« زیبا» را همان‌جور که می‌گویی،بنویس..

BIUTIFUL(الخاندور گونزالس ایناریتو) 1/2 ***

بیوتیفول را همان موقع که در شهر، دست به دست می‌چرخید تماشا کرده بودم.اما امشب دلم هوای تنهاییِ پرپرسه‌ای در گنگیِ خیابان‌ها را کرده بود که بی‌هوا یاد « اوکسبال» به سرم زد..دست به جیب و مرموز و پریشان..

این یادداشت را همان وقتِ تماشا ،برای خودم در گوشه‌ای نوشته بودم..امشب،آنقدر حضورش روی خیابان تاریکِ محله‌مان سنگینی می‌کرد که دلم خواست بی‌بازنویسی گفتارم را با "او" از سر بگذارنم..

*

تنهایی و هیاهوی شهری خاکستری ، طرحِ کوچکی از آن چیزی‌ست که روایت‌گر روی تصویرها نشانده و آیا همین تم کافی‌ست که ذهن ، خودش را برای پذیرشِ این بزرگ‌ترین تضادِ عصر مدرنِ پیرامونش آماده کند؟

این‌طور به نظر نمی‌رسد و فیلم به همین بسنده نمی‌کند و مدام پیش‌تر می‌رود..

لحظه به لحظه درگیری‌ها و پرسش‌ها شکل دیگری می‌گیرند.نمی‌مانیم در همان سطح نخست.نمی‌توانیم بمانیم .حرف‌ها یکی دو تا نیست و جالب این‌جاست بی‌آن‌که برای گفتن از هم پیشی بگیرند، می‌آیند..خودبه خود و بی‌شتاب..

"او" را می‌بینیم در گفتگو با دنیای تیره‌ی مهاجران،با رفتاری دوستانه با کارگران چینی و سنگالی و در نهایت مدام در حال سر و کله‌زدن با مُهرِخلاف ‌به پیشانی‌دارندگان -که تازه این‌ها تنها گوشه‌ای از دنیای آدم‌هایش هستند-..

و سرگیجه از این گنگی ادامه دارد: پیچیدگیِ خط ربط با برادر از یک سو و رفت و آمد‌های تاریک با "زن" از سویی دیگر..چشمانِ نگران و بغض‌زده به آینده‌ی فرزندان از یک سو و اعتماد کردن به زنی که رنگ پوست و زبانش جورِ دیگری‌ست ،از سویی دیگر..

آیا دنیای بی‌اعتمادی به خودی‌ها و اطمینان داشتن به « دیگران» را پیشِ رو داریم؟ آیا حتی آن ذره‌ای از اطمینان می‌تواند بین این همه تنهایی و بی‌کسی روزنه‌ای باشد؟  هم‌رازی  با زنِ مهاجر می‌تواند کمی بارِ آن همه تشویش را سبک کند؟

همه چیز انقدر آرام از جلوی چشم رژه می‌رود که گاهی فراموش می‌شود،"او" که با تک‌تک اجزایش –اجزای صورتش-با ما  رو در رو شده ، تنها یک نماد است از هر چیز آشنایی که به چشم می‌خورد و نگاه‌هایش چنان با لایه‌ای از ناباوری و بهت آمیخته شده که انگار از یادمان می‌رود کس دیگری‌ست.ما نیستیم.ما هنوز فاصله داریم.اما جور عجیبی همراه شده‌ایم.جوری که مرز ذهن‌مان و عینیتِ "او" را یکی می‌بینیم..حتا می‌توانیم برای یک لحظه بایستیم درست میانِ برزخ ذهنی‌اش..

