BIUTIFUL(الخاندور گونزالس ایناریتو) 1/2 ***

بیوتیفول را همان موقع که در شهر، دست به دست می‌چرخید تماشا کرده بودم.اما امشب دلم هوای تنهاییِ پرپرسه‌ای در گنگیِ خیابان‌ها را کرده بود که بی‌هوا یاد « اوکسبال» به سرم زد..دست به جیب و مرموز و پریشان..

این یادداشت را همان وقتِ تماشا ،برای خودم در گوشه‌ای نوشته بودم..امشب،آنقدر حضورش روی خیابان تاریکِ محله‌مان سنگینی می‌کرد که دلم خواست بی‌بازنویسی گفتارم را با "او" از سر بگذارنم..

*

تنهایی و هیاهوی شهری خاکستری ، طرحِ کوچکی از آن چیزی‌ست که روایت‌گر روی تصویرها نشانده و آیا همین تم کافی‌ست که ذهن ، خودش را برای پذیرشِ این بزرگ‌ترین تضادِ عصر مدرنِ پیرامونش آماده کند؟

این‌طور به نظر نمی‌رسد و فیلم به همین بسنده نمی‌کند و مدام پیش‌تر می‌رود..

لحظه به لحظه درگیری‌ها و پرسش‌ها شکل دیگری می‌گیرند.نمی‌مانیم در همان سطح نخست.نمی‌توانیم بمانیم .حرف‌ها یکی دو تا نیست و جالب این‌جاست بی‌آن‌که برای گفتن از هم پیشی بگیرند، می‌آیند..خودبه خود و بی‌شتاب..

"او" را می‌بینیم در گفتگو با دنیای تیره‌ی مهاجران،با رفتاری دوستانه با کارگران چینی و سنگالی و در نهایت مدام در حال سر و کله‌زدن با مُهرِخلاف ‌به پیشانی‌دارندگان -که تازه این‌ها تنها گوشه‌ای از دنیای آدم‌هایش هستند-..

و سرگیجه از این گنگی ادامه دارد: پیچیدگیِ خط ربط با برادر از یک سو و رفت و آمد‌های تاریک با "زن" از سویی دیگر..چشمانِ نگران و بغض‌زده به آینده‌ی فرزندان از یک سو و اعتماد کردن به زنی که رنگ پوست و زبانش جورِ دیگری‌ست ،از سویی دیگر..

آیا دنیای بی‌اعتمادی به خودی‌ها و اطمینان داشتن به « دیگران» را پیشِ رو داریم؟ آیا حتی آن ذره‌ای از اطمینان می‌تواند بین این همه تنهایی و بی‌کسی روزنه‌ای باشد؟  هم‌رازی  با زنِ مهاجر می‌تواند کمی بارِ آن همه تشویش را سبک کند؟

همه چیز انقدر آرام از جلوی چشم رژه می‌رود که گاهی فراموش می‌شود،"او" که با تک‌تک اجزایش –اجزای صورتش-با ما  رو در رو شده ، تنها یک نماد است از هر چیز آشنایی که به چشم می‌خورد و نگاه‌هایش چنان با لایه‌ای از ناباوری و بهت آمیخته شده که انگار از یادمان می‌رود کس دیگری‌ست.ما نیستیم.ما هنوز فاصله داریم.اما جور عجیبی همراه شده‌ایم.جوری که مرز ذهن‌مان و عینیتِ "او" را یکی می‌بینیم..حتا می‌توانیم برای یک لحظه بایستیم درست میانِ برزخ ذهنی‌اش..

و دیگر از این‌جا که ایستاده‌ایم « مرگ» چیرگی‌اش را جورِ دیگری به رخ می‌کشد.چندی بیشتر فرصت نمانده.حالا درک خودمان را می‌گذاریم جای درک او و تازه می‌فهمیم رهایی ممکن نیست.روی دیوارهای قلمرویی که راهمان دادند فراتر از قرارهای شهر و طبیعتِ آشنا نقش‌نگاری کرده‌اند. احضار روح برای آرام‌کردنِ ماتم‌زدگان این‌جا مفهومی ندارد.نقش‌ها از عجز و ناتوانیِ "او" که حتی نمی‌داند پس از مرگش فرزندانش را چه‌طور آرام کند،خبر می‌دهند..از تلاش برای پس زدن یا عقب‌راندنِ مفهومی که دربرابرش دفاع و قدرت تهی از معنی‌اند..

حالا دیگر خداخدا می‌کنیم از این برزخ بیرون بیاییم.تابش را نداریم .جمع‌کردنِ این همه بی‌سامانی دورتر از توان ماست. می‌گذاریم خودش با همان تنهایی به  جنگ و نگاه و سکوتش ادامه دهد.شاید ما کمی دیرتر به ادامه‌ی ماجرا برگشتیم..کاش آن لحظه دستِ‌کم یک نشانه برای آرامش پیدا شود..