|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
| با چشمها |
|
| ز حيرت ِ اين صبح ِ نابهجای |
| «ــ اينک |
||
| چراغ معجزه |
||
| مَردُم! | ||
| تا |
||
| از |
||
| کيسهتان نرفته تماشا کنيد خوب | ||
| پرواز ِ آفتاب را ! |
| «ــ ديديم |
|
| (گفتند خلق، نيمي) |
| «ــ اي ياوه |
|||
| ياوه |
|||
| ياوه، |
|||
| خلائق! | |||
| مستيد و منگ؟ |
|
| يا به تظاهر |
| نماز را | |
| از چاوشان نيامده بانگي!» |
| «ــ خورشيد را گذاشته، |
|
| ميخواهد |
| که شب | |
| از نيمه نيز برنگذشتهست.» |
| چيزي نظير ِ آتش در جانام |
|
| پيچيد. |
| سرتاسر ِ وجود ِ مرا |
|
| گويي |
| حتا |
|
| با نان ِ خشک ِشان. ــ |
| افسوس! |
|
| آفتاب |
| با آفتابگونهيي |
|
| آنان را |
| اينگونه |
||
| دل |
||
| فريفته بودند! | ||
| من |
| ای کاش ميتوانستم |
|
| ــ يک لحظه ميتوانستم ای کاش ــ |
اول اینکه دلم گرفته و گاهی اوقات با خودم فکر می کنم...شاید یک جایی در یک روزی در یک لجظه ای چیزی را اشتباهی متوجه شدم و بعد از آن هر چه خواستم..نتوانستم درستش کنم و خیلی چیزها از همان بد فهمی شروع شد.....اما هر چه بود....وقتی برگشتم...دیدم که نه خط ربطی برایم باقی مانده و نه رد پایی..
این روزها دارم به خودم کمی شک می کنم....چند روز پیش این نکته را فهمیدم...و حالا احساس می کنم.....چیزی در درونم سر باز کرده که از سالها قبل به جا مانده..من کاملا احساسش کردم...زخمش را ..دردش را..سوزشش را...حالت کسی را داشتم که در اوج سر خوشی و امید و حرکت..چیزی محکم روی سرش کوبیده شده است....سر گیجه حس بدی است....
دوم اینکه دو روز پیش در یک کنفرانسی که به خطوط لوله انتقال نفت و گاز مربوط می شد..شرکت کردم و در ابتدای کنفرانس فیلم مستندی را پخش کردند مربوط به کشف اولین چاه نفت ایران در مسجد سلیمان و به همراهش کلی تصاویر از قبل تا به امروز...چیزی که فهمیدم این بود که من هنوز ایران را دوست دارم..با دیدن آن فیلم و تصاویر چیزی گلویم را گرفت و خوشحال شدم که هنوز برای ایران می توانم بغض کنم...
سوم اینکه..من در انتخابات شرکت خواهم کرد و برایم مهم نیست که پدرم با خودش فکر کند شناسنامه ام آلوده به مهر تایید نظام شده است..برایم مهم این است دولتی داشته باشم که حسش کنم...فرهنگش را..شخصیتش را...دولتی که حس نا امیدی و کرختی و تاریکی به من ندهد که اگر هم هیچ چیز نداشته باشم بتوانم با امید با همه مشکلاتم کنار بیایم...
و آخر از همه باز برای تو....که خواستم بدانی درختان باغچه ی محبوبت را قطع کرده اند...و اگر هم بودی دیگر نمی توانستی در تراس بنشینی و ساعتها از همان لیوان چای خوشرنگت لذت ببری و بگویی "زندگی !چه خوب که جریان داری..."...
|
|