و دیگر از این‌جا که ایستاده‌ایم « مرگ» چیرگی‌اش را جورِ دیگری به رخ می‌کشد.چندی بیشتر فرصت نمانده.حالا درک خودمان را می‌گذاریم جای درک او و تازه می‌فهمیم رهایی ممکن نیست.روی دیوارهای قلمرویی که راهمان دادند فراتر از قرارهای شهر و طبیعتِ آشنا نقش‌نگاری کرده‌اند. احضار روح برای آرام‌کردنِ ماتم‌زدگان این‌جا مفهومی ندارد.نقش‌ها از عجز و ناتوانیِ "او" که حتی نمی‌داند پس از مرگش فرزندانش را چه‌طور آرام کند،خبر می‌دهند..از تلاش برای پس زدن یا عقب‌راندنِ مفهومی که دربرابرش دفاع و قدرت تهی از معنی‌اند..

حالا دیگر خداخدا می‌کنیم از این برزخ بیرون بیاییم.تابش را نداریم .جمع‌کردنِ این همه بی‌سامانی دورتر از توان ماست. می‌گذاریم خودش با همان تنهایی به  جنگ و نگاه و سکوتش ادامه دهد.شاید ما کمی دیرتر به ادامه‌ی ماجرا برگشتیم..کاش آن لحظه دستِ‌کم یک نشانه برای آرامش پیدا شود..

 

هله لویا

یک دوست مسیحی داشتم که دورانی همه‌ی تلاشش را می‌کرد تا من را مسیحی کند.هر کاری هم که می‌کردم تا زور بزنم و بهش بگویم که این بی‌مذهب بودن من دیگر خیلی قطعی و مطلق است و نمی‌تواند با من به نتیجه برسد،فایده‌ای نداشت.مرا سوار ماشینش می‌کرد و به بهانه‌ی چرخ خوردن در شهر از کلیسایشان و آیین‌هایشان و خیلی چیزهای دیگرشان تند و تند و ریز و ظریف می‌گفت.چند سی‌دی از آهنگ‌های گروه کرشان را  هم به من داده بود و خواهش کرده بود یک وقتهایی بهشان گوش بدهم و به نظر خودش روی من می‌توانست کمی اثر بگذارد....یک باری سرسری آهنگ‌ها را گوش داده بودم تا ببینم چی به چی هستند و از بین همه‌ی آن صداها فقط همان "هله لویا "ی معروف یادم مانده . و حالا جریان این خاطره‌ی روآمده چیست!

امروز در محوطه‌ی باغ موزه نشسته بودم و منتظر خانم الف و خانم لام بودم که به قرار صبحانه‌خوریمان برسند. عادت ندارم به حرف‌های پراکنده‌ی مردمی که کنارم می‌نشینند گوش بدهم ولی کلمه‌های رد و بدل شده‌ی دختر و پسرهای نیمکتِ کناری‌ام وسوسه‌کننده بود برای شنیده شدن.

دختر زیبایی رو به آن‌ها حرف می‌زد و تلاش می‌کرد دور و بری‌های خودش را جذبِ کلمه‌هایش کند.یک لحظه لحن حرفهایش و واژه‌هایی که به زبانش می‌آمد ،چنان آشنا بود که تمام خیابان‌های زیر پای ماشین دوستم را پیش رویم آورد."خداوند"ش را جوری ادا می‌کرد که انگار پیامبری به هدایت قومش مشغول است.که انگار دوست قدیمی‌ام به هدایتِ من. از مسیح گفت و معجزه‌هایش.همه چیزشان شبیه هم بود...بین خطابه‌اش تلفنش زنگ خورد و آمد جلوی من ایستاد به حرف زدن. بله درست است! فردِ آن سوی تلفن هم‌نامِ رفیق قدیمی من بود! چند بار خواستم روی شانه‌اش بزنم و بگویم "سلام برسون" اما به نظرم کار جالبی نیامد .خواستم با سر اشاره کنم که "این همونه دیگه..آره؟" دیدم این هم درست نیست..

دستِ آخر خانم الف آمد و ماجرای کشف من نیمه‌تمام رها شد ولی از همان صبح تصور می‌کنم که  دوست قدیمی‌ام دفتر و دستکی تشکیل داده و رئیس پیام‌آورانِ دین عیسی شده.به نظرم آن آهنگ پر از "هله لویا" را می‌گذارد و به شاگردهایش یاد می‌دهد گشایش و پایان اثربخشی‌شان با چه واژه‌هایی شکل بگیرد..

