از کارمینا تا پاپکورن

این نوشته پیش از این در شمارهی ویژهی نوروز
نشریهی تجربه منتشر شده است.
*
آلپ (یورگوس لانتیموس) ***
«آلپ، نامِ خوب و خوشآواییست برای گروهمان. نشان نمیدهد که چه میکنیم و نیز کدامینِ کوهها را میشناسید که توان قدعلمکردن در حضور آلپ را داشته باشند؟»
این جمله، پیشدرآمدِ دعوتِ رهبریست که خودش را به نامِ بلندترین قلهی جهانِ پیرامونش میشناسد و گروهش را به بازیهای قاعدهمندی فرا میخواند بیهیچ گذشتی از سرپیچیِ آدمها.
آخرین فیلم یورگوس لانتیموس، دنیای تقابلهاست. تقابلهایی که لحظهلحظه خودشان را پیش چشم میآورند. تقابلی میان رنگها، بازیها ، گفتارها ، آدمها و دنیاها . تقابلی میانِ قاعدهمندی و گریز از قاعده . آدمهای فیلمِ آلپ یا قاعدهمند هستند یا از آن میگریزند. در قابهای فیلم هم گاهی گوشهاند و گاهی مرکز. گاهی چنان انتزاعی که انگار هیچوقت نبودند و گاهی چنان واقعی که انگار هرگز نمیروند.
در جهانی که آدمهای فیلم آلپ زیست میکنند، اظهار تاسف از زندهبودنِ دیگران، غریب نیست. در آن سرزمین، جای رفتگان را گرفتن نه تنها عجیب نیست که پذیرفتنی و طبیعیست. انگار طبیعتی شبیهِ آنچه ما، پیرامون خودمان میبینیم.
شاید تنها و تنها، برای گروهی جامانده از پیش، ماجرا کمی دیگرگون باشد. آدمهایی از جنسِ پدر و دوستِ همسن و سالِ خودش که با هم میرقصند و خوبند. آنها اهل بازی نیستند. انگار از اسطورههای کهنِ آن سرزمین هستند. عاشقانهای آرام و دوستانهای مطمئن، میانشان جاریست. همدیگر را زیبا میبینند و رابطه را در شب و روزِ واقعی، پیش میبرند حتا در سکوت و بیکلامی.
و اما دیگران، آلپیها و مشتریهایشان هستند. جهان آنها یکسر آکنده است از قاعدههای بازیها و نقشها و دنیاهای گوناگون. بازیهایی خودبنیان، که هر کدام، قاعدهای مخصوص به خود و خدشهناپذیر دارد. خطاپذیر نیستند. اشتباههایی کوچک از جنسِ جابهجایی فنجانِ قهوه با چای را با تاوان و تنبیه جواب میدهند و اشتباههای بزرگ را با زخمهایی درماننشدنی.
بر هم زدنِ خاستگاهِ قاعده، از جنسِ همان اشتباههای بزرگ است. اینکه کسی بازیها را شخصبنیان کند، مرزی را میان خودش و دیگران میسازد.
در بازی دو نفره وقتی هر دو قاعده را میپذیرند، مهم نیست که بهشت چگونه به زبان میآید. گفتنِ کلمهی Paradise به جای Heaven تفاوت بنیانِ بازیها را عریان نمیکند اما نقطهی عطفِ پردهبرانداز، جاییست که آدمهای در دنیای واقعی و بازی، جای هم را میگیرند. بزنگاه، نقطهایست که پدر با پدر بازی عوض میشود. جایی که آن یک نفر، در آغوش پدر مجازی خوابش میبرد، کنترل از دستش خارج میشود و به آزمونِ نمادینِ رئیسِ گروه میرسد.
تضاد بین بازیِ خودبنیان و گروهبنیان، جدیست. پدیدارشدنِ رنگِ آبی از پسِ یک بازیِ فردی و شخصی، امکانپذیر نیست. نتیجه، یا قرمز است یا سفید. سفید شدن هم از آنِ کسیست که میداند تعادلِ از بینرفته را با چه ترفندی به تعادلی از نو ساخته برساند نه اینکه نقشهای درخواستنشده را بیافریند. جانشین مادرشدن، نزدِ پدری که از دیگران نیست و با قانون و قاعدههای آنها بیگانه است، گلاویزشدن با رقیبِ خیالیِ مادر، تنها به کاریکاتوری تلخ میماند و تاوانی دارد همسنگ تنهایی، وانهادگی و پشتِ در ماندن. هنگامی که برای پر کردنِ خالیهای درون قانونهای گروه زیرِ پا گذاشته شود، رنگی جز قرمز پیش روی نخواهد بود و اگر جنگجوی میدان نباشی، دیگر این شخصبنیان کردنِ بازی، تفاوتی غرورآفرین نمیبخشد چرا که آنها همچنان، ادامه میدهند :
من بلان با میل و شهوتِ راهبریاش ، گروه را گستردهتر خواهد کرد.
مَتِرهورن ،در کشاکشی بین سنت و دنیای جدیدتری خودش را پر میکند و به
تبعِ گسترشِ بازیها، پایبندیهایش به اصولِ گذشته را آرامآرام پس میزند . نه
تنها خندان است، از آهنگی که جانشینِ اپرای کارمینا بورانا کرده که بار بعد، برای کوتاهکردنِ موهایش، نزدِ
کس دیگری میرود و همین کشمکشها را چارهسازِ حفرههای خالیِ درونش میسازد.
و ژیمناست-رقصندهای که شاید دیگر جونیور خطاب نشود و با حرکتهای نرمِ و موزونش لحظههایش را پر میکند، و دستآخر در پیچاپیچِ ناخنجویدنها و بغضکردنها و مرگخواهیهای گاه به گاهش، پیروزمندانه حرکتهایش را با ریتمِ موزیک دلخواهش به نمایش میگذارد و خندهاش را چاشنیِ لحظههای پایانی میکند. خندهای ناپایدار که شاید به ترسی پنهان در چشمش، رنگ میبازد. به هراسی از فکرِ بازگشتِ مونت رزا یا اندیشیدن به اینکه قاعدهشکن و برهمزنندهی بعدی چه کسیست؟
از من ایشان را هزاران یاد باد :