|
مونالیزا
|
||
|
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین |
اجساس می کنم چیزی در حال وقوع است...فکر می کنم در آستانه اتفاقی هستم.....
سال خوبی را پشت سر نگذاشتم...می دانم که نباید این را بگویم ..می دانم که همه بدی ها و تلخی ها روی عمرم حساب می شود...و برای همین نباید حذفشان کنم..اما مرگ نازنینی که عاشقانه دوستش داشتم...بخشی از وجودم را خالی کرد که با چیز دیگری...پر نخواهد شد.
برای تعطیلات امسال دوست ندارم به سفر بروم....دلم آفتاب صبح خانه را می خواهد..قدم زدن در خلوتی تهران....
تعداد قابل توجهی کتاب گرفته ام که از بینشان شاید چیزی داغ پیدا کنم....
یک مقاله برای ترجمه.....و یک طرح برای نوشتن یک فیلمنامه کوتاه...کارهای دیگری است که در سر می پرورانم.....
چند روزی است که یک موضوع را باور کردم...." بیرون کشیدن از روزمرگی کار چندان سختی نیست"
*
یاد تو را
به افق سنجاق کردم...تا باد آن را با خودش به هر سو نبرد....
می خواستم برای رفتنت شعری بگویم..اما دست و دلم نمی آید..فکر می کنم همین که برای جدا شدن از تو شعری به زبانم بیاورم...قصه رفتنت بیشتر باورم می شود.
بعضی ها خیلی ناخوانده می آیند..گاهی سازنده و گاهی تخریب کننده .هنوز نمی دانم تو کدام بودی..
بی مقدمه آمدی و بی مقدمه تر رفتی..
در دلم..در دلت.. غوغا کردی..هزار شعر نگفته را یک شبه گفتم و شگفت کردم و بی پروا تو را باور کردم.
هنوز اینجا همه چیز خوب است.
دلم از عشق خالی نیست.
از دلواپسیهای روزانه ام خبری نیست.
و پر شور ایستاده ام در فضایی مرطوب تا مغزم جوانه بزند..و ذهنم سبز شود.
در قاب پنجره زنی ایستاده است و با ترس
حرکت مردی را روی پلی شکسته دنبال می کند.
پرتوهای نور در چشمش خلاصه می شود
و تصویر را محو می کند.
*امروز
چیزی به سکوت او نشانه می رود
تنش سبز می شود..شروع می شود...و انگار داستان گفتن و شنیدن را باور کرده است.
*فردا
جاده مسافر را سوق می دهد
به چند راهی که فقط دو راهش را بلد است.
شب می شود و مسافر خسته از تردیدی پوسیده
به انتهای دو راهی که پیش رویش است فکر می کند.
|
|