شهر و سینما-1

کنش به سینما رفتن و نشستن روی صندلی‌های سالن‌های پر و خالی و خیره شدن به پرده‌‌ی بزرگی که در پسش هزار و یک تصویر و رازآلودگی نشسته،از کودکی تا هنوز برایم خوشایند بوده و هست. خودِ رفتن به سالن‌های بزرگ و کوچک.حالا گیرم سالن‌های امروزِ سرزمینم چنگی به دل نمی‌زنند..(اما باز فکر می‌کنم نباید رهایشان کرد و هر از چندی سراغشان را می‌گیرم.. )

 **

روزهای زندگی (پرویز شیخ طادی) - 0

«جنگ» از عجیب‌ترین واژه‌های من است.نه معنی دقیقی برایش دارم و نه حس روشن و وصف‌پذیری..و وقتی یک سوی این جنگ نام ایران باشد بی‌شک آن گنگی و گیجی شدت می‌یابد.جنگی که سپری شده یا جنگی که نیامده یا هست..

از همین رو ،دست گذاشتن روی چنین موضوعی –به نظر من- پر از خطرپذیری است.شجاعت خاصی می‌خواهد نشان دادنِ آن‌چه را که رفته.حافظه‌ی این لحظه‌ام به چیز چشم‌گیری در سینمای ایران نمی‌رسد .به چیزی که اثرش را پررنگ و محکم بگذارد یا بتواند گوشه‌ای از آن نبرد طولانی را طوری به تصویر بکشد که از تیزی ماجرا به شعارزدگی و شکست نرسد.

و این آخری که در سالن خلوت سینما فرهنگ تماشایش کردم هیچ نداشت جز نمایش سفارشِ کسی یا کسانی که خستگی‌ناپذیر همچنان به پرکردنِ فرم‌ها و در بوق کردنِ تیپ‌ها ادامه می‌دهند..

ایده‌ی درگیر بودنِ مخاطب با بیمارستان صحرایی و دنبال کردنِ آن‌چه می‌رود در "روزهای زندگی"، از نگاهِ دو پزشک به رویداد جنگ، به خودی خود ایده‌ی بدی نبود ..اما این ایده آنقدر در فضا‌سازی‌های همیشگی و حرف‌های تکراری گم می‌شود که باز از دست فیلم کاری بر نمی‌آید.نمی‌تواند برای چالش تماشاگر با خودش کاری کند آنقدر که اصرار دارد همه چیز را به زور بچسباند ؛از شخصیت‌های تمام‌قد خارج‌شده از قاب تا رویدادهای بیش و کم دست‌کاری شده.

(کاش دست‌کم به رابطه‌ی عاشقانه‌ی زوج پزشک از جنس دیگری وارد می‌شد تا آدم باور کند در میان کارزار هم سخن گفتن از عشق یعنی خودِ زندگی و آن جورِ دیگر بودن .. )

 

پارسال ، در همین لحظه‌ها، دیگر خبر به گوش همه رسیده بود..

