تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین
 
Heute ist heute

 

-می دانم که باید خودم را از فضاهایی هر چه زودتر بیرون بکشم...می دانم که باید...خیلی از روابط و خیلی از آدمها را که باعث آزارم می شوند فراموش کنم..روزگاری به خودم آنقدر مغرور و معتقد بودم که می گفتم "نبین" او و او...خیلی ها را نبین...و انگار واقعا نمی دیدم...حضورشان را حس نمیکردم...و باور داشتم اگر بزرگ باشد کسی ...حضور شخص دیگری بتعث آزارش نمی شود....اما الان اینطور نیستم....گاهی به شدت اذیت می شوم و سختی کار و بدی ماجرا اینجاست...که ناچارم بعضی هاشان را ببینم...مجبور می شوم و چاره ای ندارم..من به ندرت ..خیلی به ندرت از کسی بدم می آید...اما اگر بدم بیاید..دیگر خیلی سخت..خیلی سخت بدم نمی آید..چه رسد به اینکه خوشم بیاید...

-مشکل وقت ندارم..اما هنوز می ترسم..هنوز می ترسم که خیلی از کارها را انجام بدهم..انگار باید از کسی اجازه بگیرم...کسی که اصلا وجود ندارد..کسی که خودم هم نمی دانم کیست..کسی که بهانه اش کردم برای تنبلی..برای ترس خودم...فیلمنامه کوتاهی می خواندم ..گروهی که می خواستند فیلم را بسازند..با شوق خاصی خواستند بازی کنم...نقش بد نبود..اما دنبال چیزی می گشتم که بگویم نه....نه مشکل وقت بود...نه بی علاقگی....نه محدودیت..هیچ چیز..اما هنوز دنبال بهانه ام برای نه گفتن..

-این روزها حال عجیبی دارم ...حس کسی را دارم که دلش برای امامزاده رفتن و گریه کردن و دعا کردن تنگ شده...انگار دلم می خواهد با یک چیزی سبک شوم..با آرزو...با دعا...با گریه...با شعر...موزیک..واقعا نمی دانم..یک شور ناشناخته!

-تصمیم های خوبی دارم...و همین تصمیم های خوب حتی اگر همه اش عملی نشود..انرژی خوبی به زندگی ام بخشیده..

-نگاه داشتن یاد کسانی که دوستشان داشتم و دارم..و نیستند..یک جورایی دل خودم را گرم نگاه می دارد..روزهایی که یاد مادرجون هستم و احساس دلتنگی ام بیشتر می شود و در دلم فشار می آید و دوستش دارم...برای خودم روزهای بهتریه..انگار گرم ترم....مهربان ترم...شور و حال بهتری دارم..انگار بخش کوچکی از آن همه خوبیش را به من وام می دهد....

-کاش بتوانم از عهده انجام کارهایی بر بیایم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 11:41  توسط الناز  | 
 
  بالا