|
مونالیزا
|
||
|
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین |
برای محمد که دلتنگ خنده هایش هستم!!
خاطره ای را مرور می کنم.یکی از دوستان که سال گذشته با تو در یک سلول بوده اند تعریف می کند که تو در زندان کتابی می خواندی از یوسا(گویا مادرت برایت آورده بوده)تو را به جای دیگری می خواستند منتقل کنند و همه ی بچه ها از تو خواستند که کتاب را برایشان بگذاری برای خواندن و تو گفتی" این کتاب یادگاره النازه"
بغضم را به سختی فرو می دهم و اینجا مقابل این صفحه می خواهم بی هیچ ویرایشی و بی هیچ مکثی برای تو بنویسم که شنیده ام از ۲۰۹ اوین به قزل حصار منتقلت کردند..جایی که معتادها و قاتلها و قاچاقچیها را نگاه می دارند اگر اشتباه نکنم...
آخرین بار که با هم حرف زدیم قرار بود هم را ببینیم و کلی اتفاق و تصمیم و فکر را با هم در میان بگذاریم.اما تو رفتی و حالا نیستی که ببینی چقدر همه ی ماجراها و اتفاقها و تصمیم ها و فکرها و حتی روزمرگیهای ما این روزها تحت سایه ی حوادث عجیبی است که گیج و گم و غمگین و ملتهبمان می کند..
هم من می دانم و هم تو و هم هر کس که تو را بشناسد و خیلی های دیگر را بشناسد که "زندان جای نیکان نیست" اما نمی دانم چرا از دستان ما فعلن کاری ساخته نیست..نمی خواهم احساس عجز کنم اما گاهی حتی جرقه ای از ناتوانی آزارم می دهد...سخت آزارم می دهد..
در این لحظه نمی خواهم اشک بریزم..بعدها می توانم مفصل گریه کنم..در این لحظه فقط می خواهم برای تو خاطره هایی کوچک و بزرگ ترسیم کنم نه از ماههای خیلی دور...از چند هفته ی پیش تا به حال...فقط همین!
ما می خواستیم ۲۲ خرداد در انتخاباتی شرکت کنیم که فکر می کردیم با حضورمان چیزی را تغییر می دهیم و بدان دلبسته بودیم و امید داشتیم به روزهایی که دردهای گذشته مان را کمی تسکین بدهد..
چند روز پیش از انتخابات..شور عجیبی داشتیم..بسیار جایت خالی بود..و ما به خودمان نوید می دادیم که تو زودتر می آیی..
امروز گاهی به تردیدهای آن روزهایم فکر می کنم..می دانی!من انقدر خوشبین بودم که فکر می کردم اگر دو کاندید اصلاح طلب به دور دوم برسند کدامشان انتخاب می شود..هر روز بحث می کردیم..سبک سنگین می کردیم که بین آن دو کدام بهتر است..من میرحسین را انتخاب کردم ولی می دانم تو اگر بودی به شیخ رای می دادی..بماند که خیلی از عزیزان از تو سوءاستفاده می کردند و می گفتند " الناز!موسوی محمد رو نمی تونه از زندان بیرون بیاره ها!" من هم لبخند می زدم و می گفتم " معلومه که می تونه " خیلی فضاهای عجیبی را تجربه می کردیم..گاهی دلشوره سراغمان می آمد ..اما می گفتیم روزگار تلخ تمام خواهد شد..کلی با کسانی که سالها انتخابات را تحریم کرده بودند حرف می زدم..بعضی هاشان را راضی کردم ..اما بعضی هاشان را نمی شد راضی کرد..آخر برایشان کیفیت دولت مهم نبود..دردی در این خصوص نداشتند..هیچ دردی..حال این درد می خواهد توقیف ماهنامه ی محبوب بی آزارشان باشد یا مسخره شدن و بی اعتبار شدن در دنیا...تذکر شنیدن برای کمی عقب بودن روسری باشد..یا در بند بودن دوستی که می گویند جرمش فقط وبلاگ نویسی و مقاله نویسی است!!!!!
از روزهای پیش از انتخابات می گفتم...شبی در جایی مهمان بودم..سراپا سبز پوشیده بودم..مچ بند سبز هم بسته بودم..خوشحال هم بودم..آشنای عزیزی گفت" دختر! قدرت رو به این آسونی از دست نمی دن..فلانی انتخاب می شه ..انقدر دل نبند..تو می مونی و یک ویرانه تو دلت "
آن لحظه فقط ابرو در هم کشیدم و حضور میلیونی رو به رخش کشیدم که "آخه مگه می شه..مگه می شه نیروی اراده شکست بخوره "
چند روز بعدش جمعه بود و باز در نهایت سادگی و مستی و شور چند بار با صدها نفر چک می کردیم " آیا برای داشتن نشان سبز در انتخابات ممنوعیتی وجود دارد یا نه ؟" از خودمان خنده ام نمی گیرد..از خودمان عصبانی نیستم...از کارهایمان سر سوزنی پشیمان نیستم..از وقاحت آنها کلافه ام..من اگر عالم سیاسی هم بودم بی شک باز هم از دروغ و بی شرمی آنها بی قراری می کردم...و چند ساعت بعدش ...وقتی ساعت از ۲ صبح هم گذشته بود دوست عزیزی تماس گرفت و با بغض گفت" الناز تموم شد...تموم شد.."
