ما باید پیدایش کنیم..

این نوشته پیش از این در شماره‌ی ۱۷ نشریه‌ی تجربه منتشر شده است.
*

تعمیرکار سرباز خیاط جاسوس(توماس آلفردسون) ***

 «کسی تعقیبت نکرد؟» این پرسش، آغازگرِ فیلمی‌ست با درون‌مایه‌ای جاسوسی و معمایی که نه تعیقبی دارد و نه گریزی. انگار با همین پرسشِ ساده‌ی آغازین می‌خواهد همه‌ی تصویرها و کلیشه‌های گذشته را به باد فراموشی بسپارد. بگوید که ماجرا به همین سادگی نیست .مظنونین همیشگی و حدس‌های اشتباهی و اعتراف‌های تکراری،تمامِ آن چیزی نیست که پسِ یک فیلم جاسوسی نهفته است.خبری از هیجان‌آفرینی و هراس‌افکنی نیست. آرام‌آرام در خیابان با قهرمانی که شبیه قهرمان‌های فانتزیِ گذشته نیست هم‌گام می‌شویم بدون آنکه نفسمان به شماره بیفتد.

« به هیچ‌کس اعتماد نکن» : کلام بعدی  برای گشایش. رمزِ برپا ماندن در این دوره‌ی سرد و عبوس انگار همین بی‌اعتمادی‌ست. با همین نگاه باید اوضاع سرزمین را در این دهه سامان داد. جرقه‌های پس از جنگ سرد هنوز با یک تلنگر شعله‌ور می‌شوند. اعتماد،ممکن است از آدم‌ها و ساختمان‌های خاکستری-قهوه‌ای این شهر،کشتی‌های با روزنه‌ای بسازد که پایانشان نه شناوری و کناره‌گیری در ساحل که غرق شدن و نابودی‌ست. در این عصرِ بی‌اعتمادی اگر ردِ صداها و نجواها و نگاه‌ها،را گم کنی و لایه‌های نهانشان را نبینی یا باید خودت و گذشته و آینده‌ات را فراموش کنی یا تاوانی هم‌سنگِ مرگ بپردازی. از فندکِ روی میز کافه‌ای در مجارستان تا صفحه‌ای پاره شده از مدرکی در انگلستان، از نگاهی رد و بدل شده در دوردست تا حرکت دستی در همین نزدیکی، همه و همه را باید ببینی..تیز و شایسته.

فیلم تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس،ساخته‌ی توماس آلفردسون، جهانی‌ست برپایه‌ی پرسش و پاسخ. پرسش و پاسخی غیر توامان که پس و پیش می‌شوند و گاهی بی‌ترتیب طرح می‌شوند و بدیهی‌ست اگر ذهنِ مخاطب یاری نکند این جهان،قرص و محکم بنا نمی‌شود.

فیلم، برگرفته از کتابی به همین نام نوشته‌ی جان لوکاره است. لوکاره نویسنده‌ی پرآوازه‌ای‌ست در زمینه‌ی کتاب‌های جاسوسی و معمایی.قهرمان داستان‌هایش جرج اسمایلی نام دارد که در این فیلم، ما را برای کشف کردنِ معما همراهی می‌کند.ما با اسمایلی باید «او» را پیدا کنیم .

 ببینیم تک‌تک اجزای صورتش، دگرگونی‌های لحظه‌ای چهره‌اش،احساساتِ مهارشده‌اش ما را چقدر به «او» نزدیک می‌کند و راستش گاهی  آن نزدیک شدن و پیدا کردن اهمیتش را در همین جزئیات از دست می‌دهد. و یادمان می‌رود برای چه با اسمایلی حرکت می‌کنیم آنقدر که او با چیدمان دقیقی از تصویرها، ذهن را بین گذشته و آینده حرکت می‌دهد. آنقدر که در همان آهستگی ،تخیل و تصور شتاب می‌گیرد.

تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس، روایتگر رویدادهایی‌ست که هر کدامشان می‌توانستند جهانی یکسر جدا را بسازد.از کشته شدنِ زنی روس تا انزوای دانش‌آموزی در دورها،از تنهایی و مهربانی  کانی تا شور و حرکت و لبخندِ  پیتر.و حالا همه‌ی این جهان‌ها یکپارچه گرد هم آمدند تا نماینده‌ی متفاوتی باشند از تریلری به نام جاسوسی-معمایی  که این بار نه بر اساس زد و خورد و کشتار که بر سکوت و اندیشه و گفتار استوار است. چرخ خوردن در خیابان‌ها و دنبال کردن آدم‌ها جایش را به نشستن روی صندلیِ پشت میز و جستجو در کلمه‌ها و رفتارهای دیگران داده است.

اسمایلی، می‌داند با هجوم بی‌امانِ تصویرها و رازها چه کند. با مرور چهره‌های آدم‌های رده‌بالای سرویس اطلاعات جاسوسی بریتانیا(که در فیلم سیرکوس نامیده می‌شود) ماموریت تازه را می‌پذیرد وپس از کنار رفتنِ پرده‌ی خانه‌ی کنترل، و تماشای مهره‌های شطرنج، وارد بازی می‌شود. و خوب می‌داند که نه بازی اول است و نه بازی آخر. تجربه‌اش می‌گوید کارلا و کارلاها تکثیر می‌شوند و این کلمه‌های بیگانه از معنی و رازآلودِ خیاط ،تعمیرکار،سرباز، گسترش می‌یابند طوری که «جاسوس» میانشان، پنهان‌ و پنهان‌تر می‌شود. و شاید امیدوارانه به پایان بازی بعدی می‌اندیشد که دیگر مهره‌ی شطرنجی در دستش نماند و هدیه‌ی «از آنا به جورج با عشق» را پس گرفته باشد.

 

فصل اول

برایم تعریف می‌کرد که دستش را گذاشته بود روی یک کتاب ممنوعه و از همان‌جا گفت و گویشان آغاز شده بود.می‌گفت «بدون اینکه بدونم چاپِ کتاب کار خودش بوده اینو برداشتم»بهش می‌خندیدم که می‌دانستی.دوستش داشتی و درباره‌اش شنیده بودی و آن روز هم مخصوصا رفته بودی کتاب‌فروشی‌اش و دست گذاشته بودی روی آن کتاب.بعد می‌خندیدیم.تا اینجای ماجرا همیشه می‌خندیدیم.تا همان بعد از ظهری که دوست قدیمی‌اش رفته بود سراغش و زارزار اشک ریخته بود و گفته بود «با هر کی می‌خوای باش اما نه با این..دیگه منم باهاش نیستم اما تو هم نباش..» تا همان روز می‌خندیدیم.ازآنجا به بعدش اما فقط می‌پرسید «خب چرا؟»..من می‌گفتم که چون عاشق بودی.می‌گفت «نبودم..عاشق نبودم..هیچ‌وقت عاشق نبودم..یعنی راستش نمی‌دونم دوست‌داشتن فرقش با عشق چیه»همیشه به همین لحظه که می‌رسیدیم بحث را عوض می‌کردم «حالا اون کتاب چی بود؟چرا نگهش نداشتی یادگاری؟»

«تو همون سه تا گونی بود که شبونه وسط بیابون دفن شد»و من به خودم می‌گویم که لحظه‌هایی هست به وسعت همه‌ی تنهایی و بغض سال‌های عمر و می‌پرسم «هیچ‌کس رو نداشتین که اون کتابا رو بسپرین دستش؟» و می‌خندد از ترسِ خودش و دیگرانش. به این‌جا که می‌رسد فقط می‌خندد.ادامه می‌دهم « خب از اون آقایی که تو کوه عاشقش شدی بگو..»دلش با گفتن نیست.هنوز در چند دقیقه پیش چرخ می‌خورد.در چند سال پیش.همان بعد از ظهرِ سرد که به قول خودش رگه‌رگه‌های آفتاب،فرشِ لاکی را هاشور زده بودند.

