بر دورِ این عصر..
جمعه، به غروبش که نزدیک میشود، دل را آرام نمیگذارد. پرده هم که کنار باشد، پرندههای درختهای کوچه هم که یکریز بخوانند، برگهای زردِ گلدانِ پیش چشم هم که کم شده باشد، باز آشوبی هست که آدم را بیقرارمیکند. تلفن هم که زنگ بخورد و مادر از گیلانِ سبز با طنازی و بازیگوشی بگوید «کتابهایی که مرا دادی، بسیار دلچسب آمد» خنده نمیآورد و فقط آدم را دلتنگتر میکند برای سفر و طبیعتی که به کلمهها جانِ دیگری میبخشد..این وقتها حتا شستنِ بالکنِ کوچکی که خستگی و خشم و اضطراب و غصهام را همیشه سرش خراب کردهام، جواب نمیدهد و فقط کافیست که یک لحظه آدم چشمش بیفتد به نوشتهی قرمز رنگِ روی تخته وایتبرد. نوشتهای که چندین روز است پاک نمیشود تا خاطرهی یک رنجِ شبانه را محو نکند..
« یک لحظههایی ناگزیریم تصمیمهای بزرگ بگیریم، تصمیمهایی که هیچکس نمیپذیرد، هیچکدام از اطرافیان، قبولش نمیکند، آدم، اینجور لحظهها معنیِ دقیق و درست تنهایی را خیلی خوب میفهمد و فقط کافیست ترس آن تنهایی به او فشار بیاورد یا فکرِ سختیهای پس از آن تصمیم، کلافهاش کند، آنوقت باز برمیگردد به عقب؛ به گذشته؛ به روزها و شبهای پیش از آن تصمیمِ مهم..و دیگر چیزی که تا آخر عمر پر نمیشود و با چیزی یا حسی دگرگون نمیشود، حسرتیست که نه به خاطر دورشدنِ از هدف و انگیزهی آن تصمیم، که بیشتر از ناتوانیِ درونی آدم خبر میدهد؛ انگار آدم فهمیده است که توهم قدرت با قدرت واقعی فرق دارد و ضعفِ خودش را مجبور است پسِ ذهنش تا همیشه نگه دارد.»
یادم نمیآید در کدام یک از کارهای سامرست موام (یا شاید هم یک نفر دیگر)، خوانده بودم که باید با قدرت ادامه داد نه برای فرار از تنهایی یا حتا پناه بردن به تنهایی که فقط و فقط برای خودِ آن کار یا هدف، باید ادامه داد و همهی شرایط و زمینههایش را هم باید جور کرد..و باز یادم هست که خیلی وقتها، آن حرفها را برای خودم تکرار میکردم و به تصمیمهای زندگیام پیوندش میدادم و حتا گاهی مفهومهایی مثل عشق یا تنهایی یا مرگ را هم آشناتر میدیدم؛ که آدم اگر قدرتمند باشد از تنهایی نمیترسد؛ که در تنهایی به خودش میرسد و اگر خودِ قوی و نیرومندی در کار نباشد، هر آن از پا میافتد؛ که عشق، از قدرتِ شناخت و کشف میآید و برای همین خودِ آدم و دنیا را دیگرگون میکند؛ که مرگ، و پذیرشِ سادگی و ناشناختهبودنش، نسبت آدم را با خودش تعریف میکند و... . و هیچوقت از هیچچیزی نترسیده بودم و حالا چه ترسی یا حسِ هراس از چه چیزی بیآنکه بفهمم چنگ زده توی دلم که آن چند خط را نوشتهام و با سرآستین یا گوشهی پیراهن پاکش نمیکنم؟ حتا یادم نمیآید کدام تصمیمِ مهم، پسِ ذهنم بوده که بتوانم از میانش به واهمهی بعدش پل بزنم..
شاید هم بهتر باشد که به بهانهی پیدا کردنِ نامِ آن کتاب و نویسندهاش، سری بزنم به قفسهها و آنقدر آنجا بایستم که این آستانهی غروب جمعه برود پی کارش و من تخته را پاکِ پاک کنم برای برنامههای هفتهی نیامده!



از من ایشان را هزاران یاد باد :