باورت نمی شود...من با صدای بلند گریه می کردم..می خواستم داد بزنم..حتما اشتباه شده بود..حتما! اما شوکی که نباید وارد می شد..وارد شد! "شب بود و دریای خوف انگیز و طوفان"
و از فردای آن روز ..ماییم و تجربه های تاریکی و وحشت و لحظه های عجیب و روزها و ساعتهای پر تنش و شبهای پر درد..
نمی توانم روزهای سه هفته ای که از انتخابات گذشته را مرور کنم..سخت است..
از گس بودن و زننده بودن دودهای در هوا یا مبهوت بودن و رنجهای جسمی و روانی..از دیدن انسانهای واقعی یا دیدن کسانی که ذاتشان به راستی درنده است..از گداخته شدنمان یا سرد شدنمان..از له شدن دوستانمان زیر پای خشونت و بی رحمی یا ایستادگی شان و قد علم کردنشان در برابر ابتذال ..
از دیدن مردمی که تا دیروزش تاب هجوم فیزیکی "جمع" را نداشتند و امروز دستانشان را به نشانه ی پیروزی به نگاه تو نشانه می برند...
نمی توانم...همه ی روزهای این سه هفته را نمی توانم برایت بگویم...
از اینکه خیلی ساده ..خیلی آسان..در یک چشم بر هم زدن..انسان غرق در خون می شود..و وجود ما را می برد..نمی توانم چیزی بگویم..حتی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم هم نمی توانم چیزی بگویم..
..چه بگویم؟ از تهدید؟از شبیخونهای ظالمانه؟ از دستانی که ذره ای پاکی ندارند؟از انبوه این همه سیاهی؟ یا از اینکه چرا سپیدی چشمان دوستانمان خونین می شود اما سیاهی دل این نامردمان ذره ای رنگ نمی بازد؟
خودت بهتر از هر کسی می دانی بی گناه در بند بودن چقدر دشوار است..خودت می دانی صدای شکستن استخوان یعنی چه...
نشانی از بی حسی ندارم..اما انگار واژه ها و کلمه هایم سوخته اند..
هر شب که چشمانم را می بندم..تصویرهای وهمناک تپشهای قلبم را صد چندان می کند و فقط و فقط روزی را انتظار می کشم که بندها پاره شوند..خیابانها و بزرگراه ها و کوچه ها به هم متصل شود..دوران تیره و کابوسهای یک ملت تمام شود..بی گناهی و گناهکاری معلوم شود..وحشت از نگاه ها برود..ترس برود..
هفته ی پیش خیابانی از خیابانهای این شهر مثل خیلی از روزهای این ایام شلوغ بود..دختری جلوی پای من راه می رفت..مردی عکس می انداخت و دوربینش را زیر کتش مخفی می کرد..دختر به گمان اینکه مرد از او عکس انداخته..
ـ آقا! از من عکس انداختی؟تو رو خدا...!
ـ نه خانم! برای چی از شما ؟ از اون چند نفر که اون سمت خیابون داشتن کتک می زدن عکس انداختم..
دختر نگاه عجیبی به من انداخت که یعنی باور کنم یا نکنم؟نگاهی وحشت زده..محمد! نمی توانم آن نگاه را در آن صورت رنگ پریده برایت توصیف کنم..با سر اشاره کردم که "نگران نباش" نیم لبخند سردی روی صورتش نشست ولی همان یک نگاه چنان مرا گیج و شوریده کرد که بهت زده بر جای نشستم...
محمد! شبهای راحت خوابیدن ما می آید..می دانم..
کتک..سرکوب..توهین..وقاحت..چپاول.قتل ..می رود...می دانم..
صبح خنده..غزل ..هوای تازه..زندگی ..شور..امید و غوغا ..نور و رنگ و گرما می آید..می دانم..
خورشید از آشیانه اش بیرون خواهد آمد و من به نظاره می ایستم و می بینم که از آغاز فاصله ای نداریم..
به زودی بیرون خواهی آمد..دردهایت خوب خواهد شد...زخمهای پوستت محو خواهد شد...کمی دیگر صبر کن....بهار هیچ گاه ته نمی کشد!
تیر ۱۳۸۸
الناز
|
|