سال پیش چنین روزی، نوشته بودم :
« ساعت حدودا هفت و بیست دقیقه با سیل جمعیت از منزل ایشان خارج شدیم،کنار هاله سحابی -که آرام حرکت می‌کرد-..جمعیت به سر کوچه نرسیده بود که ما را متفرق کردند .آن‌ها که جلوتر بودند گفتند که دخترشان را ضرب و شتم و به درمانگاه برده‌اند.ساعت هشت نشده بود که مقابل قبرستان بودیم ..پیشِ روی درهای بسته‌ی فلزی آن‌جا.عکس‌های مهندس سحابی را در دست داشتیم که نیروهای امنیتی ! با بیشترین توانشان جوری از دستمان عکس‌ها را جمع کردند که اگر دستی هم کنده می‌شد تعجبی نداشت..»
.......
«از قبرستان که بیرون آمدیم..شیون جمعیتی کوچه را پر کرده بود و فریاد مادری که پسرش را گرفته بودند و می‌خواست او را هم همراهش ببرند ، گم بود بین آن همه داد و غوغا...صداهای پر‌درد نشان از رفتن هاله سحابی داشت...خدای من.!..باورم نمی‌شد...سست بود بدنم..".پدر را از دست بدهی..در مراسم سوگش آزارت دهند و خودت هم بروی! انقدر باورناپذیر است که هنوز با اینکه گریه‌ی آن جمعیت را دیدم...با خودم می‌گویم حتما شایعه است و همین لحظه‌ها خبرگزاری‌ها تایید می‌کنند که سالم است..".کنار پیاده رو نشستم ...یکی گفت که هنوز معلوم نیست زنده است یا فوت کرده و هر کسی با شنیدن این جمله می‌توانست بهت‌زده از حال برود ...و ما را پراکنده کردند با فحش و کتک . گروهی را که خبر از درمانگاه آورده بودند دور کردند و من هنوز نمی‌دانم چیزی را که شنیدم و گریه‌ای را که دیدم واقعی است یا نه که اشک رهایم نمی‌کند در این لحظه....و نه دستم درد می‌کند و نه کمرم که شوک این خبر- اگر راست باشد- از درد هر چماقی بدتر است. هنوز دستانم می‌لرزد...ما امروز یکی از بزرگان این سرزمین را به خاک سپردیم..با ترس...با لرز...با شنیدن ناسزا..با خوردن کتک..با زندانی کردنِ مردمی که از همه جا آمده بودند...آن پلیس جوان راست می‌گفت امروز به من.." شماها مونده تا خیلی چیزها رو بفهمین " این جمله را با صدای بلند می‌گفت..انگار می‌خواست همه بشنوند..با خشمی در چشمانش که جواب نفرت مرا می‌داد...و این آخرین ضربه‌ی امروز چه بود؟»

پ.ن : چیزهایی هستند که روی آینده بیش و کم اثر می‌گذارند و مرور‌کردنِ خیلی از این چیزها ،گه‌گداری برایم خوب است که بدانم نسبت خودم را با حادثه‌های سرزمینم.روزنگارمان خالی از این نقطه‌ها نیست و هر کدام در دلمان تلخ‌ترین روز‌هایی را داریم که حتی زمان،تیزیِ تلخیشان را کم نمی‌کند...

یادآوری آن درد را باید در این خانه نیز بازسپار می‌کردم..

 

باغ بهار

یکی‌شان را گرفتند و آن دیگری دیدار هفتگیِ پشت میله‌ها را تجربه می‌کرد.آن دیگری را هم گرفتند و ملاقات هفتگی درون‌زندانی را تجربه کردند.هفته‌ی پیش آن یکی آزاد شد و او  هم ملاقاتِ هفتگی پشت میله‌ها را تجربه کرد..و حالا امروز هر دو آزادند و پس از سپری کردنِ این همه ماه،کنار هم هستند..دوشادوش هم...می‌توانند سرشان را روی شانه‌ی همدیگر بگذارند یا به چشم‌های هم بی‌واسطه نگاه کنند...و چه‌قدر این خوشی‌ها واقعی و سرشار هستند..

پ.ن : تصویرِ مهدیه گلرو و همسرش وحید لعلی‌پور ،امروز،مقابل زندان اوین

پناهنده

انگار گم و گور شده بودیم در باران.برای من مهم نبود.گلاره هم که گم نمی‌شد در خیابان‌های کنار خانه‌اش.

-چه نا آشنا می‌زنن این کوچه‌ها گلاره..

-من هیجان و استرس دارم و می‌ترسم اون‌وقت صدای تو رگه‌رگه شده..

