برش‌های زندگیِ هر سه نفر،تلاش می‌کنیم ، آرام‌آرام، چگونگی پاگرفتن عشق و زوال عشق را پیش چشممان پدیدار کنیم.به جستجو و کشف حس مرگ و حس زیستن دست می‌زنیم .و پیدایش این چیستی و طرح این پرسش حتا اگر به جواب هم نرسد باز بی‌بهره و دست‌خالی ما را روانه نمی‌کند.رهسپار شدن به سمت دریای عمیق آبی ،عبور از گذشته‌ای ناخواسته و مروری‌ست بر خاطره‌های پرملال و یا پرامید.شاید شبیه پس زدن خاطره‌ی پدری که یادش همه جا سرک می‌کشد،یا گذشتن از سردی و اقتدار مادری که خودش را به رخ می‌کشد،شاید هم یافتن جان‌پناهی که تلخی جنگ و گزندش را به فراموشی بسپارد،یا تلنگری منجر به راز‌گشایی، که به حرکت وا می‌دارد و در نهایت شناوریِ گریزناپذیری‌ست میان هستی عشق و ثمر و زهر و رنج عشق و باز رسیدن به پرسشی که میان عشق و توهمِ عشق چه میزان فاصله است؟

فیلم،جدا از بحثِ برچسب صفت زنانه و مردانه،بارش روی شانه‌ی قدرت و ضعف زنان است .تقابل سنتی نگاه به عشق و وفاداری و جایگاه امروزی‌تر آن.هستر،نقطه‌ی عزیمت فیلم است.مواجه‌ی عشقش در کنار عشق مادر ویلیام یا خانم التونِ صاحبخانه،جنگ میان زندگی به شیوه‌ی قدیم و پا گذاشتن به عرصه‌ی نفس‌گیر نو است.عصیان،سدشکنی و دست‌زدن به تجربه‌های تازه،زمانی به ویرانی نمی‌کشاند که همراه قدرت باشد.اگر توان و قدرتی نباشد همان جمله‌ی " از وقتی پدرت مرد،خوشی نداشتم" و یا " عشق واقعی بودن با یک نفر است" پاسخگو و توجیه‌کننده‌ی نیاز عاشقانه است و بس.

نیاز هسلر به آغوش،نمایندگی چنین نیازی میان همه‌ی آدم‌هاست.فِردی اگر این نیاز را تنها با خواندن نامه‌ای-که نشان از ویرانی و فرو رفتن معشوق در دوردست دارد-پس می‌زند،اگر به جای تیمار عاشقانه،رنجی را در چشم زن،می‌گذازد،نه نشان از بی‌رحمی یا آشفتگیِ فردیِ خودش که نشان از ضعف کسی دارد که بی‌قدرت پا به دنیای نو گذاشته . فهمیدنِ اینکه " چیزی در من نفس می‌کشد و می‌دانم چیزی در من اتفاق افتاده" قدم اولِ رفتن نیست.گام نخست را جایی باید برداشت که هسلر در پایان گشت و گذارش میان قطعه‌های گذشته،برمی‌دارد.

آری..ممکن است هر لحظه،لحظه‌ی واپسین باشد و آگاه‌بودن به این مهم،خوداخود،نیرومندی می‌آفریند.برخاستن از ویرانی،کار دستان پرتوان یک مرد یا نوازش دست یک زن نیست،آتشی که انگیخته می‌شود و ستون نور پنجره و زندگیِ همیشه در جریان و هم‌همه و شور بچه‌ها میان خرابه‌های مانده از جنگ،نشانه‌های همان امیدی‌ست  که زوال را سوی دیگری می‌برد و قدرتِ بلند‌شدن را می‌بخشد.

*

 پانویس: عنوان مطلب،قسمتی‌ست از شعر « دریای عمیق آبی» از خسرو فانیان

خانه‌ی خلوت..

سال‌هاست که دوستان نزدیک و خوب من پشت سر هم می‌روند و با هر رفتنی و تکرار هر نام و تصویری،چیزی به لحظه‌ی من اضافه و یا چیزی از آن کم می‌شود.هنوز که هنوز است خیلی‌هاشان ، نزدیک‌ترین‌های من هستند و همیشه تازه‌اند و برایشان حضور دارم.قدم‌زدن‌های طولانی و پی‌در پی ..خنده‌هایمان..گپ‌زدن‌ها و درددل‌کردن‌هایمان..سکوت‌مان..

این واقعیت دارد که روز به روز کوچ آدم‌ها بخشی از زندگی را سوت و کور می‌کند..

در ذهنم،نقطه‌نقطه‌های نقشه‌ی جهان را به هم وصل می‌کنم و خودم را در «ما»ی بزرگِ خوشایندی تجسم می‌کنم که به اندازه‌ی همین بارانِ تندِ پشت شیشه پرشور و پرنفس است..

