|
مونالیزا
|
||
|
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین |
من برای تو که این روزها سفر خواهی کرد..خوشحالم....مهم نیست که کوچه سراغ قدمهای تو را بگیرد...مهم نیست که گلدان جلوی پنجره ات برای لطافت دستانت دلتنگ باشد...حتی مهم نیست که رفتنت از حد طاقت من هم عظیم تر باشد...حتی اگر همه ی شهر هم بعد از رفتنت دردش بگیرد..باز می گویم که چه خوب که تو می روی....چه خوب که با خبرهای اینجا دیگر بالا و پایین نمی شوی..چه زندگی ات باید جالب شود ..وقتی که نه مجبوری دلت را به آزادی احتمالی دوستت خوش کنی ..و نه مجبور ی که به حبس رفتن آن دیگری را نظاره کنی...
بگذار اتفاقها و تلخیهای اینجا از حد حوصله ی من فراتر باشد...بگذار من مبهوت بمانم از اعدام یک نوجوان..بگذار من دیوانه شوم از تجاوز وحشیانه و حیوان گونه به یک زن بی گناه...بگذار همه چیز را ما خودمان با هم تقسیم کنیم...
شاید گاهی وقتی به رقص شعله نگاه کردم..و دلم هوای چشمانت را کرد...علامت سوالهایم را با تو هم قسمت کردم...
تو می روی و می دانی اینجا چگونه است..می دانی اینجا گاهی چقدر ظرفیت آدم را کم می کند..چقدر عمر آدم را می کاهد...چقدر گاهی روح آدمی آزرده می شود و بی آنکه بخواهد و اراده ای داشته باشد از این سو به آن سو می رود...چقدر همه چیز یک در میان خوب است و بد است..اما ..من نمی دانم آنجا چگونه است..وهمین خیلی خیال خوبی است...هروقت رد تو را در خیالم دنبال کنم...دلم خوش است..که به جای سبز و پر امیدی می رسم.
اینجا همیشه آبستن حوادث بود..می دانم! اما خودت قضاوت کن..ببین ! آخرین حادثه ی خوب اینجا چه بود؟
نمی دانم چرا به این خط که رسیدم..از تلخی نگاهم کم شد..نمی دانم..اما خوب است که امیدم از تمام سختی های این شرایط هنوز بیشتر است..خوب است!
خوب است که هنوز از حوادث هولناک آنقدر نمی ترسم که نتوانم خودم را ..دلم را نگه دارم...فکر کنم که خوب است!
اینگونه..تو هم با خیال آسوده تری خواهی رفت..و همه چیز شاید به خوبی پیش رود...
شاید وقتی برگشتی..بادهای اینجا صورتم را خراشیده نکرده باشند..شاید رنگ کوچه ها و خیابانها و درختها با رنگ زیبای چشمانت هماهنگ تر شده باشند..شاید!
لبخندم بدرقه ات...من همیشه خوب خواهم ماند.
تا بعد!
چه خوب است همه چیز!
نه جرقه ای از شعله ی تن تو مرا ذوب می کند ..و
نه رگه ای از انجماد تن من .. می شود خنکایی برای پوستت....
چقدر همه چیز خوب است !
تلاش نمی کنم که حالم را خوب نشان دهم ...دیگر برای خودم مهم نیست...شاید فردا به طاقت کم و بی تابی عجیبم بخندم..اما در این لحظه های این شب پر تشویش..نمی خندم...چند نامه می خواندم..همه برای کسانی که دیگر نبودشان دارد طولانی می شود...از یک مادر..از یک همسر..از یک دختر..از یک پسر ..از یک دوست...از یک عاشق..از هر کسی که فکرش را می شود کرد...درد درد است..درد آدم را دگرگون می کند.... آدمها همدردی می خواهند...اما با خودم فکر می کنم با بعضی ها هیچ جوری نمی شود همدلی کرد...احساس ناتوانی بد است وقتی دوستت دلش برای پدرش تنگ است و بی تاب است...وقتی دوستت ماه هاست که در بند است..وقتی دوستت سالهاست که کنارت نیست..وقتی دوستت برای سالها کنارت نخواهد بود....همه چیز در این لحظه برایم پر درد است!
******
در زمینی نشسته ام که سالهاست تر نشده
دستم را روی ترکهایش می کشم..
پوست نازک دستم می رود و زمین باز خشن به آسمان خیره شده
زنانی جوان از دور به سویم می آیند
زیبا و رقصان
با لبهایی ارغوانی رنگ
ساکت و شور انگیز
نگاهم می کنند..
هرکدام چیزی را از زیر جامه ی حریرشان بیرون می کشند..
آفتاب ، رگ جامهای بلورشان را جادو می کند
دستشان در هوا می چرخد
زمین سرخ می شود از شرابشان
و من مست
و من دیگر نه در زمینم و نه در...
****
پی نوشت :باید اعتراف کنم دیدن تصاویر ندا آقا سلطان که در مجموعه ای بود از کودکی اش تا زمان شهادتش....و دلتنگی برای یکی از دوستان در بندم...مرا چنان آشفته کرد امشب که همه چیز را تار می بینم.
*
تو از پاهایت هم که آویزان شوی باز
جهان را وارونه نمی بینی
تو ! با هر نفس و با هر حرف
چیزی به دنیا اضافه می کنی که فقط من...
و هیچ کس جز من آن را نمی بیند!
*
من از تشنگی هلاک نمی شوم
خوشید دلم همه ی چشم تو را هم که پر کند..باز
چیزی در چشمت می جوشد!
|
|