مرگ به مانندِ اسب تروا
پلهی آخر (علی مصفا) ****
*
در افسانهی تروا، اهالی شهر تروا پس از شکست دادن آشیل، دروازههای شهر را میبندند و اسب چوبیِ ایستاده در خارج از مرزهای شهر را به نشان و گمان پیروزی خودشان بر اهالی آتن میدانند و آن را به عنوان پیشکشی از آتنیان میپذیرند و به شهر میبرند. سربازان یونانی که در اسب تروا جای گرفتهاند، در میگشایند و شبانه، اهالی تروا را در هم میشکنند.
**
رویارویی با شکست
شاید خسرو از پیش هم حدسهایی زده بود اما نقطهی شروعِ راه –راهی منحصر به خودش- همان شبی بود که دور هم برای مراسم سالگرد جمع شده بودند. همان شبی که لیلی، آرام و پنهان اشک میریخت. که آن آهنگ قدیمی شنیده میشد و خاطر لیلی را از پیش چشمش میبُرد به گذشته. گذشتهای که هر چه بود تا آن شب رنگ و بویش مانده بود. گذشتهای که در همهی این سالها حضور داشته بیآنکه دیده شود. گذشتهای نه خالی از عشق و نه خالی از پویاییِ رنگباختهی این روزها. خسرو میتواند راه بیفتد و برود به سر صحنهی فیلمبرداری؛ میتواند در خودش فرو رود و یا باز به ساختنِ ساختمانهای صاف ادامه دهد اما خودش هم میداند هیچ کدامِ اینها افاقه نمیکند و مسیر، جای دیگری نهفته است. چند قدمی دور از ذهن او. دروازهها هنوز بستهاند.
پذیرش شکست
دکتر امین میداند که در جنگ پیروز خواهد شد. پیش از مرگ خسرو به نقشِ او فکر کرده است. بازگشت به سرزمین و ماندنش در خانهی مادری، زمینههای به دست آوردنِ شکوه را وعده میدهد. او از هر چیزی که در اختیار دارد برای به دست آوردن و شکستدادن، بهره میبرد. از تست بازیگری تا قرار گرفتن در موضعِ گفتنِ خبری دروغین پیرامون مرگ. او همان کسیست که سالهای دور آوازش را خوانده و نقشِ عشق را نشانده..شاید با شکستی بزرگ، دیار را ترک گفته و حالا بازگشته.
و رقیب، کسی که در این سالها حضور داشته و در هر چیزی با او متفاوت است. از شکل و شمایل خانهی مادری تا رویارویی با لیلی. رقیبی که باید به اعتبار هر چه دارد، آن شکوه را حفظ کند؛ و به هر چیزی باید چنگ بزند. خسرو، همان رقیبی که گهگدار آدم را یاد تمامیِ فرهنگ و قدمت گذشته میاندازد حالا باید از نوار کاست قدیمی و تکه پارچهی یادگار مادر تا بازپسگرفتنِ خانهی پرخاطرهی قدیمی، همه و همه را به کار بگیرد که شاید بتواند چیزی را حفظ کند. ولی تقابل این دو کنار هم، به شکستنِ خسرو میرسد. شنیدنِ جملهی "تو زنده نمیمانی" از زبان دکتر امین، او را در هم خرد میکند. خبر مرگ، انگار همه چیز را در خودش حل میکند. همه چیز را میشکند. دیگر میداند میدان را به رقیب باخته است. حالا شاید بتواند به صورتِ آن همبازی کودکی سیلی بزند؛ شاید بتواند یک بارهم که شده با دل سیر و خوشخوشک اسکیت سواری کند. کشمکش او با خودش بر سر حفظ آن شکوه، بیشک راه و چارهی تازه ای را میطلبد؛ کسی که از پیش میداند در نبرد هرگز پیروز نمیشود با چه ترفندی باید از دروازهها عبور کند تا رقیب را پس براند؟ در چنین بزنگاهی، فقط چیزی شبیه اسب تروا لازم است.
قطعیت
از همان شبی که طاقچهی کج خانه، داستان لیلی،
باران آن شبِ دور ، و تصویرهای مخدوش حال و گذشته و آینده را از سر میگذرانده ،میدانسته
که جایی در پایانِ آن داستان لعنتی میلنگد. قبرستانِ خالی و سوت و کور و پر از
برگ، دیگر تنها برگِ برندهی دکتر امین در برابر او نیست؛ حکمیست گواه بر جایِ دیگری بودنِ خیال لیلی.
رابطه دیگر رنگی به خود نخواهد گرفت. همه چیز تقریبا تمام شده است. از پیش تمام شده بود. اما این روزها، که مرگ در مرگ پس و پیش میشود شبیه مکان در مکان و زمان در زمان، باید زوالِ تدریجی رابطه یکباره به چشم میآمد. ضربهی محکم لیلی به گوشهی پیشانی و سقوط بر کف زمین سرد، بهترین مقدمه برای آن نگاهِ واپسین به پلهی آخر است.
مرگ
« من گفتم پلهی آخری از همه بلندتر باشه؟»
از پیش به فکر ساختن آن اسب چوبی افتاده بود. میدانست جایی به کارش میآید. از همان روزی که گفته بود پانزده سانت به پانزده سانت آجرهای پلهها را بچینند تا بالا بیاید..تا پلهی آخری بلندتر باشد.
مگر در چنین کارزاری جز با مرگ میشود جورِ دیگری انتقام گرفت؟ جز آن تصمیم و آن نگاه به آخرین پله، مگر قدرتِ دیگری وجود دارد؟ اسب تروا یا همان مرگ در پلهی آخر او را از دروازههای شهر عبور خواهد داد. و او میگذرد درست شبیهِ لحظههایی که در تک تک اجزای رویدادگاهها –این ساختمانها و کوچه های محکم و پر نقش- عبور میکنند. لحظههایی که پس و پیش میشوند؛ گیج میخورند و گنگ میکنند.
حالا نشسته بر بستر مرگ، در اسب تروای چوبی و باید منتظر باشد تا در باز شود که لیلی به او بازگردد.
و مرگ کار خودش را میکند.
از پشت همان میزی که دکتر امین دربارهی چیزی نامعلوم برای لیلی میگوید، اولین ضربهاش را میزند. کلمههای رد و بدل شده را لیلی تاب نمیآورد. پیشگوییها درست از آب در میآید. چیزی سقوط میکند و میشکند که شاید هیچوقت ترمیم نشود.
و لیلی انگار که تازه میفهمد چیزی از دست رفته..چیزی که شاید در سرک کشیدن به آن کوچههای قدیمیِ پرخاطره پیدا شود.
و ضربههای بعدی در راهاند. در تقابل میان خنده و گریه، اغتشاش ذهنی لیلی از میان میرود و با بازگشت روحِ همسر مردهاش، میتواند خنده را پاک کند. خسرو، با آن زندگیِ به ظاهر معمولی، با انتخاب مرگ، پیروزِ میدان است.
/**/
از من ایشان را هزاران یاد باد :