|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
(چیزهایی که در این دنیا دل آدم را گرم و امیدوار نگاه دارد زیاد نیستند..برای همین می خواهم کمتر دلسرد شوم.)
*
امروز از صبح این بیت رو دارم زمزمه می کنم:
مردان خدا پرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
*
دنبال یک اثر درخشان می گردم..از آنها که می تواند در برانگیختن آدم کمک کند..از آنها که یه چیزی دارد از جنس تردید و سوال و شک.از آنها که یک چیزهای فراموش شده ی خوب را در آدم زنده می کند....
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند.
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی می داند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست.
فروغ فرخزاد
هنوز هم فکر می کنم مرگ یزدگرد اثری بی نظیر است.
با خودم فکر می کنم خالق این آثار را که همه به بزرگی می شناسیم اگر روزی از دست دهیم چه می شود؟ کدام یک از ما در گوشه ای از ذهنش به یاد یکی از مخلوقات ایشان لبخند نمی زند؟کدام یک ازما تا به حال از اعجاز سخن و زبان ایشان حیرت نکرده است ؟کدام یک از ما ایشان را به عنوان گنجینه ای از زبان و هنر و معرفت نمی داند؟
دوستتان دارم استاد!
من فیلم آخر بیضایی را هنوز ندیده ام.و واقعا نمی دانم چه ویژگی و چه ساختی دارد...اما هر چه باشد استاد در خور این همه ناسزا نیست!
من غمگین می شوم وقتی فضای نقد این روزها فقط پر است از فحاشی و کنایه هایی که سخت دردناکند.
کاش بهتر همه چیز را می دیدیم...حتی اگر اثری به نظرمان وحشتناک بد است از بدیهای آن اثر فقط می گفتیم نه اینکه به خالقی که بیشمار آثار ارزشمند دارد بی حرمتی کنیم....
پلی روی آن
و پرندگانی که نام تو را پرواز کنان به هم می گویند.
اول اینکه..برای خودم هم کمی عجیبه که چرا انقدر بی تفاوت از اخبار و فیلمهای جشنواره امسال می گذرم....نمی دانم..علتش حجم کار و سفرهای خسته کننده کاری ست یا دغدغه های خانوادگی..یا گم کردن زمان.....یا از همه مهمتر....دل مشغولی های عجیب و غریب این روزهایم.....
*
قلب من چون شنزاری داغ
نگاه تو فانوسی از دورها
چون رد پایی روی شنزار
و کلامی که سوی من می تازد
و چون سپری ندارم ..
هیبت تب است
و غریقی خاموش که در انتظار سوسوی فانوس
تلاش می کند دلهره هایش را پس بزند...
اما باز به عبور باد لبخند می زنم.
* اول اینکه هفتان نیز فیلتر شد....و ....اصلا ماجرا کاملا گیج کننده می شود گاهی...!
* دوم اینکه....دلم تنگ است....
*سوم اینکه..
چیزی ته گلویم صدا می کند..می سوزد..چشمانم را می بندم ..عادت می کنم..باز شراب را سر می کشم..مست می شوم و صورتم گر می گیرد از این همه صدا..
دلم می خواهد با شور و شوق و عشق به زندگی نگاه کنم.گاهی همین خواست دلم کمکم می کند. می شود بهانه ای برای لحظه ها و فکرهایم و می دانم تنها راهی که دارم انگیزه و تلاش است.
آفتاب از پنجره به اتاق می تابد ..دلم می خواهد وسط اتاق دراز بکشم و خوش خوشک بی آنکه کاری کنم به سقف نگاه کنم تا خوابم ببرد.و در خواب ببینم که تند و تند از جاده ای باریک و سبز می دوم..لبخند می زنم و می دوم..خسته نمی شوم....می ایستم..نگاهی به اطراف می اندازم..چشمم کوه می بیند و .....انگار هر چه زیبایی وجد آور است در آن گوشه کوچک اطراف جاده جمع شده است..
دستی روی سنگها می کشم و از خواب بیدار می شوم..آفتاب هنوز وسط اتاق پهن است..به پهلو می شوم..با خودم کلنجار می روم..و در نهایت بلند می شوم..به صورتم چند مشت آب خنک می پاشم ..به اتاق بر می گردم..پرده را می کشم...دیگر از آفتاب خبری نیست..کاغذی بر می دارم....یاد داشتی می نویسم....شالی بر می دارم..و می روم......جاده را پیدا خواهم کرد.
پل چوبی کوچکی داشتیم
که هر روز با کیفی در دست شادمانه روی آن می دویدیم..
بزرگ شدیم..
پل چوبی مان را از سیمان پر کردند.. و کیفهایمان را بر دوشمان انداختند تا خمیده تر شویم.
دیگر بزرگ نشدیم..همانگونه مانده ایم..
و با هزاران هزار ترانه نه می رقصیم....نه می دویم...
|
|