خانهی خلوت..
سالهاست که دوستان نزدیک و خوب من پشت سر هم میروند و با هر رفتنی و تکرار هر نام و تصویری،چیزی به لحظهی من اضافه و یا چیزی از آن کم میشود.هنوز که هنوز است خیلیهاشان ، نزدیکترینهای من هستند و همیشه تازهاند و برایشان حضور دارم.قدمزدنهای طولانی و پیدر پی ..خندههایمان..گپزدنها و درددلکردنهایمان..سکوتمان..
این واقعیت دارد که روز به روز کوچ آدمها بخشی از زندگی را سوت و کور میکند..
در ذهنم،نقطهنقطههای نقشهی جهان را به هم وصل میکنم و خودم را در «ما»ی بزرگِ خوشایندی تجسم میکنم که به اندازهی همین بارانِ تندِ پشت شیشه پرشور و پرنفس است..
یک روز،یکی از این آخرین کافهنشینیها را در لحظه برای خودم ثبت کردم.کافهی طبقهی زیرین جامجم و غیبت چنددقیقهای لیلی،بهترین فرصت نوشتنِ یکی از این آخرین تصویرها بود.
" اینکه آدم عصر بیحوصلهی جمعهاش را کنار یک دوست با گپ و قهوه و خنده و بغض و دلتنگی و شادی و...بگذراند،خیلی خوب است .لیلی،چند هفته دیگر باید برود آنکارا برای مصاحبه و گرفتن ویزا و این جور چیزها.دروغ چرا،من از این سفرها،ته دلم خیلی شاد نمیشوم .یک جور غمِ ناخواستهی چسبندهای راه گلویم را میگیرد..خب این واقعیت که روز به روز تنهاتر میشوم خودش را بیشتر نشان میدهد این جور وقتها.اما چیزی که آرامم میکند یا دستکم انقدر به خودم میگویمش تا به زور آرامم کند،حال و هوای تازهی دوست است در سرزمینِ تازه.این را از همان اول..از همان روزی که برای سارا رفته بودم فرودگاه تا همین امروز که دیگر حاضر نیستم برای خداحافظی کسی بروم فرودگاه مدام به خودم گفتهام و میگویم.
پیش چشمم روشن است که ویزایش را میگیرد.شکی ندارم و میدانم پیشبینیهایم این جور وقتها همیشه درست از آب در میآیند..پس مطمئنم که چند ماه بعد در شهر زیبای بوستون در دنیای نو یکی بر سر خودش میزند و یکی بر سر کتابها و اگر دست دیگری بماند بر سر تجربههای تازه خواهد کشید. و یکتنه در برابر هر مشکلی قرار است بایستد و کاش حواسش باشد و یادش نرود که هر جا باشد،من و همهی عزیزانش کنارش خواهیم بود و درست است که مرا با این روپوش کیمونویی خوشگل سورمهای رنگم و این شال آبیام نمیبیند و دست هم را نمیگیریم اما صدا و کلمههایمان که هستند..مهرمان که هست..عشقمان که هست.من یاد گرفتهام عشق و دوستی،با ندیدن کم نمیشود اگر درست در دل قرار گرفته باشد.من یاد گرفتهام وقتی کسی را دوست داری،از راه دور هم انگار که کنارش راه میروی و سرت را روی شانهاش میگذاری...و البته که چقدر برای تنهایی هنوز نیامدهاش شادم از درون.و البته که پسِ آن تنهاییِ نیامده دلم میخواهد سخت عاشق بشود..از آن عشقها که چشم آدم را برق میاندازند..
امروز خودش میگفت« زندگی به همین تجربه کردنهایش است» من اینجا در این دفتر جغدیام مینویسم تا همیشه این جملهاش را در گوشش تکرار کنم..تا اگر آنجا ناله کرد و غرغر کرد این روزهای پر تشویش تهرانش را یادش بیندازم تا بداند دلش میخواست-از صمیم قلب میخواست- که از پس این آشفتگیها پا به دنیای نو بگذارد و من میدانم که میگذارد و خوب هم قدم برمیدارد..حواسم باشد این ماههای باقیمانده را کنارش باشم تا دلش کمتر بگیرد.عطرش را بو کنم و صدای خندههایش را بیشتر بشنوم...."
آمد و کلمهها نصفه و نیمه رها شدند اما به نظرم همین اندازه هم کافی بود که وقتِ دلتنگی به سراغش بروم.مثل همین امروز که دلم هوس همان طعمِ چای را دارد که اولین بار برایش درست کردم..همین اندازه برای ثبت در این خانهی خلوت کافی بود که یاد بگیرم چگونه در تنهاییِ خودم، لحظههای خوب را تکثیر کنم و بدانم همهشان همین نزدیکی حضور دارند..باغهای پاییزی شهر بهاره را تجسم کنم یا لباسِ فارغالتحصیلی هانی را..دلم غش کند برای مادر شدن سارا و اینکه فرزندش را تا چند نخواهم دید یا انتظار بکشم تا مریم بیاید..منتظر رویا بمانم که هر روز عکسی از راستین بگذارد یا نامههای سمیه را بخوانم و کمی روحیه بگیرم..همهشان همین نزدیکی هستند.کنارِ این روزهای من..
از من ایشان را هزاران یاد باد :