اگر با تو نبودم، قطار بودم..

امروز برای من روز مهم و خاصیست. روز تولد کسی که بیست سال از آشنایی و همنفسی و با هم بودنمان میگذرد. بیست سال رفاقتِ محض که حتا به زبان هم ساده نیست.
این صفحه را خود او برایم باز کرد. آن روزها یکجا کار میکردیم با هم. گفته بودم که دلم میخواهد وبلاگی باز کنم و کلمههایم را بریزم توی دلش. اسمش را گفتم و یک بعد از ظهر نشستیم به امتحان کردن یوزرنیمها و گذاشتن پسورد و تمام.
خیلی فکر کردم که چه چیزهایی برایش بنویسم. خیلی از «اولینهای» زندگی من کنار او تجربه شده. اما انقدر تصویر و رنگ و حرف و خاطره زیاد است که ذهنم توان نظم دادنشان را ندارد. اصلا نباید به این صفحه پناه میآوردم. باید بلند میشدم و یک کیک کوچک میگرفتم و راهی خانهاش میشدم که خندهاش را از نزدیک ببینم اما خودش میداند که این روزها شور و حسی برای هیچ کاری ندارم حتا برای ولو شدن روی آن مبل نارنجیاش یا لم دادن روی آن صندلی چوبی رقصانش.
از همراهیها و همدلیهایمان چیزی نمیگویم. گفتن ندارد که ما هیچوقت برای حرف زدن، زمان و مکان نمیشناختیم. نیمه شب یا صبح زود معنایی نداشت. آتش زدنِ یک پر کافی بود که کنار هم باشیم. حتا گفتن ندارد که ریز و درشت و زیر و بم همه چیز هم را دیده و شناختهایم. بزرگ شدیم کنار هم..قد کشیدیم..از پایان روزهای کودکی تا به امروز وصل بودیم به هم..به نظرم رسید بیآنکه بخواهم فکر کنم چند تصویرِ پررنگی را که بین این سالها در همین لحظه جلوی چشمم میآید، ردیف کنم..یک جور بازیِ خاطره و عمر بیلحظهای درنگ..
*
صندلی عقب یک تاکسی درب و داغان نشسته بودیم و من تند و تند داشتم متنی را با تو چک میکردم. قرار بود برای جشنی بزرگ مجری باشم و کمی دستپاچه بودم. چیزکی آماده کرده بودم و برای تو میخواندمش و تو آرامم میکردی که خوب است و خیالم راحت باشد. سه ساعت مانده بود به برنامه و با اینکه آن روزها اعتماد به نفس خوبی داشتم کمی دستم میلرزید. میگفتم آدمهای مهمی جلویم مینشینند و نکند به تتهپته بیفتم. تو بیخیال آدمهای مهم و زمان باقیمانده مرا بردی به یک کافهی دنج و یک لیوان بزرگ خنک آب آلبالو برایم گرفتی و آنقدر آرامم کردی که وقت اجرا، هیچکس را نمیدیدم انگار..بسکه سبک بودم آن بالا روی سن.
*
گفته بودم که دلم یک قرآن با ترجمهای خوب میخواهد. گفتی که خودت هم ترجمهی آیتی را میخواهی بخری و قرار یک انقلابگردی را گذاشتیم و دو جلد سبزرنگ و توسیرنگ خریدیم. سبزش برای من بود و توسیاش از آن تو. از همانجا خزیدیم یک جای آرام و بلندبلند شروع کردیم به خواندن «سوگند به اسبهای دوندهای که نفسنفس میزنند...»
*
اولین روز کاریام در شرکت گاز، آنقدر کلافه و عصبانی بودم از محیط و شرایط که پایم را بیرون نگذاشته شمارهات را گرفتم و یکریز غر زدم. گفتی بنشینم کافه 78 تا بیایی و یک دمنوش بخوریم و یادم بدهی که هر عصری، مشکلات محل کارم را بگذارم همانجا بماند و پایش را به باقی روز باز نکنم.
*
یک سالی، قرار بود که برایت تولد بگیرند و تو را سورپرایز کنند و من مامور این بودم که با تو بچرخم که زمان سپری شود و از برنامه بویی نبری و سر ساعت مقرر ببرمت به محل تولد. از ساعت یک بعد از ظهر تا هشت شب، پای پیاده، خودت بگو که کجاها نرفتیم..
*
اسمت را نوشته بودی کلاس آواز. خب حافظهی تصویری و شنیداری خوب من را میشناسی که حتا آهنگ کلمهها و ریتم آوازها را هم دقیق در خاطر دارم. اولین مشقت تمرین «پشت این پنجرهها دل میگیره/ غم و غصهی دلو تو میدونی» بود و من خط به خط با تقلید از فریدون فروغی میخواندم و تو پشت سرم تکرار میکردی؛ حسش را نداشتی که کلاس را ادامه دهی اما هنوز که هنوز است من هربار این آهنگ را گوش میدهم تصویر همهی غمها و دلگرفتگیها و بغضهای دونفرهمان توی سرم میچرخد و یک «تو میدونی» بلند میآید سر زبانم..
*
راستش انقدر چشمانم تار شده که تاب ادامهی نوشتن را ندارم. شاید برای اینکه یکهو تصویرهای شخصی عجیبی یادم آمدند که حتا اینجا هم حریم امنی برای گفتنشان نیست. شاید هم برای اینکه این روزها از هر چیزی که بخواهم حرف بزنم و بنویسم یک جایی ته دلم چنان میسوزد که همهی تنم درد میگیرد و قدرت تحمل دردم کم شده..آنقدر کم که باید بروم روی آن آفتاب پهنشدهی وسط اتاقش قد یک خواب بلند دراز بکشم و او از غزلهای روزهای دور و خوب بخواند که کمی آرام شویم و حالمان که جا آمد برای چای عصرانه و گشتِ بعدش، برنامه بریزیم..


از من ایشان را هزاران یاد باد :