انگار گم و گور شده بودیم در باران.برای من مهم نبود.گلاره هم که گم نمیشد در خیابانهای کنار خانهاش.
-چه نا آشنا میزنن این کوچهها گلاره..
-من هیجان و استرس دارم و میترسم اونوقت صدای تو رگهرگه شده..
خودم هم صدایم را میشنیدم که خشک از سینه در میآمد.منگ بودم کمی و هیچوقت این شکلی گیج و ویج نبودم جز یک بار.
آن جمعه و آن آخرین دیدارِ بچهها. رفته بودم ستاد که یک سر ببینمشان که سر از میدان ونک در آورده بودیم. کاغذهای تبلیغاتی را داده بودند دستم و میخندیدند و میگفتند که کاغذها دست من باشد بهتر است و کسی جرات نزدیک شدن و گیر دادن به من را ندارد.از میدان ونک تا پارک وی را قرار بود راه برویم و من حواسم به گر و گر آدمهای پرچم به دستِ موتور سوار بود که با دندانهای گرازشکلِ خندان از کنار ما حرکت میکردند و ما-من- انگار بینشان گیجگیجی میخوردیم بدون اینکه بفهمیم. بچهها میخواستند تردید را کنار بگذارم.دانه دانه میآمدند کنارم و از تفاوت دو کاندید انتخاباتی میگفتند که برایشان روشن بود بهطور حتم یکیشان پیروز میشود و آن دیگری را از دور خارج میکند.میگفتند که درگیر موج نشوم و دست میگذاشتند روی نقطه ضعفهایم.یکیشان پای فرمان هشت مادهای را وسط میکشید و آن یکی از نقشش در دو دهه قبل میگفت .
« ببین فقط تو انقدر سخت میگیری و تو خودتیا..چه همه شاد و مطمئنیم»راست میگفت.آبتین همیشه راست میگفت و من بیشتر وقتها میدانم که راست میگوید.برای همین در گیرگیرِ بعضی جملههایش همه چیز را تار میبینم. « وقتی عصبانی میشی..نمیشه باهات حرف زد» ترس اینکه حرف نزند حتی برای یک لحظه.
رسیدیم به سر کوچهشان.نشستیم روی صندلی در ایستگاه اتوبوس خلوتِ سر کوچه.
-ئه..گلاره ،میگفتی که این رستوران ایتالیاییه میخواد ببنده و بزنه تو کار رینگ و اسپرت...
-میترسم تنها برم..میترسم اصلا برم...
داغ بود.گر گرفته بود.گفتم که برود و حرفش را بزند و کار را تمام کند.گفت یک ساعته برمیگردد و حرفِ زیادی نمانده.داخل رستوران گرمتر بود و صدای چرخ ماشینها را روی خیسی خیابان نداشت.از وقتی همه رفتند همه فکرم شده ثابت کردنِ خودم به خودم.تنها فکرم شده همین.سر و سوت زندگی گلاره را میدانستم.میدانستم که دستِ خالی باز میگردد.میدیدم در آنجا که زمانی –پنج سال!- خانهاش بوده ،غریبه ایستاده گوشهای و میلرزد.« این همه وقتی که برای دوستات میذاری برام عجیبه» خیلی از چیزهایم برای آبتین عجیب بود.خودم اما نه.خودش حتی نه.انگار که در عجیبی هم گم شده بودیم که به چشممان نمیآمد.میزدیم به کانال خنده و رد میشدیم.حرف جدی که میزدم،میگفت « هان؟» و لحنش غشغشِ خندهی من بود و دیگر تمام میشد.
-سالاد یونانی
بالزامیک را خالی کردم روی گوجه و خیار و پنیر.زیتون را جدا کردم.« میدونستی تنها کسی هستی تو این دنیا که زیتون دوست نداره؟»خودش کاسه کاسه زیتون میریخت در گلویش و جواب هر بار آبتین خفه میشویِ من، با لپ باد کرده،« تا تو هستی نه» بود. ساعت نزدیک یازده شب بود و رستوران کمکم خالی میشد.هنوز چهارده دقیقه مانده بود تا پرشدن یک ساعت.
دفتری که فرستاده بود با نقاشی کلیمت روی جلدش از هر کیفی به کیف دیگر میگشت.با دو تصویرِ لابهلای کاغذهایش. دستهایش را زیر سرش گذاشته بود.شلوار جین و تیشرت آبی.دو تصویر پشت سر هم .یکی با عینک یکی بدون عینک.روی کاناپه دراز کشیده بود.هر بار که تماشایشان میکردم احساس این را داشتم که به زودی سرما میخورد و از گلو درد میمیرد.میگفتم که سردش میشود و بهتر است پتو بپیچد دور خودش.میگفت« شرط داره» برای سرد و گرم نبودنش هر شرطی را میپذیرفتم.برای فینفین نکردنش.برای خندیدنش« دیگه بزرگ نیستی مثل قبل ..مثل اون وقتا که از بالا نگاه میکردی به خیلی چیزا»
دوازده دقیقه مانده بود.
بچههای ستاد میگفتند که شب را دور هم باشیم.تصمیمشان را گرفته بودند که جدی روی مغز من کار کنند « امروز هر شکی باید دود شود»آبتین هم نمیتوانست.اصلا آن روزها،روزهای شک بودند و هیچ نام دیگری نداشتند.دلم میخواست که بحث کنم و پافشاری کنم اما قفل شده بودم.آنها حرف میزدند یکریز.من هم لج میکردم و هیچ چیز نمیشنیدم.از سوپر استار مرغ سوخاری گرفته بودند با سیبزمینی سرخ کرده.همهی سیبزمینیها را سس زدند و من هم با دست ،تکههای سس را پخش میکردم روی سطح سیبزمینی و میگذاشتم در دهانم.