خودم هم صدایم را می‌شنیدم که خشک از سینه در می‌آمد.منگ بودم کمی و هیچ‌وقت این شکلی گیج و ویج  نبودم جز یک بار.

آن جمعه و آن آخرین دیدارِ بچه‌ها. رفته بودم ستاد که یک سر ببینمشان که سر از میدان ونک در آورده بودیم. کاغذهای تبلیغاتی را داده بودند دستم و می‌خندیدند و می‌گفتند که کاغذها دست من باشد بهتر است و کسی جرات نزدیک شدن و گیر دادن به من را ندارد.از میدان ونک تا پارک وی را قرار بود راه برویم و من حواسم به گر و گر آدم‌های پرچم به دستِ موتور سوار بود که با دندان‌های گرازشکلِ خندان از کنار ما حرکت می‌کردند و ما-من- انگار بینشان گیج‌گیجی می‌خوردیم بدون این‌که بفهمیم. بچه‌ها می‌خواستند تردید را کنار بگذارم.دانه دانه می‌آمدند کنارم و از تفاوت دو کاندید انتخاباتی می‌گفتند که برایشان روشن بود به‌طور حتم یکی‌شان پیروز می‌شود و آن دیگری را از دور خارج می‌کند.می‌گفتند که درگیر موج نشوم و دست می‌گذاشتند روی نقطه ضعف‌هایم.یکی‌شان پای فرمان هشت ماده‌ای را وسط می‌کشید و آن یکی از نقشش در دو دهه قبل می‌گفت .

« ببین فقط تو انقدر سخت می‌گیری و تو خودتیا..چه همه شاد و مطمئنیم»راست می‌گفت.آبتین همیشه راست می‌گفت و من بیشتر وقت‌ها می‌دانم که راست می‌گوید.برای همین در گیر‌گیرِ بعضی جمله‌هایش همه چیز را تار می‌بینم. « وقتی عصبانی میشی..نمیشه باهات حرف زد» ترس این‌که حرف نزند حتی برای یک لحظه.

رسیدیم به سر کوچه‌شان.نشستیم روی صندلی در ایستگاه اتوبوس خلوتِ سر کوچه.

-ئه..گلاره ،می‌گفتی که این رستوران ایتالیاییه میخواد ببنده و بزنه تو کار رینگ و اسپرت...

 -می‌ترسم تنها برم..می‌ترسم اصلا برم...

داغ بود.گر گرفته بود.گفتم که برود و حرفش را بزند و کار را تمام کند.گفت یک ساعته برمی‌گردد و حرفِ زیادی نمانده.داخل رستوران گرم‌تر بود و صدای چرخ‌ ماشین‌ها را روی خیسی خیابان نداشت.از وقتی همه رفتند همه فکرم شده ثابت کردنِ خودم به خودم.تنها فکرم شده همین.سر و سوت زندگی گلاره را می‌دانستم.می‌دانستم که دستِ خالی باز می‌گردد.می‌دیدم در آن‌جا که زمانی –پنج سال!- خانه‌اش بوده ،غریبه ایستاده گوشه‌ای و می‌لرزد.« این همه وقتی که برای دوستات می‌ذاری برام عجیبه» خیلی از چیزهایم برای آبتین عجیب بود.خودم اما نه.خودش حتی نه.انگار که در عجیبی هم گم شده بودیم که به چشممان نمی‌آمد.می‌زدیم به کانال خنده و رد می‌شدیم.حرف جدی که می‌زدم،می‌گفت « هان؟» و لحنش غش‌غشِ خنده‌ی من بود و دیگر تمام می‌شد.

-سالاد یونانی

بالزامیک را خالی کردم روی گوجه و خیار و پنیر.زیتون را جدا کردم.« می‌دونستی تنها کسی هستی تو این دنیا که زیتون دوست نداره؟»خودش کاسه‌ کاسه زیتون می‌ریخت در گلویش و جواب هر بار آبتین خفه می‌شویِ من، با لپ باد کرده،« تا تو هستی نه» بود. ساعت نزدیک یازده شب بود و رستوران کم‌کم خالی می‌شد.هنوز چهارده دقیقه مانده بود تا پرشدن یک ساعت.

