تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین
 
خانه مادر بزرگ من اندرونی و بیرونی نداشت.پنجره های رنگی و طاقهای کنده کاری شده نداشت.حیاط بزرگ و درخت چند ساله و حوض نداشت.

ما روی تخت در حیاط نمی نشستیم و از سماور چای نمی خوردیم.هندوانه و انار را در حوض نمی انداختیم.خانه او آپارتمان کوچکی بود با یک معماری ساده.همه چیز ساده بود..اما بهترینهای دنیای من..بهترین های شبهای پر آرامش من..همه آنجا مانده است.همه خاطرات شبهای یلدای من برای آنجاست..آجیل شب یلدا غیر از خانه او جای دیگری برایم وجود ندارد...من مست بوی سبزی پلو و ماهی او بودم نه کس دیگر!

شب زنده داری های من همه متعلق به آنجا بود..نه جای دیگر....

انار را با شوق دانه دانه می کردم....گل هندوانه را از دستان او می گرفتم.....حافظ را باز می کردم و از دستان او می خواستم که به آسمان برود و برای سلامتی همه دعا کند...

 

شب یلدایتان مبارک باد.

*

غروب جمعه است

چای می ریزم

زمستان در دو قدمی ام ایستاده است

کنار پنجره می روم

آسمان ابر ندارد

برف ندارد

بغضم را فرو می دهم

دستی به عکس صورتم در شیشه می کشم

و چای سرد می شود

و من جمعه را به انتظار زمستان سر می کشم.

 |+| نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 11:29  توسط الناز  | 
روزها به خیانت فکر می کرد.خوشحال بود.فکر خیانت تسکینش می داد.هر چیز جانکاهی را که از مرد می دید جمع می کرد تا انگیزه و آرامشش بیشتر شود برای خیانت.

..

روزها به رفتن فکر می کرد.خودش را آسوده می کرد با فکر رفتن.با فکر رفتن آرام می گرفت و هر چیز رنج آور و دردناکی که از مرد می دید را جمع می کرد برای راحت رفتنش.

..

سالها گذشته است...به مرگ فکر می کند و آرام می گیرد.با فکر مرگ لبخند می زند و راحت می شود و هر چیز بغض آلود و عذاب آوری که از مرد می بیند را جمع می کند برای راحت مردن...

پی نوشت:

شرح حال این روزهای من:

"پروانه من در  تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است

نه یارای پرواز دارد

نه می تواند بمیرد"

(دانته )

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 12:45  توسط الناز  | 
باز فکر می کنم ...به مرگ....به تو ..که این بار نوبت توست.....

دنیا مجالی برای کنار آمدن با مصیبتها به آدم نمی دهد....تا می خواهی با یکی کنار آیی..دیگری تند و شتابان از راه می رسد...

حالت بد است ..می دانم!

دلم هوای تازه می خواهد..

همه چیز های خوبش که جا مانده در دستانت را نگاه می کنم...خیلی مواظب خودت باش...

...از من نپرس که چرا..که جوابی برایش ندارم...من هم نمی دانم..چطور باران و تاریکی در یک لحظه تو را از پدر عزیزت جدا کرد...من هم نمی دانم..به خدا!

تنها اشک نریز...بگذار تا با هم برای دلتنگیهامان گریه کنیم....

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 9:33  توسط الناز  | 
 
  بالا