فرانسس ها (نوا بامباک-2012)  1/2***

بعضی شخصیت‌ها همیشه به یاد می‌مانند. بعضی‌هاشان آنقدر خوب جفت‌و‌جور شده‌اند که زنده و جاندار باقی‌اند و بعضی‌هاشان آنقدر ضعف‌ها، قدرت‌ها، جاه‌طلبی‌ها و رفتارهای خودمان را پیش چشم می‌آورند که می‌مانند. چند وقت پیش، خلاصه‌ی یکی از داستان‌های بورخس را می‌خواندم بدین مضمون که نقاشی، نقشه‌ای از قلمرویی را رسم می‌کند و به مرور، قلمرو به همان میزان که نقشه خورده می‌شود کاهش می‌یابد و یا نقشه متناظر با کاهش مرزها پاره‌پاره می‌شود. همانندیِ نقش و نشانه با واقعیت. همسانیِ حجم دو محدوده در نسبت و تعریفِ همدیگر. چیزی شبیه نسبت مکان واقعی و مکان ایده‌آلی در فرانسس ها. به همان اندازه که ایده‌آل خورده و کم می‌شود. فرانسس، دخترِ پرشوری‌ست که مدام در حالِ جُستن و پیداکردن است. از نگاه‌کردن‌های بی‌حواس و با حواسش در آینه تا فکرِ سفری دو روزه به پاریس در یک مهمانی. او پیِ یافتنِ خودش و مکانی‌ست که در نسبتِ رویاها و آرزوهایش درست تعریف شده باشد. پیِ کم‌کردنِ فاصله‌ی مکانی که در واقعیت ایستاده تا مکانی که دلش می‌خواهد بایستد. رابطه‌ی رویا، واقعیت، مقایسه و در نهایت پذیرش در زندگی‌اش جاری‌ست بی‌آنکه نه ملال بدهد و نه شادی. تقلیل‌دادنِ تصویرِ آرمانی و آرزو، در سنجشِ ظرف و محدودیتِ جاری، به خودی خود اتفاقِ ناخوشایندِ گریزناپذیری‌ست که همگی دچارش هستیم اما همگی قادر نیستیم پس از جنگیدن، جایی که به ناچار باید کنار بیاییم، باختن را در زندگی حل کنیم. ویژگیِ به یادماندنیِ فرانسس در همان لبخند و نگاهی‌ست که تلخیِ گزنده‌ی نرسیدن به آرزوی دور و دیر را می‌گیرد که در نتیجه متوقف نشود و نایستد و روان باشد. که اگر به ناچار حتی نقشه‌اش را، کاغذش را تا می‌کند تا اسمش را کوچک کند که در مستطیلِ از پیش تعیین‌شده جا گیرد، حسی توامان از خوشی و ناخوشی ببخشد. چیزی که شخصیت فرانسس ها را برایم همیشگی می‌کند، تکه‌تکه‌هایی‌ست از رویارویی‌اش با موقعیت‌ها و مکان‌ها و آدم‌ها تا آنچه در آینه می‌بیند نه بی‌نقص که راضی‌کننده باشد.