«چرا گریه‌هاش رو نادیده گرفتم؟ازم خواهش کرده بود..دستام رو گرفته بود و می‌گفت قیدِ این مرد رو بزن..این عشق منه..چرا رفاقت حالیم نشد اون روز؟»من نمی‌توانم دلداری بدهم.همیشه به ناچار این‌جای یادداشت و خاطره‌نویسی‌ها رها می‌شود.می‌گذارم خلوت کند.یادآورش می‌شوم که برای آن دوست قدیمی بهتر شد.«ببین چه زندگی خوبی داره..ببین!»یاد آن همه بیکاری می‌اندازمش.یاد همه‌ی روزهای سربالایی اوین.خیلی افاقه نمی‌کند.برای هردو نفرمان چای می‌ریزد و مرضیه می‌خواند و به خواننده‌های تازه‌کار که قدیمی‌ها را می‌خوانند،ایراد می‌گیرد«آدم،کپی‌کار هم که می‌شه،خوب کپی کنه..کپی کردن چه ارزشی داره که بخوای این شکلی هم کپی کنی»دلم شاد می‌شود که دیگر از یادش رفت یا دست‌کم تلاش می‌کند از یادش ببرد.هنرها و آدم‌های محبوبش را وسط می‌کشم که پرشور شود.می‌خواهم که از صخره‌نوردی‌های هیجان‌انگیزش بگوید و لب‌هایش را به فرمی که می‌خواهم دربیاورد و به لپ‌هایش بادی بیاندازد تا دو دستم را روی صورتش بکشم و اداهای عجیب غریب دربیاورم که بخندد و بگوید«به خدا تو باید هنرپیشه می‌شدی» و خرما را بگذارد در دهانش و بگوید «برای امروز کافیه..بساطت رو جمع کن» و من ته دلم بدانم این قصه هیچ‌گاه پیش نخواهد رفت.

 

آنجا که دریای عمیق آبی، آسمان را در خود غرق کرده بود..

 

این نوشته پیش از این در شماره‌ی ۱۶ نشریه‌ی تجربه منتشر شده است.
*
دریای عمیق آبی-ترنس دیویس(۲۰۱۱) ***

دریای عمیق آبی،از تاریکی آغاز می‌شود و از کلمه‌هایی که نمی‌دانند چطور بیایند روی کاغذ به مثابه‌ی آخرین حرف.گشایش آن‌جاست،جایی میان همان امواج تا می‌رسد به سایه‌های درهم شهر و خانه و ستون نوری قرار‌گرفته میان پرده‌های آویزان در دل پنجره‌ای رو به قامت زنی در آستانه‌ی فروپاشی.

دریا،از هر طرف که نگاهش کنی جور دیگری خودش را نشان می‌دهد از هر سمت،که گرداگردش بچرخی شکل دیگری‌ست و شاید تا  همیشه کشف‌ناشدنی باقی بماند. چرا که بازگوییِ سپری‌کردنِ زمان در اعماقش-اگر که آدم را در خود نکِشاند-توان می‌خواهد،و اگر هم که کسی بازآید و از پسش زنده باشد و همراه موج‌ها –که ردپایش را نیز هزاران بار از ساحل برچیده‌اند-راه را یافته باشد،بی‌شک گفته‌هایی نافهمیدنی خواهد داشت.

آخرین فیلم ترنس دیویس،تکه‌تکه‌های زندگیِ زنی‌ست درتنگنای انتخاب بین تجربه‌کردن دریای عمیق آبی یا زیستن به شکلی دیگر..انتخابی بین مرگ و حیات شاید،کشاکشی میان تمامی حس‌های عمیق بشری از شرم و نفرت و خشم و رنج و هوس تا شادمانی و سرخوشی و شوق با نگاهی به عشق یا دست‌کم با زایشی دوباره از عشق.تکه‌تکه‌های زندگی زنی در خطی میان ثبات و دیده‌شدن و خانه‌ی پرنور به هیجان و آسمان و اتاقی از جنس دیگر اما از آنِ خود.خطی میان روشناییِ آمده از قانون و قضاوت تا روشناییِ برخاسته از پروازی آسمان‌نورد.

