....

آسمان را بارها
 با ابرهايی تيره‌تر از اين
 ديده‌ام
 اما بگو
 ای برگ!
 در افق اين ابر شبگيران
كاين چنين
 دلگير و
 بارانی‌ست
 پاره اندوه كدامين يار زندانی‌ست؟
 
 
محمد رضا شفيعی كدكنی

دوباره و دیگر هیچ!

با چشم‌ها
 
 
  ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای
 
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.
 

 

فرياد برکشيدم:
 

«ــ اينک
 
 
  چراغ معجزه
 
 
  مَردُم!
 

تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
 

تا
 
 
  از
 
 
  کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
 

در آسمان ِ شب
 

پرواز ِ آفتاب را !
 

با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»
 

«ــ ديديم
 
 
  (گفتند خلق، نيمي)
 
پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»
 

 

نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:
 

 

«ــ با گوش ِ جان شنيديم
 
آواز ِ روشن‌اش را!»
 

 

باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:
 

«ــ اي ياوه
 
 
  ياوه
 
 
  ياوه،
 
 
  خلائق!
 
مستيد و منگ؟
 
 
  يا به تظاهر
 

تزوير مي‌کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان
 

  نماز را
 
از چاوشان نيامده بانگي!»
 
 

 


 

 

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:
 

 

«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
 
از ما دليل مي‌طلبد.»
 

 

توفان ِ خنده‌ها...
 

«ــ خورشيد را گذاشته،
 
 
  مي‌خواهد
 
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
 

  که شب
 
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»
 
 

 

توفان ِ خنده‌ها...
 

 

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
 

چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام
 
 
  پيچيد.
 

سرتاسر ِ وجود ِ مرا
 
 
  گويي
 
چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.
 

 

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.
 

 


(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
 

حتا
 
 
  با نان ِ خشک ِشان. ــ
 

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)
 

 


 

افسوس!
 
 
  آفتاب
 
مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
 

با آفتاب‌گونه‌يي
 
 
  آنان را
 
اين‌گونه
 
 
  دل
 
 
  فريفته بودند!
 

 


ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
 

من
 

قطره
قطره
قطره
بگريم
 
تا باورم کنند.
 

ای کاش مي‌توانستم
 
 
  ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
 
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
 

 

ای کاش
مي‌توانستم!

 
 
شعر با چشمها-مرثیه های خاک
ا.بامداد

...

نگاه کن که چگونه فریادِ خشمِ من از نگاهم شعله می کشد، چنانکه پنداری تندیسی عظیم با ریه های پولادینِ خویش نفس می کشد
 
 
شیشه های دانشکده ی مرا شکستند...همکلاسی های مرا آزار دادند...همه چیز را در آن مکان خراب کردند....دوستان بی دفاع مرا وحشیانه کتک زدند... دانشکده ی فنی محبوب من پر از گاز اشک آور و دود است ! و دوستان من بی صدا و بی فریاد و بی آواز با هم بغض می کنند و خشمگین می شوند و من می دانم خشمشان به زودی وقاحت و رفتار حیوانی دشمنان را می کشد..می دانم !
....من دلیل گرفتگی امروز آسمان شهرم را خوب می دانم!....

...

کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین/ ابلیسِ پیروزْمست سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است/ خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

...

بر بساطي كه بساطي نيست
در درون كومه ي تاريك من كه ذره اي با آن نشاطي نيست
و جدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشكيش مي تركد
چون دل ياران كه در هجران ياران
قاصد روزان ابري،داروگ!كي مي رسد باران؟

...

آنچه به دید می آید و/آنچه به دیده می گذرد./آنجا که سپاهیان /مشق قتال می کنند /گستره ی چمنی می تواند باشد /و کودکان/رنگین کمانی /رقصنده و پر فریاد./اما آن/که در برابر فرمان واپسین /لبخند می گشاید /تنها / می تواند /لبخندی باشد/در برابر "آتش"