آبی گرم‌ترین رنگ‌هاست (عبدالطیف کشیش-2013) 1/2**


در «یک ماه و شش پشیزِ» سامرست موام بود که خوانده بودم زن‌ها همه‌ی روز عاشقند و از معشوق حرف می‌زنند چه کنارش باشند و چه نباشند ولی مردها میان کار و رانندگی و اصلاح ریش و گپ با رفقا قرار نیست چیزی از عشقشان بگویند. عشق برای آنها چیزی کنار زندگی روزانه تعریف شده و جریان دارد هرچقدر هم که مهم و حیاتی باشد. طبعا کاری به درستی و نادرستی این جمله ندارم. این کلمه‌ها، حرف‌های شخصیت داستانِ موام است که جدا از استثناها و درستی یا نادرستی‌اش بارها وضعیتی شبیه به آن را یافته‌ایم و دلمان خواسته نقش دیگری داشته باشیم و مدام رویارویی‌مان را در هر رابطه‌ای از نو تعریف کنیم که سرآخر نابرابری گریبان‌مان را نگیرد. نقش آن کسی را بگیریم که ماجرا برایش زودتر تمام می‌شود. جای کسی که تقلا و کشمکش‌های ادامه‌ی رابطه را با خود به هر جا نکِشد. «آبی گرم‌ترین رنگ‌هاست» در اولین برخورد، نمایشِ بی‌کم‌و‌کاستِ یک رابطه‌ی عاشقانه است از ابتدا تا انتها با تمامیِ جزئیات. تمام صحنه‌های مفصل و کشدار عشق‌بازیِ اِما و اَدل نه تنها به منِ مخاطب ضربه نمی‌زند که سیرِ از ابتدا تا انتهای رابطه را عمیق‌تر و عریان‌تر نشانم می‌دهد. ضرباهنگِ طولانیِ خیلی از صحنه‌های فیلم از همین جنس است :انتظار!  

اِما درگیر دعوا با آن‌سوی خط است سرِ مسائل و مشکلات کاری. اَدل اما این‌سو با صدای آرام، خطاب به او :«قهوه می‌خوری؟..قهوه می‌خوری؟» اِما اصرار دارد که اَدل کاری جدی‌تر انجام دهد و نوشتن را پیگیر و مشتاق ادامه دهد اَدل اما فقط برای دل خودش می‌نویسد! رابطه تمام شده و پس از مدت‌ها پشت میز، رو به‌روی هم نشسته‌اند که اَدل می‌پرسد «لیزا برات آشپزی می‌کنه؟» اَدل در نقاشی‌های اِما نقش یک زن اسطوره‌ای و الهام‌بخش را ایفا می‌کند و اِما تمامِ آن شکوهی‌ست که اَدل در عشق پیدایش می‌کند. تفاوت اِما و ادل فقط در اختلاف زیاد خانواده‌هایشان یا سلیقه‌ی غذایی و موسیقایی و رشته‌های تحصیلی‌شان نیست. تفاوت این دو نفر در دو شیوه‌ی عشق‌ورزی و در دو نگاهِ متفاوت به هم‌جنس/دگرجنس‌خواهی‌ست. اِما بی‌آنکه تردید داشته باشد در جای سفتی ایستاده است و انتخابش به عنوانِ یک زنِ لزبین مشخص است در حالی‌که ادل با عشقِ در یک نگاه، ماجرای عاشقانه‌ای را با اما شروع می‌کند و پیش می‌برد. عاشقانه‌ای که تنها و تنها بین یک زن و مرد اتفاق می‌افتد. بینِ ادل و هر آن کسی که می‌توانست جای اما باشد جدا از جنسیتش. به همین خاطر است که ادل در روندِ طولانیِ موقعیتهای مکانی فیلم در میان مردها و اما در نوسان است بی آنکه کسی جای معشوق را بگیرد. به همین خاطر است که اما هرگز یک همجنسگرا نیست او تنها یک عاشق است. عشقی که با ترفندِ جناب کارگردان بین دو هم‌جنس اتفاق میفتد تا قصه‌ی کهنه و کلیشه‌ای تکرار نشود. او آبی را جایگزینِ نقش اسطوره‌ای قرمز می‌کند و تمام فیلم را با آن آذین می‌بندد که بتواند جایزه‌ی کن را ببرد!


پی‌نوشت. عنوان مطلب نام فیلمی‌ست از دوناتلا باگلیوو. ترجمه‌ی نام فیلم را از کتاب «کتاب کوچک کارگردانان: آندری تارکوفسکی» نوشته‌ی شان مارتین و ترجمه‌ی فردین صاحب‌الزمانی برداشته‌ام.