و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است..
زلزلهی رودبار و منجیل، نه ساله بودم. فوتبالهای جام جهانی نود پخش میشد و یادم میآید شب زلزله، ما در تهران، یکی از بازیها را دورِهمی تماشا میکردیم..هیاهو و فریادهای هیجانیِ فوتبالیِ عمرم هم از همان سالِ قهرمانیِ آلمان شروع شد. اندوه و ناراحتیِ دیگران و تکرار واژهی "زلزله" در شهر پیچیده بود و تصور من از آن حادثه به تصویرهای کوچک و گنگی محدود بود. مفهوم مرگ را میشناختم اما از دستدادنِ تمامیِ آدمهای زندگی، چیز غریب و دورازذهنی بود. آهنگهای غمگین و تصویرهای دختر و پسرهای همسن و سال خودم که پخش میشد، کز میکردم یک گوشه و تلاش میکردم مرگ نزدیکانم را، از پدربزرگ تا آیدا، به سادگی تصور کنم ..چند دقیقه بعدش از فرطِ اشک نفسم بند میآمد.
کمی که از آن شلوغی و اتفاقِ تلخ گذشته بود، یادم میآید که در خانه بحثی جدی میان بابا و مامان شروع شد و تا مدتها دامنهاش ذهن مرا بالا و پایین میبرد.
مامان اصرار داشت که بروند و دو پسربچهی کوچکِ آسیبدیده را که خانوادههایشان را از دست دادهاند، به فرزندی قبول کنند. بابا هم تلاش میکرد تا او را متقاعد کند که نمیتوانند. من همراه مامان، «دلم داداش میخواد..داداش میخوام» راه انداخته بودم و صدایم را هوار میکردم در خانه و بر سر بابا و او خودش را میکشت تا به من بفهماند این موضوع شوخی نیست و میترسد که آنها را نتواند اندازهی من و آیدا دوست داشته باشد و در رفتارش این تفاوت را نشان دهد و آنها را آزار دهد. اصرار مامان و نشانهها و دلیلهایش، مبنی بر اینکه از پسش برمیآیند و میتوانند زندگیِ تازهای به دو نفر بدهند، افاقه نکرد. یادم هم نیست که چه روزی دیگر این بحثها تمام شد و رفت پی کارش.
در ذهن من پسرهای شمالی از همان کودکی چشمِ روشن و موی بور داشتند. چیزی شبیه قیافهی محمدرضا نعمتزادهی «خانه دوست کجاست» . اصلا خود او بودند. خوشگل و مرموز. گاهی آرام و گاهی پر از شیطنت. لابد سر زانوهایشان هم همیشه زخمی بود و سرآستینهایشان خیس از اشک و آب بینی. احتمالا هوای مرا هم داشتند و پسرهای کوچه دیگر به خودشان اجازه نمیدادند، دوچرخهام را به هزار کلک بگیرند تا دورهای الکیشان را بزنند.
حالا هز زلزلهای که میآید، پس بغضی که راه گلویم را میبندد و آرامآرام جایش را به سکوت و بهت و غم میدهد، دو پسرِ کوچک میآیند جلوی چشمم که قرار بود روزی برادرهای من باشند.
نگاهشان میکنم که شبِ اول را کجا و کنار چه کسانی صبح میکنند. به فردایشان چگونه فکر میکنند و همهی نقشههایی که آن روزها در خلوت خودم میکشیدم، یادم میآید و باز گوشهای کز میکنم و مرگِ نزدیکانم را مرور میکنم؛ این بار اما از اشک خبری نیست، انگار فهمیدهام راه فرار است و ذهنم جز امید برای بچههای غمگین امشب، چیزی نمیخواهد.
پ.ن : عنوان، برگرفته از شعر "باد ما را خواهد برد"، فروغ فرخزاد




از من ایشان را هزاران یاد باد :