آب

تنت داغ می شود
شعله هایش را حدی نیست
کسی نمی سوزد اما...
تو هستی و پیراهنت و دستانی که دوستشان دارم...
دستانی که هیچ دستی را نمی سوزاند..هیچ تار مویی را به آتش نمی کشد...
من اما خودم را در سرما غرق کرده ام...
در رودخانه ای عمیق و یخ نفس نفس می زدم
تنم سرد است..
اما کسی را .....
من هستم و پیراهنم و دستانی که ابروی خیسم را صاف می کند..

چه خوب است همه چیز!
نه جرقه ای از شعله ی تن تو مرا ذوب می کند ..و
نه رگه ای از انجماد تن من .. می شود خنکایی برای پوستت....
 
چقدر همه چیز خوب است !

رد پای شبانه

هیچ چیزی نیستند این چند خط جز کلماتی از سر یک بی حوصلگی شبانه....

تلاش نمی کنم که حالم را خوب نشان دهم ...دیگر برای خودم مهم نیست...شاید فردا به طاقت کم و بی تابی عجیبم بخندم..اما در این لحظه های این شب پر تشویش..نمی خندم...چند نامه می خواندم..همه برای کسانی که  دیگر نبودشان دارد طولانی می شود...از یک مادر..از یک همسر..از یک دختر..از یک پسر ..از یک دوست...از یک عاشق..از هر کسی که فکرش را می شود کرد...درد درد است..درد آدم را دگرگون می کند.... آدمها همدردی می خواهند...اما با خودم فکر می کنم  با بعضی ها   هیچ جوری نمی شود همدلی کرد...احساس ناتوانی بد است وقتی دوستت دلش برای پدرش تنگ است و بی تاب است...وقتی دوستت ماه هاست که در بند است..وقتی دوستت سالهاست که کنارت نیست..وقتی دوستت برای سالها  کنارت نخواهد بود....همه چیز در این لحظه برایم پر درد است!

******

 در زمینی نشسته ام که سالهاست تر نشده

دستم را روی ترکهایش می کشم..

پوست نازک دستم می رود و زمین باز خشن به آسمان خیره شده

زنانی جوان از دور به سویم می آیند

زیبا و رقصان

با لبهایی ارغوانی رنگ

ساکت و شور انگیز

نگاهم می کنند..

هرکدام چیزی را از زیر جامه ی حریرشان بیرون می کشند..

آفتاب  ، رگ جامهای بلورشان را جادو می کند

دستشان در هوا می چرخد

زمین سرخ می شود از شرابشان

و من مست

و من دیگر نه در زمینم و نه در...

****

پی نوشت :باید اعتراف کنم دیدن تصاویر ندا آقا سلطان که در مجموعه ای بود از کودکی اش تا زمان شهادتش....و دلتنگی برای یکی از دوستان در بندم...مرا چنان آشفته کرد امشب  که همه چیز را تار می بینم.

 

 

مادریزرگ راست می گفت که اشک ریختن و خندیدن در یک لحظه اتفاق می افتد

چه خوب که آدمی می تواند عاشق باشد و آرام نگیرد.

*

تو از پاهایت هم که آویزان شوی باز

جهان را وارونه نمی بینی

تو ! با هر نفس و با هر حرف

چیزی به دنیا اضافه می کنی که فقط من...

و هیچ کس جز من آن را نمی بیند!

*

من از تشنگی هلاک نمی شوم

خوشید دلم همه ی چشم تو را هم که پر کند..باز

چیزی در چشمت می جوشد!