یک دوست مسیحی داشتم که دورانی همه‌ی تلاشش را می‌کرد تا من را مسیحی کند.هر کاری هم که می‌کردم تا زور بزنم و بهش بگویم که این بی‌مذهب بودن من دیگر خیلی قطعی و مطلق است و نمی‌تواند با من به نتیجه برسد،فایده‌ای نداشت.مرا سوار ماشینش می‌کرد و به بهانه‌ی چرخ خوردن در شهر از کلیسایشان و آیین‌هایشان و خیلی چیزهای دیگرشان تند و تند و ریز و ظریف می‌گفت.چند سی‌دی از آهنگ‌های گروه کرشان را  هم به من داده بود و خواهش کرده بود یک وقتهایی بهشان گوش بدهم و به نظر خودش روی من می‌توانست کمی اثر بگذارد....یک باری سرسری آهنگ‌ها را گوش داده بودم تا ببینم چی به چی هستند و از بین همه‌ی آن صداها فقط همان "هله لویا "ی معروف یادم مانده . و حالا جریان این خاطره‌ی روآمده چیست!

امروز در محوطه‌ی باغ موزه نشسته بودم و منتظر خانم الف و خانم لام بودم که به قرار صبحانه‌خوریمان برسند. عادت ندارم به حرف‌های پراکنده‌ی مردمی که کنارم می‌نشینند گوش بدهم ولی کلمه‌های رد و بدل شده‌ی دختر و پسرهای نیمکتِ کناری‌ام وسوسه‌کننده بود برای شنیده شدن.

دختر زیبایی رو به آن‌ها حرف می‌زد و تلاش می‌کرد دور و بری‌های خودش را جذبِ کلمه‌هایش کند.یک لحظه لحن حرفهایش و واژه‌هایی که به زبانش می‌آمد ،چنان آشنا بود که تمام خیابان‌های زیر پای ماشین دوستم را پیش رویم آورد."خداوند"ش را جوری ادا می‌کرد که انگار پیامبری به هدایت قومش مشغول است.که انگار دوست قدیمی‌ام به هدایتِ من. از مسیح گفت و معجزه‌هایش.همه چیزشان شبیه هم بود...بین خطابه‌اش تلفنش زنگ خورد و آمد جلوی من ایستاد به حرف زدن. بله درست است! فردِ آن سوی تلفن هم‌نامِ رفیق قدیمی من بود! چند بار خواستم روی شانه‌اش بزنم و بگویم "سلام برسون" اما به نظرم کار جالبی نیامد .خواستم با سر اشاره کنم که "این همونه دیگه..آره؟" دیدم این هم درست نیست..

دستِ آخر خانم الف آمد و ماجرای کشف من نیمه‌تمام رها شد ولی از همان صبح تصور می‌کنم که  دوست قدیمی‌ام دفتر و دستکی تشکیل داده و رئیس پیام‌آورانِ دین عیسی شده.به نظرم آن آهنگ پر از "هله لویا" را می‌گذارد و به شاگردهایش یاد می‌دهد گشایش و پایان اثربخشی‌شان با چه واژه‌هایی شکل بگیرد..