|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
به هیچ تلاطمی شباهت ندارد
آتشی در دست ندارد
صندوقی به دستم می دهد که لبریز است از گیجی مستی
پلکهای رنگ پریده ام را لحظه ای روی هم می گذارم
چیزی از حجم حضورم کم می شود
چشمانم را باز می کنم
رفته است بی آنکه حزنی یا هیاهویی باقی بماند....
|
|