مزهی سرکهی بازامیک روی این پنیرهای شور کجا و آن سسِ سریسازِ روی سیبزمینیهای نیمسوخته کجا..
-میشه صورت حساب رو بیارین
نه دقیقهی مانده را میخواستم بایستم در ایستگاه.دو تصویر با عینک و بیعینک را گذاشتم در کیف.خواستم گوشهی یکی از کاغذهای پخش و پلای کیفم بنویسم که دیگر اصلا دلم نمیخواهد از بالا به خیلی چیزها نگاه کنم و رد شوم.که میخواهم با هر چیز کوچکی بجنگم و به جان خودم بیفتم هر روز ..که اصلا چرا باید انقدر با همه مهربان باشم و همهی دنیا را خوشبینانه نگاه کنم..که اصلا کابوسوارههای شبهای گذشته مگر دست از سرم بر میدارند که من از مقایسهی خودم با دنیا دست بکشم؟ فردا صبح به وقت خودش زنگ میزنم و میگویم....میگویم همهی اینها را.میگویم که دلم میخواهد جور دیگری ببینم چیزها را.وارونه شوم حتی.یا سر و ته بایستم و کجکی بنشینم به تماشا.
روزی که خبر پذیرفته شدنش در کشور دلخواهش را شنیدیم،ارس از شانس بالای آبتین برایم نوشته بود.نوشته بود که این رفیق من چه خوششانس است با یک سال حبس انقدر زود کارش درست شد.گفته بود که هنوز با آن حکم خندهدارش هیچ معلوم نیست کجای دنیا بیفتد و چهوقت بیفتد.
آبتین خوششانس بود که مرا داشت.حتی اگر به قول خودش قدر مرا آنچنان که بایست نمیدانست.
بلند بلند گریه کردن در خیابان چه خوب بود..تا به حال در ایستگاه اتوبوسِ خیابانی که تکنورش ، چراغِ رو به خاموشیِ رستورانی ایتالیایی بود،گریه نکرده بودم.
« گریه که میکنی این دل من ریش میشه»
صفحهی اول دفتر نوشته بودم:"از بچههای آن شب همه جز یکی که در زندان است به جمعیت پناهندهها اضافه شدند و هر کدام که پیام میفرستند و از خودشان حرفی میزنند با بغض صدایشان همراه میشوم و میمیرم برای دلتنگی همهی شبهایشان."
برگشت.با چند کتاب بزرگ و قطور.
-اینا چیه؟
-حرف نزدم.رفتم تو یه اتاق.در رو بستم.تمام یک ساعت رو کف زمین نشسته بودم و پرز موکت میکندم.این چند تا کتاب رو برداشتم که بهونه کرده باشم واسه رفتنم..غرورم اجازه نداد حرف بزنم...ئه؟این دفتره که آبتین فرستاده بود..تموم نشده چه..
-چیزی نگفت گلاره؟
-چرا..گفت که کتابا مگه برای من نیست..
بیرنگ و رو نشستیم در ایستگاه.نفهمیدم چند وقت.ساکت.گفتم که شب بیاید خانهی من .گفت که آخرش چه؟
از آواره شدن نمیترسیدیم هیچوقت.هیچکداممان.نه من و نه گلاره.نه ارس و نه آبتین و نه هیچیک از بچهها. کم تهدید نشده بودیم به آوارگی.به بیرون پرتاب شدن از فضایی به نام خانه.
آوردمش خانه.
خوابید کف اتاق مطالعه و حس کردم زیر پتو میلرزد.کولر را خاموش کردم و از دمنوشهای جانانهام کنار دستش گذاشتم.موهایش، خیس چسبیده بود روی پیشانیاش.
تصویرهای با عینک و بیعینک آبتین را دیگر از کیف در آوردم و چسباندم به دیوارِ کناریِ شیشهی مونیتور.جایشان همین جاست نه در کیفهای آویزان روی شانه.
جواب پیام ارس را میدهم و میگویم که انقدر اسم "پناهنده" را به زبان نیاورد که با هر بار فکر کردن به این نام بر تنم رعشه میافتد.
-چیا ریختی توش؟
-هر چی دم دستم بود..از گل گاوزبون تا این گل صورتیا
مچ بند سفید و سبزم را از کشوی میز کامپیوتر در میآورم که چه هنوز برق میزنند.شاید بهتر باشد کمی آرامتر بچرخم و دگرگون شوم.شبیه همان شب که بچهها "آب روان" صدایم میکردند.« گاماسگاماس دختر جان..»گلاره نانِ تازه دوست دارد.هوس میکنم صبح برایش بگیرم و بساط پنیر لیقوان و نان بربری داغ را راه بیاندازم.
به تصویر با عینک که لبخندِ پررنگتری دارد نگاه میکنم فردا صبحش زنگ میزنم و میگویم که راستش خودم هم بیپناهیام را بیشتر دوست دارم و از گیرِ این فکرها که مدتیست رهایم نمیکند خودم را نجات میدهم.
-با منی؟
-اگر پرسید کدام فکرها؟
-چی؟
-هیچچی...آب بیارم برات؟
-فکر کن فقط گفت که کتابا برای منه و کجا میبریشون
-این آهنگه رو شنیدی؟
صدای پخش را بلندتر میکنم و کنارش دراز میکشم.
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one*
*ترانهای از جان لِنن