عکس آبی

روزهای پایانی جنگ جهانی دوم بود. جایی بودیم نزدیک مرز ایتالیا و فرانسه. درست یادم نیست در خاک فرانسه بودیم یا ایتالیا . سربازهای آلمانی در صفی منظم ایستاده بودند انگار نه انگار که قرار بود به اسیری بروند . من عکاس بودم و قرار بود از سربازهای آلمانی عکس بگیرم . روز آخر کارم بود و  فردایش  تولد مادرم بود و من از مغازه ی کوچکی از یک خانم اسپانیایی چشم درشت، یک مجسمه ی رقصان گرفته بودم . مجسمه ، تندیس زنی بود به رنگ قرمز که دو دستش را بالای سر کشیده بود و گوشواره های حلقه ای بزرگ داشت . از آن ها که یولیا همیشه عاشقش بود .کارم زیاد طول نمی کشید . تعدادشان آنقدر زیاد نبود . سرباز سوم یا چهارم چیزی می خواست بگوید . همه ی حواسم را جمع کرده بودم تا بفهمم از داخل صف چه چیزی می خواهد به من بگوید . نفهمیدم . می ترسیدم که تک به تک گفتگو کنم . نمی خواستم شام فردا شب در خانه را با چیز دیگری عوض کنم . به تولد مادرم فکر می کردم و خوشحال بودم که بعد از یک سال به خانه می روم . قیافه ی جالبی داشت . از آن صورت های استخوانی که پایین گونه اش فرورفته است . نگاهم را از صورتش می دزدیدم . چشمانش آبی بود . اما از دور به نطر نمی رسید که آبی ست . کک و مک چندانی هم نداشت حتی زیر آفتاب .

یک لحظه فکر کردم که بروم و بپرسم که چه می خواهد. دلم برایش نمی سوخت .  می ترسیدم بلایی سرم بیاورد . انگار چاقویی از پایین شلوارش در می آورد و مرا می کشت . شاید هم یک سیگار ساده می خواست . یک سیگار برگ . یا شاید می خواست که یک عکس تکی ازش بگیرم و برای دوست دخترش بفرستم . دوست دخترش از آن دخترهایی بود که در زمستان دامن کوتاه می پوشند و پوتین پوست به پا دارند  و یقیه ی پالتوی کوتاه خزدارشان را بالای گردن می آورند . از خودش زیباتر بود . حتی قدبلند تر . به فرم پاهای دختر که رسیدم نفهمیدم چه شد که دیگر در صف ندیدمش. آقای لورانت کمی آن طرف تر با تعدادی سرباز آلمانی حرف می زد . سربازها پشتشان به من بود . نفهمیدم صورت دوست پسر دختر قدبلند بینشان بود یا نه . دست کشیدم روی دوربینم . نمی دانستم آقای لورانت با عصبانیت چه می گوید . مهم نبود . به هر حال فردا تولد مادر بود و من با مجسمه ی رقصان قرمز رنگ گوشواره بلند قرار بود سوپ و گوشت و شراب بخورم . گرم گرم..

 

سرباز چشم آبی سرش را برگرداند..حدسم درست بود بین آن چند سربازی بود که لورانت سرشان فریاد می کشید..سرم را سریع برگرداندم ..وقتی نگاهم می کرد حواسم را به پاک کردن دوربین دادم ...حتی زیر چشمی هم نگاهش نکردم ...از سربازهای صف تعدادی عکس گرفتم و می خواستم از آن منطقه ی مرزی خارج شوم...هنوز یادم نیست خاک ایتالیا بود یا فرانسه...فکر کنم علتش همان چند دقیقه ی بیهوشی است..یادم نیست دقیقا کی از حال رفتم ..فکر کنم سرباز چشم آبی چیزی به سمتم پرتاب کرد..اما خوب که یادم  می آید دستش بسته بود...ولی نه اگر دستش بسته بود نمی توانستم ببینم که با چاقو به شکمم ضربه زده...شلوغ شد..سرم گیج رفت...شاید سرباز چشم آبی می خواست از شلوغی خبر دهد و من جدی نگرفتم...شاید هم می خواست  بگوید " آشغال دوربین به دست..چند دقیقه ی دیگر می میری " اما بعید می دانم..موقرتر از این حرف ها بود ...یا دست کم به آن دختر قدبلند نمی آمد که دوست پسر بی ادبی داشته باشد..پرستاری که سوزن را از دستم بیرون آورد شبیه همان دختر قدبلند بود..نمی دانم  قد کوتاه یولیا به که رفته بود..به زبان فرانسه راجع به حال و روز من حرف می زدند و من با همان زبان ناقصم فهمیدم که اوضاع بسیار خوبی دارم و می توانم بلند شوم و بروم خانه..لبخند زدم و خواستم تشکر کنم و بگویم که  من آدم قوی وورزشکاری هستم و یک شلوغ کاری معمولی چیزی نیست که از پسش بر نیایم..و حتما متوجه شده اند  که یک بیهوشی ساده و کوچک دلیلش کمی فشار کار و دوری از خانواده است و خواستم بگویم تولد مادرم است و به سلامتی پرستار قدبلند مست می کنم که دو نفر مرا از روی تخت خودم به تخت دیگری پرتاب کردند و احساس کردم که پایم به شدت درد می کند..خواستم حرفی بزنم که دیدم در راهروی عجیب و غریبی هستم و باز بعدش یادم نمی آید....این بار آن ها بیهوشم کرده بودند این را مطمئنم...

