تبليغاتX
مونالیزا - شراب دو چشم تو!
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
من بودم و تو بودی و بهاری که نبود...

می خواستم برای رفتنت شعری بگویم..اما دست و دلم نمی آید..فکر می کنم همین که برای جدا شدن از تو شعری به زبانم بیاورم...قصه رفتنت بیشتر باورم می شود.

بعضی ها خیلی ناخوانده می آیند..گاهی سازنده و گاهی تخریب کننده .هنوز نمی دانم تو کدام بودی..

بی مقدمه آمدی و بی مقدمه تر رفتی..

در دلم..در دلت.. غوغا کردی..هزار شعر نگفته را یک شبه گفتم و شگفت کردم و بی پروا تو را باور کردم.

هنوز اینجا همه چیز خوب است.

دلم از عشق خالی نیست.

از دلواپسیهای روزانه ام خبری نیست.

 و پر شور ایستاده ام در فضایی مرطوب تا مغزم جوانه بزند..و ذهنم سبز شود.

 |+| نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 13:29  توسط الناز  | 
 
  بالا