به بهانه‌ی بازخوانی داستان خواهرانِ جویس..



همه چیز از یک اتفاق نا به هنگام آغاز می‌شود. اتفاق نامعلومی که هر ذهنی را به سمتی می‌کشاند. اتفاقی که نمادش انگار شکستن جامی خالی‌ست. که چون خالی‌ست، جنس اتفاق را درونی می‌کند. درونی‌تر از آنچه بتوان بیرونش کشید. اما هر چه هست پس از آن روز است. پس از آن بیداری و خندیدن در تنهایی. فلج شدن، طرد شدن: مرگ. آگاهی، رضایت، اعتراف: مرگ.

پرسش‌ها قرار نیست پاسخی داشته باشند. یا دست‌کم به آسانی کشف شوند. اخراج یا استعفای کشیشِ سابق کلیسا یا از آگاهی و اشراف آنیِ او بوده و یا از آشکارشدنِ مگوی‌های خانه. اگر از آگاهی یک لحظه‌ای و ناگهانیِ کشیش از چیزی، جام افتاده و یکباره همه چیز پوچ و تهی از معنا به نظر رسیده، لبخندهای پیاپی، تمسخرِ هست و نیست آیین‌ها و قوانینی‌ست که واعظانش خود از چرایی‌شان عاجز شدند و اگر از آشکار شدن رازهای خانه بر دیگران بیاید، خنده‌ها باز چیزی جز زهرخند نیستند.

 اعترافی که پسر در رویایش می‌شنود شاید شبیه همان اعترافی ‌ست که  پدر فلین در نمازخانه زمزمه‌اش می‌کرده. همان رازی که نه پسر از آن آگاهی دارد و نه ما. رازی که از جمله‌های نیمه‌تمام کاتر پیره، از جمله‌های نصفه و نیمه‌ی زن عمو، از حرف‌های ناگفته‌ی الیزا و از پس لبخندهای پیوسته‌ی پدر فلین باید فهمیده شود. «چیزی نامانوس..چیزی عجیب»

پسر، بی‌نام، با آگاهی اندک و تردیدها و کشمکش‌های فراوان ،  نه ادامه‌ی کشیش است و نه ادامه‌ی هیچ کدام از آن آدم‌ها. حتا اگر با حالتی نزار لبخند بزند و برای کشیش دعا کند و در رویا اعتراف بشنود. راهِ تازه است. نماد مشاهده و انتخاب فرای آنچه در هر سرزمینی رخ می‌دهد. سرزمینی گسترده از آیریش تاون تا کوچه بریتانیا. از رویاهای محقق‌نشده تا نماهای هر روزه.

باورهای تغییرناپذیر و بسته‌ی سنتی، راه نفسی برای کسی نمی‌گذارند. در نهایت جلوی هوای تازه را می‌گیرند حتا توسل به چیزی شبیه انفیه نیز ذره‌ای به دم و بازدم کمک نخواهد کرد. چاره چیزی دیگر است. خارج از زمان و مکانِ امروز. جایی‌ست در فردا. که خواهرها نباشند. که آدم‌های ترسو نباشند. آدم‌هایی که چیزی را به زور از سر ضعف نگه می‌دارند. کسانی که به قدرتِ حمایت‌کننده‌شان چنگ می‌زنند و بی حضور آن هیچ نیستند. آدم‌هایی که حقیقت را پنهان می‌کنند. کسانی که می‌شود برایشان دل سوزاند. کافی‌ست سر بچرخانیم تا ببینیمشان. پشت سر هم می‌نشینند به آرامی و گاهی حتا معلوم نمی‌شود که به راستی نمی‌توانند سخنی بگویند یا دلشان نمی‌خواهد چیزی بگویند. لال بودن از سر عجز است یا از سر بزرگی و ترسناکیِ کلامی که قادر نیست به زبان بیاید.

خواهرها، در حفظ چیزی می‌کوشند که در تقابلِ آزادی سرزمین قرار گرفته. چیزی که نمادش خود در لحظه‌ای، به نقشِ سنت ساکنِ پیش و پیرامونش پی برده. توان بیرون کشاندن خودش را داشته (شاید) اما دیگران را هرگز. امیدی هم نیست. ریشه محکم‌تر از آن است. شاید فرار سه نفره به زادگاه رنج را کم کند. سقوط را پیش چشم نیاورد.

خواهرها، پس از مرگِ قطعیِ پدرفلین، یا به دیگرانی از جنس عمو و زن عموی پسر می‌پیوندند یا به ترمیم آنچه بر روح و جسمشان رفته و یا میراثِ پدر فلین را نگه می‌دارند و هر کدامِ این راه‌ها مسیر پسر را- از بازمانده‌های حاضر و زنده‌ی خاطرات و حرف‌های پدر فلین-  برای روشن‌تر کردن چشم‌انداز فردا از همدیگر متفاوت خواهد کرد.

پسری که سال‌های عمرش باید بگذرد تا بتواند تکه‌تکه‌های راز فلین کشیش را به هم بچسباند. پسری که تک‌تک حس‌ها و کلمه‌هایی نظیر «جایی خوش و فاسد، صورت کبود و کریه، احساس آزادی پس از مرگ، فرار از ندیدن، موجودی بدکار و گناهکار، ترس و..» را  در گوشه‌ای از ذهنش پیرامون پدر فلین جا داده بی‌آنکه چرایی‌اش را بداند. حدس‌های ما هم از این بیرون به این زودی‌ها به گوشش نخواهد رسید. فقط شاید دلخوش باشیم که سرخورده کردن یکی از خواهرها، خویشتن‌داری‌اش در برابر کاتر پیره، نگاه ریزبینش و..به جایگاه خودش معنا می‌بخشد در تقابل میان آدم‌های پیرامونش و باورهای مذهبی رسوب‌کرده، برای حفاظت از سرزمین. پایان رویای بعدی را شاید بهتر به خاطر بسپارد.