گروه بزرگی از نوازندگان روسی ، قطعه ای را می نواختند..شاید در مسکو بودم.شاید هم در جایی شبیه مسکو..دختری قدبلند با باسنی بزرگ مرا به رقص دعوت کرد ..رقصیدم..مست بودم و دختر را می بوسیدم. خوشحال بودم و نمی خواستم آن لحظه تمام شود .موقع رقص نگاهش می کردم ولی او مرا نمی دید . خوب که فکر می کنم یادم می آید که دوست دختر سرباز چشم آبی بوده یا کسی شبیه او و من در آن لحظه مقابل آن گروه نوازنده ی روسی هرگر به یولیا فکر نمی کردم .

پاهایم را محکم روی زمین می کوبیدم. می خواستم به دختر بفهمانم که از سرباز چشم آبی قوی تر و زیباترم . یادم نمی آید فهمید یا نه..آن جایی که بعد از رقص باید حرف می زدم و حالت چشمانش را می دیدم تا بفهمم ،یادم نمانده..

پای راستم می سوخت..احساس می کردم درهوا معلق مانده ام..پرستار قدبلند کنارم ایستاده بود و با دکتر قدبلندتری آرام حرف می زدند..مرا نگاه کردند نگاه دکتر یادم نمانده .اما نگاه پرستار شبیه نگاه های عذاب آور مادر بود وقتی سرما می خوردم..یا وقتی اولین بار گفتم که با یولیا باید ازدواج کنم...خیلی ساده به زبان خودم به من گفتند که خیلی هم اوضاع خوبی ندارم و از خودم خجالت کشیدم  که زبان فرانسه ی وحشتناکی داشتم. واقعیت این بود که من یک پایم را از دست داده بودم...نمی دانم کدامشان این را گفت... فکر می کردم شوخی احمقانه ایست که سرباز چشم آبی ترتیب داده و همه ی آن زیر لب حرف زدن هایش همین شوخی خنده دار بوده.و لعنت به من که زبان آلمانی وحشتناک تری داشتم...هر چه بود در آن لحظه از آن سرباز چشم آبی متنفر بودم . بعدش یادم نمی آید چه شد....این بار خودم ، خودم را بیهوش کردم  نه برای اینکه تولد مادرم قرار بود روی تخت بیمارستان باشم ..یا دیگر نمی توانستم برقصم...دلیلش این بود که من روی صندلی چرخ دار از یولیا قد کوتاه تر به نظر می رسیدم...و این فاجعه بود..

کمی  پیش از ساعت چهار بعد از ظهر

اسم کتاب یادش نمی آمد. در زمینه ی حافظه ی اسمی وضعیت خوبی نداشت . طرح روی جلد کتاب یادش بود. چند تا زن بودند با تعدادی مرد که داشتند به بالا نگاه می کردند آفتاب توی صورتشان بود . به چیزی در بالای سرشان  نگاه می کردند و دستشان را گرفته بودند بالای چشمشان که آفتاب اذیتشان نکند  .  کتاب در زمینه ی عکاسی بود . اصل کتاب فرانسوی بود . فرانسه هم که بلد نبود . هیچ وقت هم از بچگی زیر بار نرفته بود که زبان فرانسه زبان شیک و قشنگی است.  با خودش فکر می کرد از همان شب که مامان دیر کرده بود و اولین دعوای جدی مامان و بابا را دیده بود از زبان فرانسه بدش آمده بود . همان شب  که مامان به بهانه ی کلاس فرانسه دیر آمده بود خانه .

