|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
در قاب پنجره زنی ایستاده است و با ترس
حرکت مردی را روی پلی شکسته دنبال می کند.
پرتوهای نور در چشمش خلاصه می شود
و تصویر را محو می کند.
*امروز
چیزی به سکوت او نشانه می رود
تنش سبز می شود..شروع می شود...و انگار داستان گفتن و شنیدن را باور کرده است.
*فردا
جاده مسافر را سوق می دهد
به چند راهی که فقط دو راهش را بلد است.
شب می شود و مسافر خسته از تردیدی پوسیده
به انتهای دو راهی که پیش رویش است فکر می کند.
|
|