هیچ چیزی نیستند این چند خط جز کلماتی از سر یک بی حوصلگی شبانه....
تلاش نمی کنم که حالم را خوب نشان دهم ...دیگر برای خودم مهم نیست...شاید فردا به طاقت کم و بی تابی عجیبم بخندم..اما در این لحظه های این شب پر تشویش..نمی خندم...چند نامه می خواندم..همه برای کسانی که دیگر نبودشان دارد طولانی می شود...از یک مادر..از یک همسر..از یک دختر..از یک پسر ..از یک دوست...از یک عاشق..از هر کسی که فکرش را می شود کرد...درد درد است..درد آدم را دگرگون می کند.... آدمها همدردی می خواهند...اما با خودم فکر می کنم با بعضی ها هیچ جوری نمی شود همدلی کرد...احساس ناتوانی بد است وقتی دوستت دلش برای پدرش تنگ است و بی تاب است...وقتی دوستت ماه هاست که در بند است..وقتی دوستت سالهاست که کنارت نیست..وقتی دوستت برای سالها کنارت نخواهد بود....همه چیز در این لحظه برایم پر درد است!
******
در زمینی نشسته ام که سالهاست تر نشده
دستم را روی ترکهایش می کشم..
پوست نازک دستم می رود و زمین باز خشن به آسمان خیره شده
زنانی جوان از دور به سویم می آیند
زیبا و رقصان
با لبهایی ارغوانی رنگ
ساکت و شور انگیز
نگاهم می کنند..
هرکدام چیزی را از زیر جامه ی حریرشان بیرون می کشند..
آفتاب ، رگ جامهای بلورشان را جادو می کند
دستشان در هوا می چرخد
زمین سرخ می شود از شرابشان
و من مست
و من دیگر نه در زمینم و نه در...
****
پی نوشت :باید اعتراف کنم دیدن تصاویر ندا آقا سلطان که در مجموعه ای بود از کودکی اش تا زمان شهادتش....و دلتنگی برای یکی از دوستان در بندم...مرا چنان آشفته کرد امشب که همه چیز را تار می بینم.