دست هایشان قشنگ بود . دست های همه شان .انگشت هایشان  بلند و کشده بود . ناخن هایشان  بلند نبود چندان و کیف می کرد از ناخن های کوتاه روی انگشت زن ها. دیگران  می گفتند که چون خودش نمی تواند  ناخن بلند کند  و حوصله ندارد که به ناخن هایش برسد این حرف را می زند تا خودش و میلش را توجیه کند  . اما خوب می دانست در این سن دیگر هیچ نیازی نداشت که خودش را برای کسی توجیه کند . نیاز نداشت تا جان بکند تا خودش را برای کسی ثابت کند .

چند دقیقه بیشتر زمان نداشت ولی باز اسم کتاب یادش نمی آمد. انگار دلشوره ی شب امتحان داشت به سراغش می آمد . در عکس روی جلد در دست زنی  یک  دوربین بود که لنزش به سمت   چشم های جمع شده ی پسری نوجوان  بود . ولی فوکوس کل عکس روی جلد کتاب به صورت زنی بود که لبهایش را جمع کرده بود . و حدودا پنجاه ساله بود عینک آفتابیش خیلی تیره بود . حلقه ای ساده دستش بود . با فرم و شکل قشنگی دستش را بالای چشم راستش گرفته بود و چشم چپش کمی جمع شده بود . لباسش آبی بود . همیشه لباس آبی به مامان می آمد . عاشق صورت استخوانی مامان بود  و هیچ وقت از مامان نپرسید که چرا حلقه ی ازدواجش را حتی یک بار هم دستش نکرده  . بازوهایش ورزشکاری بودند و بابا وقتی سرحال بود مشت می زد به بازوهایش و با شیطنت می گفت "اوهوم..سفت تر شدند .." مامان هم اگر سر حال بود خودش را لوس می کرد و با خنده می گفت که دردش آمده و چقدر دست بابا سنگین است و وقتی سرحال نبود همان ها را با داد و عصبانیت می گفت و دیگر خودش را لوس نمی کرد.

مهم نبود خب اسمش. می توانست  راجع به کتاب توضیح دهد و بگوید که نامش را فراموش کرده  . یا اصلا چرا باید به همه ی پرسش ها راست جواب می داد .می توانست به دروغ اسم کتابی دیگر را ببرد.نمی فهمید چرا خانم منشی که مقابلش نشسته بود  انقدر با همه حرف می زد..انقدر با همه شوخی می کرد..و فکر می کرد که چرا خودش  حوصله ی حرف زدن با آدم ها را کم کم دارد از دست می دهد . مادربزرگ اگر زنده بود  می گفت که حتما دچار افسردگی شده  ولی خودش می دانست  که هیچ وقت به این اندازه در همه ی زندگیش شاد نبوده و می دانست که افسردگی ندارد و از همه ی آدم های دور و برش شادتر است....

-          حواستون کجاست ؟ خانم افسری با شمام...بفرمایید

مبهوت نگاه کرد به خانم منشی. تشکر کرد و گفت که برایش کاری پیش آمده و باید برود  و نوبتش را به کس دیگری بدهند  ...

خوشحال بود . از این کارهای بی برنامه خوشش می آمد . نشستن جلوی یک آدم  و حرف زدن از خودش و کارهایش و روزمرگی هایش در آن لحظه برایش معنا نداشت. می توانست به خانه برود . برای خودش چیزی درست کند . چیزی مثل ذرت  .ذرت بو داده. از آن ها که روی بسته شان نوشته : یک..دو ..سه..و دراز بکشد روی کاناپه و بشقاب ذرت های داغ را روی دستش بگیرد و از صدا کردن دانه دانه ی ذرت ها زیر دندان هایش لذت ببرد.

به اسم کوچه ها نگاه می کرد. شکل کوچه ها برایش جالب بود. . کوچه ی "سادات " .چقدر این اسم برایش خنده دار بود .