دفتری که فرستاده بود با نقاشی کلیمت روی جلدش از هر کیفی به کیف دیگر می‌گشت.با دو تصویرِ لابه‌لای کاغذهایش. دست‌هایش را زیر سرش گذاشته بود.شلوار جین و تی‌شرت آبی.دو تصویر پشت سر هم .یکی با عینک یکی بدون عینک.روی کاناپه دراز کشیده بود.هر بار که تماشایشان می‌کردم احساس این را داشتم که به زودی سرما می‌خورد و از گلو درد می‌میرد.می‌گفتم که سردش می‌شود و بهتر است پتو بپیچد دور خودش.می‌گفت« شرط داره» برای سرد و گرم نبودنش هر شرطی را می‌پذیرفتم.برای فین‌فین نکردنش.برای خندیدنش« دیگه بزرگ نیستی مثل قبل ..مثل اون وقتا که از بالا نگاه می‌کردی به خیلی چیزا»

دوازده دقیقه مانده بود.

بچه‌های ستاد می‌گفتند که شب را دور هم باشیم.تصمیمشان را گرفته بودند که جدی روی مغز من کار کنند « امروز هر شکی باید دود شود»آبتین هم نمی‌توانست.اصلا آن روز‌ها،روزهای شک بودند و هیچ نام دیگری نداشتند.دلم می‌خواست که بحث کنم و پافشاری کنم اما قفل شده بودم.آن‌ها حرف می‌زدند یک‌ریز.من هم لج می‌کردم و هیچ چیز نمی‌شنیدم.از سوپر استار مرغ سوخاری گرفته بودند با سیب‌زمینی سرخ کرده.همه‌ی سیب‌زمینی‌ها را سس زدند و من هم با دست ،تکه‌های سس را پخش می‌کردم روی سطح سیب‌زمینی و می‌گذاشتم در دهانم.

مزه‌ی سرکه‌ی بازامیک روی این پنیرهای شور کجا و آن سسِ سری‌سازِ روی سیب‌زمینی‌های نیم‌سوخته کجا..

-میشه صورت حساب رو بیارین

نه دقیقه‌ی مانده را می‌خواستم بایستم در ایستگاه.دو تصویر با عینک و بی‌عینک را گذاشتم در کیف.خواستم گوشه‌ی یکی از کاغذ‌های پخش و پلای کیفم بنویسم که دیگر اصلا دلم نمی‌خواهد از بالا به خیلی چیزها نگاه کنم و رد شوم.که می‌خواهم با هر چیز کوچکی بجنگم و به جان خودم بیفتم هر روز ..که اصلا چرا باید انقدر با همه مهربان باشم و همه‌ی دنیا را خوش‌بینانه نگاه کنم..که اصلا کابوس‌واره‌های شب‌های گذشته مگر دست از سرم بر می‌دارند که من از مقایسه‌ی خودم با دنیا دست بکشم؟ فردا صبح به وقت خودش زنگ می‌زنم و می‌گویم....می‌گویم همه‌ی این‌ها را.می‌گویم که دلم می‌خواهد جور دیگری ببینم چیزها را.وارونه شوم حتی.یا سر و ته بایستم و کجکی بنشینم به تماشا.

روزی که خبر پذیرفته شدنش در کشور دلخواهش را شنیدیم،ارس از شانس بالای آبتین برایم نوشته بود.نوشته بود که این رفیق من چه خوش‌شانس است با یک سال حبس انقدر زود کارش درست شد.گفته بود که هنوز با آن حکم خنده‌دارش هیچ معلوم نیست کجای دنیا بیفتد و چه‌وقت بیفتد.

آبتین خوش‌شانس بود که مرا داشت.حتی اگر به قول خودش قدر مرا آن‌چنان که بایست نمی‌دانست.

