|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
در فرودگاه پاریس ..هر دو متعجب...
من در دل خشکم بزند..و سعی کنم خودم را بی تفاوت نشان دهم.
زور می زنم که انگار نه انگار..ولی تو می فهمی ..از لبخندت می فهمم که فهمیدی.
کمی با هم قدم می زنیم.سکوت کرده ام و تو فقط گاهی از روزمرگی و کار می پرسی..که می دانیم چقدر مسخره و خنده دارند.
من باید برگردم و تو باید بروی.
خداحافظ تا امروز.
و تو می دانی در دلت که من در تنهایی آن یک ساعت را ساعتها جشن می گیرم.
" در من چه دور است آرزو ، دور..
در من چه دیر است زندگی ، دیر..."
کاش برای مدتی می رفتم.کمرنگ می شدم.نا پدید می شدم.
در دلم چیزی وحشی و افسار گسیخته می دود.دیوانه ام می کند.صدای نفسهایش را می شنوم. نمی توانم یاد داشتی برای خود کشی بنویسم.خارج می شوم.
صدای گوینده ای که به زبان فرانسه صحبت می کند به گوشم می رسد.
"شاید دیدن یک فیلم خوب باشد"
دلم برای فیلم "سینما پارادیزو " تنگ می شود.فکر می کنم با خودم..سعی می کنم کاغذ بردارم و اعترافاتم را بنویسم...اما می ترسم....فیلم هم نمی بینم...هیچ کاری نمی کنم..لباس می پوشم و به بیرون می روم...
*
یک تونل خیس.تاریک.من زیر تونل.رد می شوم از روی جدول کنار تونل.ما شینها بوق می زنند.توجه نمی کنم.سرم را در کلاه کاپشنم فرو می کنم.به هیچ کس نگاه نمی کنم.فقط به کفشهایم خیره شده ام.ماشینی جلوتر از من می ایستد.دختری پیاده می شود.درب ماشین را می بندد.جلوتر از من در همان مسیری که من راه می روم گام بر می دارد.ماشین حرکت می کند.جثه اش از من کوچکتر است اما گامهایش بلندتر.دیگر چیزی نمانده که از تونل بیرون بیایم.فاصله اش با من بیشتر می شود ..مانند من به ماشینها و اطراف بی اعتناست ..سرش را می بینم که بالاست.کاپشنش هم کلاه ندارد.موهایش به هم چسبیده به نظر می رسند.
.سپیدی را می بینم.از تونل بیرون می آید...من چند دقیقه بعد از او.....می ایستم....هرچه نگاه می کنم نمی بینمش....! فقط یک تکه کاغذ.....
"چهره ی خنک و خاموش رود
از من بوسه ای خواست"
به رودخانه نگاه می کنم...بر می گردم.....لرزشی عجیب درونم اتفاق افتاده است.
-انگار یک غده دارم ...یا یک زخم....چیزی درون بدنم آزارم می دهد....!!.....اما توان رفتن و ادامه دادن را در خودم می بینم..عزیمت و حرکت ...
-یکی از مسئولان محترم فرمودند:" اگر امسال به سردی سال گذشته نباشد..با کمبود گاز مواجه نخواهیم بود." ما با این همه نبوغ چه کنیم؟
-برای همه کسانی که ماهنامه هفت را دوست داشتند..:..ارژنگ.....متولد شد...
|
|