قسمت کوتاهی از روز و شب من به "مرور کردن " می گذرد...گاهی نمی دانم این مرور کردن چقدر طول می کشد..خودم را می شکافم و گاهی همان طور ساعتها خودم را رها می کنم..

مسلط بودن خوب است.

*

هوس می کنم در کتاب فروشی همان جا که ایستاده ام و زیر و زبر حرفهای حسابی را می گردم...کتاب شعر تو را ورق بزنم..بعد یادم می افتد تو کتاب شعری نداری و شعر هم نمی خوانی و شعر هم نمی گویی..همانجا کتاب را در قفسه می گذارم..

*

همه چیز ساکت و خالی ست و من دلم می خواهد  باغچه ای را آبیاری کنم تا صدای آب هراس مرا از خالی بودن و ساکت بودن ببرد و من باغچه ای ندارم و مادربزرگ سالهاست که رفته و من مجبور می شوم موهایم را زیر آب ببرم و شانه ام خیس بشود و سکوت بار خودش را جمع کند..

*

و تو از شهر دلمرده ی من می روی و من نمی خواهم تا واپسین بار نگاهت کنم.

دور لحظه ای می چرخم ...ساعت تکان نمی خورد. مثل خواب بد پر درد می شوم.باز دور باطل می زنم و پر می شوم از تو و خالی می شوم از هر آنچه نام تو را تکرار نمی کند.

آیا می روی با باد راستی؟

*

هوا روشن می شود و دوشنبه ی غم انگیز من می آید و من دعاگویان ارابه ی اندوهم را به سویی بی بازگشت هل می دهم.