می‌گویند مسافرانِ رها برای تماشا و ثبت نور آن‌جا را انتخاب می‌کنند.شهری را که بهشت خطابش می‌کنند و به قامتِ ایستاده‌اش که از ویرانی‌های جنگ برخاسته،چنگ می‌زنند برای دمی شادمانی.لوهاور نام شهری‌ست مشهور به آفتاب‌های خیره‌کننده و نورهای جادویی‌اش.اما نه آن آفتاب و نه آن نورها ،پوشانندگیِ سردِ بی‌حالتِ چهره‌های آدم‌هایی را که از دوردست آمدند،پر نمی‌کند.آدم‌هایی که نه مسافرند و نه خودی.آدم‌هایی که به جای «خانه» در بارها و کافه‌های شهر،همدیگر را پیدا می‌کنند.آدم‌هایی که هرچند بگویند«من جامعه‌ام را دوست دارم»باز بیگانه‌اند.چه آن‌ها که سال‌هاست روز و شب می‌گذرانند و چه آن‌ها که بی هیچ واکنشی نسبت به این نور- که پس از چند روز تاریکی به صورتشان تابیده می‌شود-قرار است پا به شهر بگذارند.

 زندگی‌شان انگار چیز دیگری می‌خواهد. شاید شعله‌ای باید برافروخته شود تا چهره‌های سرد و بی‌حالت را پرفروغ کند؛تا امید و شور را به جوش بیاورد.تا موج رویداد‌های آفتاب‌گون را بلند کند.

لوهاور نام یک سرزمین است.سرزمینی که آدم‌هایش همان‌قدر به صدای مرغان دریایی‌اش عادت دارند که به صدای تیری و کشته‌شدن مردی.سرزمینی که هویتِ آدم‌هایش پنهان است و مهم نیست این آدم واکسیِ ویتنامی باشد یا بازرسی که انگار از دل داستان‌های قدیمی برخاسته تا به تصویر هم‌نوعانِ پیشینِ خودش ،لبخندی زده باشد.لبخندی از جنسِ لبخندی که قرار است به لب ما هم بنشیند.

شاید قرار بر این است که به همه چیز به شکل شوخی نگاه کنیم.لوهاور چیزی شبیه امید از دست‌رفته یا بازیافته است .و اگر باورش کنیم،دوستش خواهیم داشت و اگر نتوانیم اجزایش را به هم ربط بدهیم، ساده‌انگاریِ خطیِ شادی‌گونش،آزارمان خواهد داد.

مارسل و آرلتی بی‌دگرگونیِ ویژه‌ای روز و شب را می‌گذرانند. سال‌ها پیش به لوهاور پناه آورده‌ بودند تا زندگیِ دیگری را فرای چیزی که در گذشته‌های دور سپری می‌کردند،تجربه کنند.شاید به سرزمین نور،بازآمده از سنگینیِ سایه‌های ابرهای سترون در جستجوی آسمانِ بازتری آمده بودند و انگار تنها آدم‌های این شهر هستند که پشت میز خانه‌شان می‌نشینند برای شام.

قهرمانی خاکستری که هم برای برداشتن پنهانیِ نان، با شوخ‌طبعیِ دوست، گنگستر کوچولو خطاب می‌شود و هم می‌تواند وقت کشته‌شدن مردی بگوید:« به هر حال وقت حساب کردنش رو داشت».قهرمانی که آرام‌آرام به ما نشان می‌دهد،آشنایان دوستش دارند و انگار روبه‌روی دریای رخشانِ پیش‌رو ایستاده تا به غریبه‌ها بگوید او و همان آشنایان می‌توانند از پسرک مراقبت کنند.او و آدم‌های شبیه او-که برای هم خودی هستند- می‌توانند با تک‌تک چیزهایی که دارند به یک جمعیت بزرگ برسند و یک نفر از جنس خودشان را رهسپار آنسوی آب‌ها کنند.فقط آنها می‌توانند نیاز هم را بشناسند و برای هم باشند.دیگری همیشه یک گام پسِ آنهاست حتا اگر نامش «پرفکت» باشد.مرز آنها(خودی‌ها) و دیگران(بیگانه‌ها) در فیلم جدا و جدی‌ست.از رنگ چشم تا سایه-روشنِ فضای قدم‌هایشان همه و همه متفاوت است و فیلم انگار این خودی‌ها را بیشتر دوست دارد و از همان ابتدا این مهر را نشان می‌دهد.از همان لحظه‌ای که با موسیقی به دادِ قهرمانش می‌رسد وقتِ پرت شدن وسایل واکسی‌اش تا لحظه‌ی آخر که شکوفه‌های گیلاس را به چشم‌اندازِ کوچک خانه‌اش می‌بخشد.

