تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
کاش می شددوباره ببینمت....اتفاقی!

 در فرودگاه پاریس ..هر دو متعجب...

من در دل خشکم بزند..و سعی کنم خودم را بی تفاوت نشان دهم.

زور می زنم که انگار نه انگار..ولی تو می فهمی ..از لبخندت می فهمم که فهمیدی.

کمی با هم قدم می زنیم.سکوت کرده ام و تو فقط گاهی از روزمرگی و کار می پرسی..که می دانیم چقدر مسخره و خنده دارند.

من باید برگردم و تو باید بروی.

خداحافظ تا امروز.

و تو می دانی در دلت که من در تنهایی آن یک ساعت را ساعتها جشن می گیرم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 11:40  توسط الناز  | 
روی تراس ایستاده ام با ژاکتی تیره.آسمان ابری است و یک ستاره دیده نمی شود.فضای کوهستان مه آلود است.گاهی صداهایی مبهم  مثل خش خش برگ یا زوزه ای از دور شنیده می شود.

" در من چه دور است آرزو ، دور..

در من چه دیر است زندگی  ، دیر..."

کاش برای مدتی می رفتم.کمرنگ می شدم.نا پدید می شدم.

در دلم چیزی وحشی و افسار گسیخته می دود.دیوانه ام می کند.صدای نفسهایش را می شنوم. نمی توانم یاد داشتی برای خود کشی بنویسم.خارج می شوم.

صدای گوینده ای که به زبان فرانسه صحبت می کند به گوشم می رسد.

"شاید دیدن یک فیلم خوب باشد"

دلم برای فیلم "سینما پارادیزو " تنگ می شود.فکر می کنم با خودم..سعی می کنم کاغذ بردارم و اعترافاتم را بنویسم...اما می ترسم....فیلم هم نمی بینم...هیچ کاری نمی کنم..لباس می پوشم و به بیرون می روم...

*

یک تونل خیس.تاریک.من زیر تونل.رد می شوم از روی جدول کنار تونل.ما شینها بوق می زنند.توجه نمی کنم.سرم را در کلاه کاپشنم فرو می کنم.به هیچ کس نگاه نمی کنم.فقط به کفشهایم خیره شده ام.ماشینی جلوتر از من می ایستد.دختری پیاده می شود.درب ماشین را می بندد.جلوتر از من در همان مسیری که من راه می روم گام بر می دارد.ماشین حرکت می کند.جثه اش از من کوچکتر است اما گامهایش بلندتر.دیگر چیزی نمانده که از تونل بیرون بیایم.فاصله اش با من بیشتر می شود ..مانند من به ماشینها و اطراف بی اعتناست ..سرش را می بینم که بالاست.کاپشنش هم کلاه ندارد.موهایش به هم چسبیده به نظر می رسند.

.سپیدی را می بینم.از تونل بیرون می آید...من چند دقیقه بعد از او.....می ایستم....هرچه نگاه می کنم نمی بینمش....! فقط یک تکه کاغذ.....

"چهره ی خنک و خاموش رود

از من بوسه ای خواست"

به رودخانه نگاه می کنم...بر می گردم.....لرزشی عجیب درونم اتفاق افتاده است.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 10:32  توسط الناز  | 
-این هم از اقبال من! شب ها را دوست دارم.انگار آدم دیگری هستم!دنیای عجیب و آرامی دارم ..اما همیشه زندگی سر دوستی ندارد..من دلم می خواست کاری داشته باشم که می توانستم بخشی از شب را به کارهایی که دوست دارم اختصاص بدهم..اما ..وقتی مجبور باشم ۶ صبح هر روز از خواب بیدار شوم..مگر چند شب توان دارم...خودم را بیدار نگاه دارم......حتی اگر هم این اتفاق بیفتد...تحت فشار خواهم بود...کنترل اعصابم را از دست خواهم داد.......این هم از اقبال من!....(صدایم را بلند می کنم):زندگی! و ......

-انگار یک غده دارم ...یا یک زخم....چیزی درون بدنم آزارم می دهد....!!.....اما توان رفتن و ادامه دادن را در خودم می بینم..عزیمت و حرکت ... 

-یکی از مسئولان محترم فرمودند:" اگر امسال به سردی سال گذشته نباشد..با کمبود گاز مواجه نخواهیم بود." ما با این همه نبوغ چه کنیم؟

-برای همه کسانی که  ماهنامه هفت را دوست داشتند..:..ارژنگ.....متولد شد...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 8:19  توسط الناز  | 
 
  بالا