غریبانه
قضیه از اینجا شروع شد که به یاد باشو و سوسن تسلیمی گرامی لبخند زدم ..یاد فیلم باشو افتادم و سفر آقای بیضایی...یادم افتاد این فیلم را ابتدا در اکران عمومی در سینما دیده بودم ..و چیزی یادم نمی آید از آن روز از فیلم..فقط در خاطرم مانده که جلوی سینما پدرم دوستی قدیمی را دید و کلی با هم گپ زدند..تا دو یا سه سال بعدش فیلم در تلویزیون نمایش داده شد و منتقدی که آن روز در برنامه حضور داشت..هوشنگ کاووسی بود و یادم می آید که حرفهایش برایم خوشایند نبود چون فیلم را دوست داشتم و تاب هیچ نظر مخالفی را نداشتم..و یادم است که نقدحمیدرضا صدر را دوست داشتم و اگر درست یادم مانده باشد ..در خصوص نقش زن و نگاه خوبی که به زن شده بود در این فیلم اشاره کرده بود...امروز بعد از آن همه سال..هنوز اما جمله های هوشنگ کاووسی خوب در خاطرم مانده..لحنش..اشاره هایش..انگار همین دیروز نظرش را شنیدم درباره ی فیلم...نظرش را برای عزیزی بازگو کردم...سکوت کردو...فکر کرد.."راست می گه ها...این طوری هم می تونه باشه.." و احساس کردم اگر حرفی درست و پویا باشد می تواند حداقل آدمها را به فکر وادار کند...حتی اگر آخر سر همه ی نظرها رد شوند یا تایید شوند..... یک نقد پویا آدم را به اندیشیدن وادار می کند..تاریخ مصرفی ندارد..بیننده را با فیلم درگیر می کند..آدم مجبور می شود نظراتش را نو به نو کند با فرایندی توام با تفکر....و فکر کردم چقدر فضای نقد جامعه ی من کم شده است از این آدمها...آدمهایی مانند مجید اسلامی -که برایم عزیز است..که گاهی من را یاد ژان کریستف می اندازد-.....بعد دلم خواست به خیلی ها ناسزا بگویم که بدون هیچ نو آوری و خلاقیتی می نویسند از هر آنچه می بینند ..خوب و بد ..و سلیقه های سطحی شان را در قالب هر جمله ای اینجا و آنجا تحویل آدمهای نسل من می دهند و دارند از خیلی ها درک فیلم خوب دیدن را می گیرند.حس زیبایی شناسی را کم می کنند ..بیننده را راحت بین می کنند....و فقط به واسطه ی حضورشان در گروه یا باند یا هر اسم دیگر ی که دارد می گویند و هستند و هستند...چشمم به تصویر روی جلد شماره ی دو نافه افتاد و دلم گرفت که این نشریه با همه ی کاستی هایش در این برهوت می خواست راه خودش را پیدا کند و حرکت کند...آقای آزرم عزیز و همه ی دوستانش که با ذوق و شوق حرکتی را آغاز کردند و حالا نگران از ادامه ی مسیر...خسته نباشند!
نمی دانم ناسزاهایم را باید ادامه دهم یا نه...بشوم همان دختر خوب و مودب و فکر کنم که ..
امروز برای من اولین روز پاییز بود...
قطره های باران محکم به شیشه ی اتاق می خورند...
دستم را دراز می کنم کتاب "ترجمه ی تنهایی " را برای بار چندم در دست می گیرم..و باشعر "آدمهای روی پل " شیمبورسکا که صفی یزدانیان دوست داشتنی در یکی از نقدهایش آورده..کمی حالم جا می آید...
من و تو همان آدمهای روی پل هستیم که با حرف زدن برای هم کمی احساس خوبی پیدا می کنیم...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت 21:48 توسط الناز بهنام
|
از من ایشان را هزاران یاد باد :