فیلمِ گرفته شده از نمایشنامه‌ی ترنس رتیگان –به همین نام-،نمایش بی‌کم و کاست بازگشت به خویشتن است.ما، در مجال‌های گوناگون رویارویی با خودمان، گاهی در قالب هستر،گاه در هیبت فِرِدی یا ویلیام، مدام در پیشگاه حس‌ها و فکر‌ها و تجربه‌هایمان بالا و پایین می‌شویم و با کنار گذاشتن برش‌های زندگیِ هر سه نفر،تلاش می‌کنیم ، آرام‌آرام، چگونگی پاگرفتن عشق و زوال عشق را پیش چشممان پدیدار کنیم.به جستجو و کشف حس مرگ و حس زیستن دست می‌زنیم .و پیدایش این چیستی و طرح این پرسش حتا اگر به جواب هم نرسد باز بی‌بهره و دست‌خالی ما را روانه نمی‌کند.رهسپار شدن به سمت دریای عمیق آبی ،عبور از گذشته‌ای ناخواسته و مروری‌ست بر خاطره‌های پرملال و یا پرامید.شاید شبیه پس زدن خاطره‌ی پدری که یادش همه جا سرک می‌کشد،یا گذشتن از سردی و اقتدار مادری که خودش را به رخ می‌کشد،شاید هم یافتن جان‌پناهی که تلخی جنگ و گزندش را به فراموشی بسپارد،یا تلنگری منجر به راز‌گشایی، که به حرکت وا می‌دارد و در نهایت شناوریِ گریزناپذیری‌ست میان هستی عشق و ثمر و زهر و رنج عشق و باز رسیدن به پرسشی که میان عشق و توهمِ عشق چه میزان فاصله است؟

فیلم،جدا از بحثِ برچسب صفت زنانه و مردانه،بارش روی شانه‌ی قدرت و ضعف زنان است .تقابل سنتی نگاه به عشق و وفاداری و جایگاه امروزی‌تر آن.هستر،نقطه‌ی عزیمت فیلم است.مواجه‌ی عشقش در کنار عشق مادر ویلیام یا خانم التونِ صاحبخانه،جنگ میان زندگی به شیوه‌ی قدیم و پا گذاشتن به عرصه‌ی نفس‌گیر نو است.عصیان،سدشکنی و دست‌زدن به تجربه‌های تازه،زمانی به ویرانی نمی‌کشاند که همراه قدرت باشد.اگر توان و قدرتی نباشد همان جمله‌ی " از وقتی پدرت مرد،خوشی نداشتم" و یا " عشق واقعی بودن با یک نفر است" پاسخگو و توجیه‌کننده‌ی نیاز عاشقانه است و بس.

نیاز هسلر به آغوش،نمایندگی چنین نیازی میان همه‌ی آدم‌هاست.فِردی اگر این نیاز را تنها با خواندن نامه‌ای-که نشان از ویرانی و فرو رفتن معشوق در دوردست دارد-پس می‌زند،اگر به جای تیمار عاشقانه،رنجی را در چشم زن،می‌گذازد،نه نشان از بی‌رحمی یا آشفتگیِ فردیِ خودش که نشان از ضعف کسی دارد که بی‌قدرت پا به دنیای نو گذاشته . فهمیدنِ اینکه " چیزی در من نفس می‌کشد و می‌دانم چیزی در من اتفاق افتاده" قدم اولِ رفتن نیست.گام نخست را جایی باید برداشت که هسلر در پایان گشت و گذارش میان قطعه‌های گذشته،برمی‌دارد.

آری..ممکن است هر لحظه،لحظه‌ی واپسین باشد و آگاه‌بودن به این مهم،خوداخود،نیرومندی می‌آفریند.برخاستن از ویرانی،کار دستان پرتوان یک مرد یا نوازش دست یک زن نیست،آتشی که انگیخته می‌شود و ستون نور پنجره و زندگیِ همیشه در جریان و هم‌همه و شور بچه‌ها میان خرابه‌های مانده از جنگ،نشانه‌های همان امیدی‌ست  که زوال را سوی دیگری می‌برد و قدرتِ بلند‌شدن را می‌بخشد.

*

 پانویس: عنوان مطلب،قسمتی‌ست از شعر « دریای عمیق آبی» از خسرو فانیان