راستی!آیا رفتی با باد؟
مسلط بودن خوب است.
*
هوس می کنم در کتاب فروشی همان جا که ایستاده ام و زیر و زبر حرفهای حسابی را می گردم...کتاب شعر تو را ورق بزنم..بعد یادم می افتد تو کتاب شعری نداری و شعر هم نمی خوانی و شعر هم نمی گویی..همانجا کتاب را در قفسه می گذارم..
*
همه چیز ساکت و خالی ست و من دلم می خواهد باغچه ای را آبیاری کنم تا صدای آب هراس مرا از خالی بودن و ساکت بودن ببرد و من باغچه ای ندارم و مادربزرگ سالهاست که رفته و من مجبور می شوم موهایم را زیر آب ببرم و شانه ام خیس بشود و سکوت بار خودش را جمع کند..
*
و تو از شهر دلمرده ی من می روی و من نمی خواهم تا واپسین بار نگاهت کنم.
دور لحظه ای می چرخم ...ساعت تکان نمی خورد. مثل خواب بد پر درد می شوم.باز دور باطل می زنم و پر می شوم از تو و خالی می شوم از هر آنچه نام تو را تکرار نمی کند.
آیا می روی با باد راستی؟
*
هوا روشن می شود و دوشنبه ی غم انگیز من می آید و من دعاگویان ارابه ی اندوهم را به سویی بی بازگشت هل می دهم.
از من ایشان را هزاران یاد باد :