انگار قرار بود کسی این روزها بترسد...و من نشنیدم که کسی جایی ترسیده باشد ...جز آنکس که اندیشه اش ترساندن بود...
من هنوز نمی دانم در این شرایط چه چیزی می شود گفت که ارزش گفتن داشته باشد..هنوز نمی دانم چه چیزی می توانم بگویم که به خودم نخندیده باشم...
این خاک این روزها بویی می دهد که وزیدن باد را آرزو نمی کنم....نه که از بوی خون حالم به هم بخوردد..نه ...از به یاد آوردن چهره هایی که خونشان را ریخته اند بی اختیار می شوم در همه چیز و همه چیز...
**************
از بین خاک خورده هایم داستانک کوتاهی را پیدا کردم که اینجا می گذارم تا بخوانی...
اتاق کمی به هم ریخته است..بهانه می تراشم "میز کار که نباید مرتب باشد" صدای پاشنه های بلند زن همسایه می آید که از خرید برگشته است و در کیفش دنبال کلید می گردد..در آپارتمان را باز می کند و همه خریدهایش را روی زمین ..همان جا جلوی در ورودی می گذارد کلید را در جا کلیدی کنار در آویزان می کند و کیفش را روی مبل می اندازد....روپوش و روسری اش را روی دسته صندلی می اندازد...و آبی به صورتش می زند .کیسه های خرید را از روی زمین بر می دارد و به آشپزخانه می رود....به ساعت نگاه می کند و سراسیمه از آشپزخانه بیرون می آید...روپوش و روسری و کیف و کلید را بر می دارد و باز صدای پاشنه های کفشش شنیده می شود...
روی زمین دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم و دستم را روی دلم می گذارم و کمی دلم را فشار می دهم..صدای قدمهای پسر همسایه که می خندد و می دود می آید.پایش به لبه میز می خورد و می افتد باز بلند می شود. مادرش صدایش می کند که میوه اش را باید تا ته بخورد و او نمی خورد و جواب هم نمی دهد . صدای زنگ تلفنشان می آید. پسر می دود که گوشی را بر دارد مادرش نمی گذارد پسر گریه می کند و جیغ می کشد...
می نشینم ...زانوانم را بغل می کنم...روی زمین..جلوی شومینه پر شده از خاکستر سیگار..بلند می شوم...از شنیدن صدای موزیک همسایه کناری تعجب می کنم ..این وقت روز کسی نباید آنجا باشد....مردی را که تا به حال ندیده بودمش روی مبل می نشیند....زن همسایه لبخند زنان با یک سینی که دو فنجان چای دارد از آشپز خانه به سمت مرد می رود....
صدای پاشنه ی کفش زن همسایه باز می آید...دختر کوچکش مقنعه ی صورتی رنگ و کثیف و چروکیده اش را در دست دارد و مدام آب بینی اش را بالا می کشد و ریز ریز صدایش در می آید و مادرش اخم کرده که چقدر بی دقتیهای دخترک در درس دیکته برایش زجر آور شده و آخر سر روزی از دست او دق می کند....
گریه ی پسر همسایه بند آمده و در حال ماشین بازی کامپیوتری اش است و یک لحظه تمام حواسش را جمع می کند تا بفهمد چه کسی از پشت گوشی تلفن مادرش را انقدر آشفته کرده و چه می گوید که مادرش نمی تواند جواب دهد و فقط گوشه ی ناخنهایش را می کند...
مردی که تا به حال ندیده بودمش از غیبت زن همسایه کناری که لحظه ای جلوی درب آپارتمان رفته تا پول شارژ ماهانه را به مدیر ساختمان دهد استفاده می کند و با چشمهایش همه ی زیر و بم خانه را می بلعد...
زن همسایه کیسه های خریدش را مرتب می کند و روپوش و روسری اش روی دسته ی مبل اتاق را به هم ریخته تر می کند...دخترش با بشقاب غذایش بازی می کند و هنوز بغض دارد و در دلش آرزو می کند که زودتر پدر مهربانش ! به خانه بیاید...
طبقه ی بالا، زن ، روی تخت یک نفره ی اتاق خواب پسرش نشسته و به پسرش نگاه می کند که غرق بازی است..به اتاق به هم ریخته اش نگاه می کند و بی تفاوت دستی روی سر پسر بچه می کشد و قبل از اینکه بغضش بترکد از اتاق بیرون رفته...
مردی که تا به حال ندیده بودمش چهره ی مضحکی دارد و انگار زن همسایه نیز فهمیده که چهره اش مضحک است و برای همین سعی خودش را می کند که الکی بخنددو کاری کند مرد نفهمد...
دختر می خوابد...مادرش چیزی رویش می کشد....بشقاب غذایش را می شوید.....به صورتش آب می زند....شماره ای را می گیرد ..
_ بله....یه وقتی می خواستم بهم بدید برای تعیین سطح....
_ اگه صبح باشه بهتره...
_ مرسی.....خوبه
پسر بچه مدام پلکهایش را به هم می زند....چشمانش کمی می سوزد..ولی باز در حال بازی است.....مادرش صدایش می کند که اگر نرود و غذایش را نخورد....غذایش را به گربه ی سیاه می دهد و خودش هم از دست او فرار می کند...و پسر بچه قیافه مادرش را یادش می آورد...وقتی که داشت گوشه ی ناخنهایش را می کند...
مردی که نمی شناسم با همان قیافه مضحکش کمربند شلوارش را می بندد و با لبخند خیلی خنده داری پیشانی زن همسایه را می بوسد و آرام آرام انگار که جایی چیزی را دزدیده خارج می شود...
دخترک هنوز خواب است..زن همسایه پیازی خرد می کند و چشمانم می سوزد ...
پسرک مشغول خوردن نهارش است و مادرش از جلوی پنجره ی آشپزخانه گربه ی سیاه را می بیند که به ساندویچ دختری که روی نیمکت پارک نشسته زل زده است که یکهو پسرش داد می زند و یک لیوان نوشابه ی سیاه می خواهد ..دلم درد می گیرد....
زن همسایه به در تکیه داده و دستش را روی پیشانی اش می کشد و با صدای بلند گریه می کند...سرم درد می گیرد...
بدون اینکه به چیزی فکر کنم می روم .دلم می خواهد هیچ کجا نباشم...و نه مهم است که میز چقدر به هم ریخته است و نه خاکسترهای سیگار اهمیتی دارند...
***********************
پی نوشت : رو در رو به همسایه ام که در پناه تاریکی چیزی روی دیوار می نویسد لبخند می زنم تا شب زیر سقف خانه اش کابوس نگاه مرا نداشته باشد...