|
مونالیزا
|
||
|
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین |
گل روییده است...
تو زیر سایه اش نشسته ای
اما از تن من...جایی که خزه می روید
بیست و اندی ست که نه سایه بازتابی دارد و نه کلام.
شالی به بلندای شبهای زمستان بافته ام و دور سرم پیچیده ام تا باد درد کوهها و یخها را درسرم نپیچاند..من خود در سرم دردها دارم.....
ذهنم را خالی می کنم...از هر چه کلمه که دور و برم ریخته دست می کشم..چشمانم را می بندم..برای رسیدن به چیز تازه ای نفس می کشم..سکوت سرد و صامتم را در هم می شکنم..ساز کوچکی در دست می گیرم و هوا را از ترانه پر می کنم..گریزی ندارم..باید با چشمهای خودم سبز و آبی را تشخیص دهم....و دوباره چشمانم را باز می کنم...
پی نوشت:برای تبعید خویش به کدامین جزیره بروم که بوی آشنا در هوایش نباشد......؟
شب ها چندان دراز می گذرد
که ترانه ی ریشه افشان کرده درخت وار بر بالیده است "
(Yannis Ritos)
در خودم مچاله می شوم.تو را انتظار می کشم.دلم شور می زند.پاهایم را جمع می کنم.همه ی حجم تنم را در صندلی کوچکی جای دادم.هر لحظه بیشتر در خودم فرو می روم.اسمت را در دلم تکرار می کنم.باز منتظرت می نشینم.دلم شور می زند...می دانم اما که می آیی......
روز اول/...
پی نوشت: می فهمم که چرا دلت می خواست عاشق شوی....حالا می فهمم..حالا که خودم عاشق شدم....
|
|