-سادات هم می شود اسم کوچه؟

وفکر کرد که مادربزرگ با دلخوری شیطنت آمیزی جواب می دهد که خیلی هم اسم خوبی است . از افتخارات مادر  بزرگ بود پسوند سادات اسمش .

هنوز کلید خانه ی مادربزرگ بین کلید های دسته کلیدش وجود داشت . خانه اش هنوز از وسایلش خالی نشده بود . فکر کرد بهترین کار این است که به آن جا برود و روی تخت مادربزرگ بخوابد  همه ی بعد از ظهر را با همان صدای ساعت پاندول دار دیواری هال  و باز خواب های جالب ببیند مثل همان خواب فروغ که هیچ کس باورش نشده بود چنین خوابی دیده .به هر کسی که گفته بود خندیده بود در دل. و خودش می دانست که یک بعدازظهر زمستانی در خانه ی مادربزرگ فروغ را در خواب دیده بود که برایش از شعر های خودش می خوانده با صدای خودش و به آن جا که رسیده " ساعت نواخت...ساعت چهار بار نواخت " بیدار شده و ساعت پاندول دار هال مادربزرگ چهار بار نواخته شده بود

تخت مادربزرگ برایش کمی کوچک بود و مجبور بود که پاهایش را خم کند و از این کار همیشه خوشش می آمد .انگار که قدبلندی اش اعتماد به نفسش را بالا می برد و با این کار یادش می آمد که قدش کمی از بقیه بلند تر است.

اگر یک سال پیش بود به هادی زنگ می زد تا او هم بیاید و می توانستند تمام بعد از ظهر را کنار هم بخوابند. یاد اولین بعد از ظهری که خانه ی هادی رفته بود برایش هنوز تازه بود . تاپ پوشیده بود با شلوار تنگ . هادی یک تی شرت و شلوار ورزشی. اولین بار بود که پاهایش را بدون کفش و جوراب می دید. حس خوبی بود . دلش می خواست زودتر خوردن چای و شیرینی تمام شود  و حس می کرد که هادی نمی خواهد و هر چه زمان می گذشت بیشتر احساس می کرد که هادی نمی خواهد. فکر کرده بود تا پرده ی اتاق را بکشد و فضا را تاریک کند . اما باز هادی نمی خواست.

چند بار بعد از آن بعد از ظهر باز به اصرار خودش به خانه ی هادی رفته بود. هم رو می بوسیدند اما باز می فهمید که هادی حسی ندارد.بوسه هایش خوب نبودند .تحریکش نمی کرد . به شوق نمی آوردش. بلد نبود با زبانش بازی کند . آخرین باری که با هم بودند در حمام خانه ی دوست هادی بودند. وان داشتند . عاشق خوابیدن در وان حمام بود . در همان  وان حمام  اولین بار بود که به طور کامل با هم رابطه داشتند . اولین بار بود که درد زیادی را  حس کرده بود اما بدون خون و بعدش از مامان پرسیده بود که  مگر می شود  ؟ و مامان توضیح داده بود " می شود" . و مامان پرسیده بود برای چه کسی این اتفاق افتاده و جواب داده بود : سحر.

سحر برای همین روزها بود . اسمش همیشه چاره ساز بود . همیشه در هر خاطره ای بود . با اسم سحر همه ی گره های خودش را باز می کرد . با اسم سحر می توانست خیلی چیزها را پیش ببرد. اما سحر زود رفت . بعد از خودکشی، سحر هم ارتباطش را کم کرد و هر کاری کرد تا برایش توضیح دهد که آن  خود کشی واقعی نبود و می دانست که  زنده می ماند اما سحر فاصله گرفت. سحر نتوانست بفهمد وقتی بعد از رابطه ای کامل در وان حمامی یخ  ، پسری  به دوستش می گوید " هیچ حسی بهت ندارم " . آن دختر می تواند خیلی راحت برود و بمیرد .

از مسیر خانه ی مادربزرگ برگشت به مسیر مطب.

-          من کارم رو انجام دادم ...سریع برگشتم.. بعد از مریض بعدی برم؟

حالش از این من و من  و چشم کج کردن به هم خورد. انگار که منشی  می خواست چیزی  را از ته وجودش  بکند و به او بدهد

-منتظر باشید

 نشست .  اسم کتاب " صد تصویر از آقای عکاس " بود .