یک روز،یکی از این آخرین کافه‌نشینی‌ها را در لحظه برای خودم ثبت کردم.کافه‌ی طبقه‌ی زیرین جام‌جم و غیبت چنددقیقه‌ای لیلی،بهترین فرصت نوشتنِ یکی از این آخرین تصویرها بود.

" اینکه آدم عصر بی‌حوصله‌ی جمعه‌اش را کنار یک  دوست با گپ و قهوه و خنده و بغض و دلتنگی و شادی و...بگذراند،خیلی خوب است .لیلی،چند هفته دیگر باید برود آنکارا برای مصاحبه و گرفتن ویزا و این جور چیزها.دروغ چرا،من از این سفرها،ته دلم خیلی شاد نمی‌شوم .یک جور غمِ ناخواسته‌ی چسبنده‌ای راه گلویم را می‌گیرد..خب این واقعیت که روز به روز تنهاتر می‌شوم خودش را بیشتر نشان می‌دهد این جور وقت‌ها.اما چیزی که آرامم می‌کند یا دست‌کم انقدر به خودم می‌گویمش تا به زور آرامم کند،حال و هوای تازه‌ی دوست است در سرزمینِ تازه.این را از همان اول..از همان روزی که برای سارا رفته بودم فرودگاه تا همین امروز که دیگر حاضر نیستم برای خداحافظی کسی بروم فرودگاه مدام به خودم گفته‌ام و می‌گویم.
پیش چشمم روشن است که ویزایش را می‌گیرد.شکی ندارم و می‌دانم پیش‌بینی‌هایم این جور وقت‌ها همیشه درست از آب در می‌آیند..پس مطمئنم که چند ماه بعد در شهر زیبای بوستون در دنیای نو یکی بر سر خودش می‌زند و یکی بر سر کتاب‌ها و اگر دست دیگری بماند بر سر تجربه‌های تازه خواهد کشید. و یک‌تنه در برابر هر مشکلی قرار است بایستد و کاش حواسش باشد و یادش نرود که هر جا باشد،من و همه‌ی عزیزانش کنارش خواهیم بود و درست است که مرا با این روپوش کیمونویی خوشگل سورمه‌ای رنگم و این شال آبی‌ام نمی‌بیند و دست هم را نمی‌گیریم اما صدا و کلمه‌هایمان که هستند..مهرمان که هست..عشقمان که هست.من یاد گرفته‌ام عشق و دوستی،با ندیدن کم نمی‌شود اگر درست در دل قرار گرفته باشد.من یاد گرفته‌ام وقتی کسی را دوست داری،از راه دور هم انگار که کنارش راه می‌روی و سرت را روی شانه‌اش می‌گذاری...و البته که چقدر برای تنهایی هنوز نیامده‌اش شادم از درون.و البته که پسِ آن تنهاییِ نیامده دلم می‌خواهد سخت عاشق بشود..از آن عشق‌ها که چشم آدم را برق می‌اندازند..
امروز خودش می‌گفت«  زندگی به همین تجربه کردن‌هایش است» من اینجا در این دفتر جغدی‌ام می‌نویسم تا همیشه این جمله‌اش را در گوشش تکرار کنم..تا اگر آن‌جا ناله کرد و غرغر کرد این روزهای پر تشویش تهرانش را یادش بیندازم تا بداند دلش می‌خواست-از صمیم قلب می‌خواست- که از پس این آشفتگی‌ها پا به دنیای نو بگذارد و من می‌دانم که می‌گذارد و خوب هم قدم برمی‌دارد..حواسم باشد این ماه‌های باقی‌مانده را کنارش باشم تا دلش کمتر بگیرد.عطرش را بو کنم و صدای خنده‌هایش را بیشتر بشنوم...."

آمد و کلمه‌ها نصفه و نیمه رها شدند اما به نظرم همین اندازه هم کافی بود که وقتِ دلتنگی به سراغش بروم.مثل همین امروز که دلم هوس همان طعمِ چای را دارد که اولین بار برایش درست کردم..همین اندازه برای ثبت در این خانه‌ی خلوت کافی بود که یاد بگیرم چگونه در تنهاییِ خودم، لحظه‌های خوب را تکثیر کنم و بدانم همه‌شان همین نزدیکی حضور دارند..باغ‌های پاییزی شهر بهاره را تجسم کنم یا لباسِ فارغ‌التحصیلی هانی را..دلم غش کند برای مادر شدن سارا و اینکه فرزندش را تا چند نخواهم دید یا انتظار بکشم تا مریم بیاید..منتظر رویا بمانم که هر روز عکسی از راستین بگذارد یا نامه‌های سمیه را بخوانم و کمی روحیه بگیرم..همه‌شان همین نزدیکی هستند.کنارِ این روزهای من..