خرمشهر هنوز قسمتی از خاک ایران است!

سه خرداد، نماد دورهای از تاریخ است که قسمتی از خاک ایران برای همهی ایرانیان مهم میشود.
*
اولین تصویرم از جنگ، برمیگردد به زمانی که مادرجون شبها در بالکن کوچکش مینشست و بیصدا اشک میریخت. فکر میکردم که دایی هیچگاه بازنگردد. به گمانم همه، همین فکر را میکردند. تا یک روز عصر که دیدم همهی اهل کوچه و محله، دواندوان و شاد میآیند طرف خانهی مادرجون. آدمهای قدیمیِ محلههای قدیمی را همه میشناختند و تقریبا کسی نبود که نداند دایی ماههاست یک کلمه هم از خودش خبری نداده. یک روز تابستانی بود که ما، همگی، آنجا جمع بودیم و فقط یادم میآید که از همان خنده و شادی بچههای محل، مادرجون تا ته ماجرا را خوانده بود و نشست زمین را بوسید و چند دقیقهای به گمانم سجدهی شکر به جا آورد. وقتی آمدم کوچه به استقبال، یکی از خانمهای پیرِ محله را دیدم که چادرش هم از سرش افتاده بود و سر و صورت دایی را غرق بوسه میکرد و اسم مادرجون مرا به زبان میآورد با صدایی که از خوشحالی گرفته بود. با اینکه ریشش بلند شده بود تا شکم و خیلی لاغر شده بود، ذرهای غریب به چشم کودکانهام نیامد و خودم را پرت کردم توی بغلش. آدمهای کوچه هم کمکم دورش را خلوت کردند که بتواند با خیال راحت برود خانه کنار مامان و مادرجون و باباجون. برای ما نوهها هم سوغات آورده بود. زلم زیمبوهای آویزانیِ دخترانه. آن شب را تا خود صبحش حرف زدیم. و با اینکه بعد از آن خیلی کم و به ندرت، از آن روزهای خودش چیزی تعریف میکرد، کلمههای آن شبش، چنان تصویرسازیِ خوبی برایم داشت که در ذهنم بماند روزهای طولانی در خاک عراق، گیر کرده بودند و از ترس دیده نشدن آفتاب که میزده به زیر آبهای مانده پناه میبردند. دایی هیچوقت اهل جبهه نبود، سربازی و توفیق اجباری کشانده بودش به مرز و جنگ و درصدی شیمیایی شدن که اثرش تا سالها مانده بود. هرگز هم جایی نرفت تا از آسیبهایی که دیده، چیزی طلب کند یا جایی حتا مطرح کند که کجاها بوده و چه چیزها دیده. یک کمد قهوهای قدیمی، گوشهی یکی از اتاقهای مادرجون بود که توی یکی از کشوهایش همهی خاطرههای آن روزهای دایی پنهان و گم شد تا همیشه. از عکسهای یادگاری با دوستانش که خیلیهاشان همان موقع کشته شده بودند تا پلاک و یک کلاه سربازی و..
برزگتر که شدم، تصویرها و شنیدههایم از آن جنگِ چند ساله بیشتر و کاملتر شد. نام شهرها و روستاهای خراب شده لیست میشد در ذهنم و همیشه هم چیزی توی سرم میلنگید که آخر چطور امکان دارد یک نفر مسئول همهی این فاجعهها و مصیبتها باشد و صافصاف راه برود و تازه خیلیها هم آنطور بمیرند برای آن حجم از خودخواهی و زورگویی و دیکتاتوریاش. گفتن ندارد که گذر زمان، از آن لَنگیِ توی سر چیزهایی را کم میکند آنقدر که حجم ناباوریها دورِ آدم را میگیرد.
اما نسبت به تاریخ سه خرداد، هیچ حسی نداشتم. میفهمیدم اینکه یک شهر از خاک ایران آزاد شود چقدر میتواند دل را بلرزاند اما فقط به سببِ وطنپرستی و عشقِ به خاک، نام خرمشهر و سه خرداد را جدی میگرفتم تا اولین باری که به آن شهر سفر کردم. یک ماموریت کاری بود. ظهر، کارم تمام شده بود و به اصرار و پیشنهاد دوستی، دو ساعتی مهمان یکی از مهندسان شرکت نفت بودم. در یکی از خانههای سازمانی شرکت نفت ساکن بودند که در یکی از بهترین محلههای آن شهر قرار داشت. هنوز هم وقتی یادش میافتم، همان بوی تندی که وقتِ ورود پیچیده بود توی دماغم، پسم میزند. انگار که معجونی از همهی عناصر بدبو ساخته بودند و جای ملات ریخته بودند بین آجرها. هر سمت که میچرخیدی چیزی از بو کم نمیشد. وقتی به دوستم گفتم برویم بیرون که شهر را بگردم، نفس راحتی کشیدم و دانستن اینکه این آدمها هر روز اینجا زندگی میکنند و من تحمل دو ساعتش را نداشتم، بیشتر یک فکر رهابخش بود در آن لحظهها تا حسِ رنجی در درونم برای زندگی دیگران.
یک ماشین دراختیار گرفتیم و چند ساعت، اطراف خرمشهر و خود خرمشهر و آبادان را گشتیم. اینکه هنوز در چادرهای برزنتی که فرقی با نزول آتش در تابستان ندارند، زندگیِ خیلیها میگذرد، دور از واقعیت نیست؛ اینکه چیزی به نام حلبیآباد در اطراف شهر به چشم میخورد نه تنها دروغ که خیلی هم واضح آمد جلوی چشمم؛ اینکه بافت خیابانها و کوچهها از زمان خرابیشان تا به حال تغییر چشمگیری نکرده نه تنها اغراق، که خیلی هم آشکار بود. و امروز وقتی همهی آن تصاویر را میگذارم کنار این جمله که "خرمهشر آزاد شد"، چیزی ناآرام، وول میخورد توی دلم. وقتی همهی آن خرابیها و محرومیتها را میگذارم کنار لحنِ تهوعآور آدمهایی که توی قاب تلویزیون ملی، از افتخار و دلیری دیگران برای امروز خودشان مایه میگذارند و حرف میزنند، آن چیز ناآرام را میخواهم بالا بیاورم.
آزاد شدن یک شهر از خاک وطن، داشتن آن تکه خاک روی نقشه و در دل جادهها، شکوه و شادیست اما وقتی آدم میبیند که غرور آن پسگیری مانده برای کسانی که به کیفیت زندگیِ آدمهای آن شهرِ بهانهی افتخار، هیچ اهمیتی نمیدهند و تصوری از آفتابهای داغ آنجا روی سقفهای ناامن ندارند، دیگر همچین روزی آنقدرها هم شادیبخش نمیشود. چیزی میشود شبیه یک روز معمولی در تقویم. مقایسهی این جمله با کلمهی دلچسب آزادیاش با ظاهر و باطن سالهای آن دیار، تصویر خاطرههای شنیده شده را هم گاهی محو میکند. همان خاطرههای پر از خنده و بغضی که دایی از قولِ آن دوست قدیمیاش، از آن روزهای شهر، تعریف میکرد. همانکه عکس تکیاش توی آن کشوی قدیمی مادرجون، مرا به یاد آندریا بوچلی میانداخت و افسوس میخوردم که چرا بعد از آن عملیات آزادسازی برنگشته بود خانهشان و همچنان مانده بود پشت سنگرها تا همرزم دایی بشود و جلوی چشمش جان بدهد.
از من ایشان را هزاران یاد باد :