مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی
خانهشان از این خانههای سهطبقهی قدیمی بود که در طبقهی همکفش یک زیرپلهایِ جانانه دارد. گفتم اگر اینجا خانهی من بود آن اتاقِ روشنِ طبقهی سوم را برمیداشتم که رو به بام است و پنجرهی بزرگِ قدی دارد. گفت اینجا، این پایین که کسی نمیآید و آمد و رفتِ آدمها را میشنوم، راحتتر تمرین سکوت میکنم.
گفتم آستانهی سکوت که برسد تمرین نمیخواهد. خوداخود آدم لال میشود یا از چیزهایی میگوید که همهشان را در دایرهی بزرگِ گریز قرار داده است و فقط خودش میفهمد. درست مثل وقتی که از خیابان شلوغ رد میشوی و میدانی از آلودگیِ هواست که نفست بالا نمیآید اما به محضِ دیدنِ اولین نفر از ترسِ گفتنِ جملهی تکراریِ «هوا چقدر آلوده است» لبخند میزنی و حواست را جمع میکنی که تهِ کلمههای او سرت را به اشتباه بالا و پایین نبری که تایید یا ردِ کلامش برهم بخورد. اختیارِ سکوت برای زمانیست که آدم حرفهایش را به کسی که باید، گفته ولی قلابش گیر نکردهاست و کلمهها بیآنکه برسند، گموگور شدند. برای وقتیست که آدمِ روبهرویت همه چیز را میداند و چیزهایی را هم که نمیداند نباید بداند. تفاوتِ زیر این پلهها با آن بالا، فقط در چگونگیِ تسکین و یا میزانِ تحملِ اندوهِ سکوت است. اینجا گمانم تو، و آنجا من، راحتتر تاب میآوریم.
پ.ن. عنوان، شعریست از سعدی.
از من ایشان را هزاران یاد باد :