بلند بلند گریه کردن در خیابان چه خوب بود..تا به حال در ایستگاه اتوبوسِ خیابانی که تک‌نورش ، چراغِ رو به خاموشیِ رستورانی ایتالیایی بود،گریه نکرده بودم.

« گریه که می‌کنی این دل من ریش می‌شه»

صفحه‌ی اول دفتر نوشته بودم:"از بچه‌های آن شب همه جز یکی که در زندان است به جمعیت پناهنده‌ها اضافه شدند و هر کدام که پیام می‌فرستند و از خودشان حرفی می‌زنند با بغض صدایشان همراه می‌شوم و می‌میرم برای دلتنگی همه‌ی شب‌هایشان."

برگشت.با چند کتاب بزرگ و قطور.

-اینا چیه؟

-حرف نزدم.رفتم تو یه اتاق.در رو بستم.تمام یک ساعت رو کف زمین نشسته بودم و پرز موکت می‌کندم.این چند تا کتاب رو برداشتم که بهونه کرده باشم واسه رفتنم..غرورم اجازه نداد حرف بزنم...ئه؟این دفتره که آبتین فرستاده بود..تموم نشده چه..

-چیزی نگفت گلاره؟

-چرا..گفت که کتابا مگه برای من نیست..

بی‌رنگ و رو نشستیم در ایستگاه.نفهمیدم چند وقت.ساکت.گفتم که شب بیاید خانه‌ی من .گفت که آخرش چه؟

از آواره شدن نمی‌ترسیدیم هیچ‌وقت.هیچ‌کداممان.نه من و نه گلاره.نه ارس و نه آبتین و نه هیچ‌یک از بچه‌ها. کم تهدید نشده بودیم به آوارگی.به بیرون پرتاب شدن از فضایی به نام خانه.

آوردمش خانه.

خوابید کف اتاق مطالعه و حس کردم زیر پتو می‌لرزد.کولر را خاموش کردم و از دم‌نوش‌های جانانه‌ام کنار دستش گذاشتم.موهایش، خیس چسبیده بود روی پیشانی‌اش.

تصویرهای با عینک و بی‌عینک آبتین را دیگر از کیف در آوردم و چسباندم به دیوارِ کناریِ شیشه‌ی مونیتور.جایشان همین جاست نه در کیف‌های آویزان روی شانه.

جواب پیام ارس را می‌دهم و می‌گویم که انقدر اسم "پناهنده" را به زبان نیاورد که با هر بار فکر کردن به این نام بر تنم رعشه می‌افتد.

-چیا ریختی توش؟

-هر چی دم دستم بود..از گل گاو‌زبون تا این گل صورتیا

مچ بند سفید و سبزم را از کشوی میز کامپیوتر در می‌آورم که چه هنوز برق می‌زنند.شاید بهتر باشد کمی آرام‌تر بچرخم و دگرگون شوم.شبیه همان شب که بچه‌ها "آب روان" صدایم می‌کردند.« گاماس‌گاماس دختر جان..»گلاره نانِ تازه دوست دارد.هوس می‌کنم صبح برایش بگیرم و بساط پنیر لیقوان و نان بربری داغ را راه بیاندازم.

به تصویر با عینک که لبخندِ پررنگ‌تری دارد نگاه می‌کنم فردا صبحش زنگ می‌زنم و می‌گویم که راستش خودم هم بی‌پناهی‌ام را بیشتر دوست دارم و از گیرِ این فکرها که مدتی‌ست رهایم نمی‌کند خودم را نجات می‌دهم.

-با منی؟

-اگر پرسید کدام فکرها؟

-چی؟

-هیچ‌چی...آب بیارم برات؟

-فکر کن فقط گفت که کتابا برای منه و کجا میبریشون

-این آهنگه رو شنیدی؟

صدای پخش را بلندتر می‌کنم و کنارش دراز می‌کشم.

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one*

 

*ترانه‌ای از جان لِنن