|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
می خواستم برای رفتنت شعری بگویم..اما دست و دلم نمی آید..فکر می کنم همین که برای جدا شدن از تو شعری به زبانم بیاورم...قصه رفتنت بیشتر باورم می شود.
بعضی ها خیلی ناخوانده می آیند..گاهی سازنده و گاهی تخریب کننده .هنوز نمی دانم تو کدام بودی..
بی مقدمه آمدی و بی مقدمه تر رفتی..
در دلم..در دلت.. غوغا کردی..هزار شعر نگفته را یک شبه گفتم و شگفت کردم و بی پروا تو را باور کردم.
هنوز اینجا همه چیز خوب است.
دلم از عشق خالی نیست.
از دلواپسیهای روزانه ام خبری نیست.
و پر شور ایستاده ام در فضایی مرطوب تا مغزم جوانه بزند..و ذهنم سبز شود.
|
|