تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین
 
 

دوست دارم از هر چیزی که در مغزم جرقه می زند و انرژی می بخشد چیزی بنویسم...دوست دارم از اینکه خودم را تربیت می کنم تا به تجربه های زندگی رویی خوش نشان دهم چیزی بنویسم..دوست دارم از آدمها و دوستانی که دور و برم هستند و آنها که وقتی سرم را می چرخانم نیستند و هر کدامشان دنیایی هستند بزرگ و گاه دیدنی چیزی بنویسم....دوست دارم از اینکه شاید خیلی چیزها آنجایی هستند که نباید باشند چیزی بنویسم...از سفرهای رفته و سفرهایی که حسرت رفتنشان را دارم...

ازآدمهای دیده و آدمهایی که حسرت دیدنشان را دارم. از روزهای قشنگ بهاری و رازهای زیبایش از هوای تازه ..حرف و فکر تازه...

حتی از همین بغضی که دارم..همین که همین حالا گلویم را سفت گرفته و نمی دانم چرا آمده.

از دوست عزیزی که قرار بود بعد از چند ماه ببینمش و وقتی خواستیم هم را ببینیم فهمیدم که در اوین است و معلوم نیست تا کی! از هدفش که خیلی این روزها برایم قابل لمس نیست....از صدای این نی که در فضا پیچیده است و مرا به روزهای پر کیفی می برد....

دوست دارم خیلی چیزها از خیلی آدمها و خیلی جاها و خیلی موضوع هابنویسم.....از اینکه گاهی دوست دارم با طبیعت یکی شوم..

دوست دارم بنویسم .. با اینکه باور دارم دنیا انگار من است اما باز هم گاهی افقم را محدود می کنم واز خودم لجم می گیرد که هنوز هم رگه هایی از  حسهای بدی مثل حسادت...بدجنسی ...را در خودم سراغ دارم.....

دوست دارم بنویسم که تنها نجات دهنده ام قدرتم است...و از اینکه می خواهم قوی و قوی تر شوم  چیزهایی بنویسم..

دوست دارم از اینکه گاهی فراموشم می شود به حریم خصوصی آدمها احترام بگذارم چیزی بنویسم از اینکه گاهی کارهایی را می کنم بدون آنکه به آنها فکر کرده باشم و بعدش پشیمانیست که به سراغم می آید...دوست دارم از اینکه نسبت به خیلی چیزها وسواس پیدا می کنم و خیلی چیزها را که باید آسان بگیرم سختش می کنم و خیلی چیزها را که باید جدی تر بگیرم ساده از کنارش می گذرم....چیزی بنویسم...

از اینکه ما چرا حافظه تاریخی نداریم....چیزی دوست دارم بنویسم......

.و..برمی خیزم....و نگاه می کنم و تصمیمی را که مدتها بود به عقب می انداختم می گیرم.(قدرت تصمیم گیری یکی از بهترین موهباتی است که آدمی دارد)

....

"دنیا زشتی کم ندارد.زشتیهای دنیا بیشتر می شد اگر آدمی دیده بر آن بسته بود.۱"

......

 

و در آخر برای تو که در آنسوی دنیایی و من در این گوشه در بهاری که بزرگترین کارش برایم آوردن یاد تو و نام تو و روزهای خوب با تو بودن است...که با اینکه در کنار تو نبودن برای من گاهی غیر قابل تحمل می شود ولی چه خوب که نیستی و خیلی چیزها را نمی بینی...

*

۱.قسمتی از نریشن فیلم "این خانه سیاه است"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 14:39  توسط الناز  | 
 
  بالا