پیروزی‌شان شگفت‌زده‌مان نمی‌کند. همان لحظه هم که گزارش همسایه را می‌شنویم می‌دانیم پسرک-همان شورِ شیرینی که ناگهان به جان یکنواختیِ روز و شب افتاده- از آب‌ها گذر خواهد کرد و دیگر قلبی از تشویش به تپش نمی‌افتد در لحظه‌ی رویارویی پسرک و تعقیب‌کننده‌اش. سکوت کارگاه در بزنگاه آخر نفس راحتی از پی ندارد ،می‌دانستیم که فیلم آنقدر این خودی‌ها را دوست دارد که لحظه‌لحظه معجزه بارانشان کند.گویی حرفش همین است. "در یک لحظه ،شاید در یک شامگاه،یا یک بعدازظهر دم‌کرده،در چشم برهم زدنی،چیزی شبیه شانس پیش رویت،قرار می‌گیرد تا نقشِ همان موج را برایت بازی کند.تا خودت را بشناسی.که اگر درست بشناسی،غریبیِ واژه‌ی اعجاز از ذهنت بیرون می‌رود."

فیلم،نمایش هم‌دلی و هم‌یاریِ آدم‌هایی‌ست که در گوش مسافرانِ در دوردست می‌خوانند تا آنها هم بدانند که دل‌سپردن به عشق نشر نور دارد و نجاتِ خودی، معجزه‌ی زندگی.

گاه روزنه‌ها چنان برای تابش نور باز می‌شوند که مرز واقعیت و خیال را گم می‌کنند.و شاید تماشاگرِ لحظه‌های پر از شادی و رویای فیلم می‌تواند به جای زندگیِ واقعیِ پاداش‌داده‌شده به قهرمان،خیال کند این قدرت جادویی ذهن است که از این پس با مرد خواهد بود و آن بانوی زردپوش ،تجسمِ این ذهن قوی‌ست برخاسته از باوری که تا آستانه‌ی مرگ به کار خواهد آمد.

پیوستگیِ رویدادها روی لبه‌ی باریک دوست‌داشتن و نداشتن حرکت می‌کنند.گاهی چیدمان ساده‌ی وقایع، دلزدگی و ملال می‌آورد و گاهی از شوق و غوغای آدم‌هایش،انتظار گنج‌های بی‌پایان در درون بیدار می‌شود و خودی نشان می‌دهد.

فیلم می‌تواند در لحظه‌هایی، با طعنه‌هایش به حکم‌های اجتماعی یا قراردادهای شهری، از حس و حال ارتباط بکاهد .گاهی بی‌امان به تکرار گفته‌هایش ادامه می‌دهد و کاش  لابه‌لای بزرگ‌نمایی تصویرهایش کمی میانه‌روی داشت تا قدری از دنیای آرمانیِ دلخواهش رنگ و بوی دیگری هم بگیرد.شاید بازگشت می‌می کنار باب کوچولو آنقدر عظیم باشد که نور و جان دوباره به کالبدِ او بدمد اما همین اتفاق به خودی خود نمی‌توانست حس رهاییِ برآمده از با هم بودن را به ما هدیه دهد؟نیاز داشتیم نظاره‌گر نگاه مارسل و عقب‌عقب راه رفتنش باشیم که گویی از مکانی متبرک به تاریکی شب پناه می‌برد ؟

همانقدر که به گفته‌ی همه،-در جواب کمیسر-«مارسل آشناست» ،آرلتی پیچیده و ناشناس است.

زن، درد دارد و پشت پک‌زدن‌های شبانه‌اش رازآلودگیِ عجیبی نهفته است که در همه‌ی لحظه‌های با او بودنمان منتشر می‌شود. چیزی جدا از غده‌ی درونی‌اش برای پنهان کردن دارد چیزی که خودش را همه جا نشان می‌دهد از واکس زدن کفش خاک‌گرفته‌ی مرد تا خودآرایی‌اش در بیمارستان به وقت انتظار.از خرد کردن پیاز درشتِ پیش رویش تا گوش‌دادن به جمله‌ای که می‌گوید :« به جنوب و به سمت شهری رفتم که او می‌گفت:"انسان‌های عجیبی آن‌جا زندگی می‌کنند.آن‌ها هرگز نمی‌خوابند."»

کتاب ،کتیبه‌ی درستی در دل فیلم قرار داده؛ انسانهای عجیبی که در آن سرزمینِ رویاگون نفس می‌کشند هرگز نمی‌خوابند چرا که انگار خستگی‌ناپذیرند.و بعضی‌هاشان می‌دانند در بیداری چطور گنجایش و پذیرش رخدادهای نو را زنده نگاه دارند؛ بعضی‌هاشان می‌توانند جای خالی آدم‌های محبوبشان را با قدرت فکر یا حرکت یا ذهنشان جوری پر کنند که بازگشتشان، به چیزی شبیه معجزه بماند.

همانها که همدیگر را، سرگردان، در جاده، رها نمی‌کنند. حتا اگر در خیابانی در شهری دور کار کند برای پسرش با آرزو و عشق،راه و نشانی را می‌فرستد.حتا اگر با مرگ دست و پنجه نرم کند،مردش را تنها روانه‌ی خانه نمی‌کند؛ و دیگر مهم نیست اگر در آن شهر دور، مادری یافت نشود و یا داخل خانه کسی بفهمد که تنهاست؛آمدن و رفتن و جنگیدن و ایستادگی  بر سر ماندن و اثبات‌کردنِ خود ،بی‌شک چیزهای تازه‌ای را به داشته‌ها افزوده ؛آنقدر که آفتاب زر را با قدرت بیشتری کنار آسمان گاه مه‌آلود ببینند.

*

۱۴/شهریور/۱۳۹۱ -روزنامه اعتماد